أول 200 سطر.
زيرنويس از مهدي shine021
۹۹۹۸!
۹۹۹۹!
پنج سال پیش، ادو
ده هزار.
زيرنويس از مهدي shine021
شمشیر زدن اینقدر عجیبه؟
فکرش رو نمیکردم تو این روزا
یه پیرمرد مثل تو ببینم.
پیرمرد؟
تو این دوران آروم...
تو این آشغالدونی شمشیر زدن چه فایدهای داره؟
امروزه
بدون استادِ یه مکتب معتبر مثل مکتب من، هیچ ارزشی نداره.
یه مکتب معتبر؟
هوکوشین ایتو ریو.
استادی با این سن و سال؟
تحسینبرانگیزه.
شمشیر فقط وسیلهای برای رسیدن به یه مقام خوبه، مگه نه؟
تو مضحکی.
شاید.
مواظب باش!
محاله... باورکردنی نیست.
نه... تو قوی هستی.
حرکت پای دقیقت و هدایت تیغهات...
استعدادت در شمشیرزنی شگفتانگیزه.
اما چرا؟
چرا نتونستم حتی یه ضربه بهت بزنم؟
چون من و تو، رو راست بگم، با هم فرق داریم.
از چه نظر؟
هدف تیغههای ما.
چی؟
همونطور که گفتی.
من که به هیچ مقام و موقعیتی نمیرسم، خودت میبینی که چقدر گندم
و میجنگم که بتونم نون شب داشته باشم.
ولی برام مهم نیست.
میخوام از بقیه شمشیرزنتر باشم.
فقط واسه همینه که زندهام.
تو واقعاً یه احمق لعنتی هستی.
خب... آره... فکر کنم خیلی باهوش نباشم.
اما
تو خیلی باحالی.
هی،
میتونم روزی به پای تو برسم؟
«آواز ساموراییها»
الان سریزاوا
با معشوقهاش اومه، تو سومیا، تو شیماباراست.
این
فقط یه جنگ قدرت نیست.
کامو داره ما رو محک میزنه.
تا ببینه کدوممون سامورایی واقعیایم.
- تا یه ساعت دیگه حرکت میکنیم. - باشه.
معاون فرمانده یامانامی کیسوکه فرماندهی رو بر عهده داره.
امیدوارم بخت و اقبال در این نبرد با شما باشه!
- چشم! - چشم!
توشی.
کمی وقت داری؟
چی شده رئیس؟
ببخشید، ولی به تو تکیه دارم که مواظب سوجی باشی.
اونم میخواد بره با سریزاوا بجنگه.
اگه درگیری شدت بگیره،
سوجی بازم کشیده میشه به اون سمت.
به اون سمت؟
به عنوان یه موجود خونخوار...
اهریمن.
پس منظورت از اون حرف «از دست دادن سر»
دربارهی سوجی بود؟
آره.
و سریزاوا دقیقاً به همین امید بسته.
نمیخوام دیگه سوجی رو اونطور ببینم.
تو تنها کسی هستی که میتونی جلوش رو بگیری. پس...
خواهش میکنم!
چه زود تعظیم میکنی رئیس!
نگران نباش.
به هر حال من نمیذارم کامو بهش دست پیدا کنه.
مثل همیشه نگران دیگرانی؟
رئیس بودن کار سختیه، مگه نه؟
میخوام این اختلاف رو صادقانه و آشکار تموم کنم،
و حتی تو خط مقدم هم نمیایستم.
چون تو برای ما خیلی مهمی.
حتی اگه دستورات من باعث مرگ آدمامون بشه.
دیگه نمیدونم چیکار کنم.
آیا من این حق رو دارم،
که سرنوشت همه رو تو دستام داشته باشم؟
اخیراً میبینم،
که دلم برای روزای شیئیکان تنگ شده.
فقیر بودیم، ولی...
...با هم غذا میخوردیم، با هم میخندیدیم،
و تنها چیزی که میخواستیم قویتر شدن بود.
به این فکر میکنم که چقدر راه اومدیم.
رئیس...
قضیه این نیست.
مهم نیست که همه چیز چطور عوض بشه،
ما عوض نمیشیم.
این آسمون همیشه تا
اون ور ادامه داره.
«این فقط یه جنگ قدرت نیست.
کامو داره ما رو محک میزنه. تا ببینه کدوممون سامورایی واقعیایم.
اگه از این چالش سربلند درنیایم،
پس سامورایی بودن چه فایدهای داره؟»
این یارو مردِ خودشه.
ولی شاید هم فقط داشت نمایش اجرا میکرد.
اومه، اگه اونجوری بود، هیچوقت باهاش دعوا راه نمیانداختم.
یه مبارزهی خوب و یه زن خوب... بوشون رو از دور حس میکنم.
چی شده؟
اینکه میبینم اینقدر خوشحالی، سریزاوا...
تا حالا اینطور ندیده بودمت.
فکر میکنی؟
اینکه میبینم مثل یه بچه کوچیک میخندی،
واقعاً خوشحالم میکنه.
تو هم بینظیری، مگه نه اومه؟
حالا دیگه بیشتر از قبل دوستت دارم.
بسیار خب.
زمانش رسیده.
یک.
دو.
سه.
چهار.
راهی میشیم تا سریزاوا کامو رو از پا دربیاریم.
میریم به سومیا تو شیمابارا.
نمیدونیم،
دشمن از کجا حمله میکنه.
- اگه بهمون حمله شدن... - کسی که زنده میمونه، ادامه میده.
درسته.
بریم.
اینجا کسی نیست.
بذار من جلو برم. من فقط یه نوچهام.
رتبه تو خط مقدم هیچ معنیای نداره.
ولی داری خودت رو هدف میکنی.
بیخیال کای. فلسفهی توشی اینه: «اگه هدفی، بجنگ.»
واقعاً باحاله.
خیلی مطمئن نیستم.
استراتژی که تو رو بیهوده به خطر بندازه،
شایسته یه معاون فرمانده نیست.
آره، میدونم.
همیشه این تیکههای پر از تحقیر، نه؟
با این حال... خیلی ساکته. ترسناکه.
فکر میکنی واقعاً حمله میکنن؟
چیه؟
هی!
لعنتی.
عقبنشینین!
تیر! تیر! تیر!
لعنتی.
چند نفر ازشون هستن؟
نقشه چیه یامانامی؟
فقط هیجیکاتا و اوکیتا هستن که میتونن سریزاوا رو تموم کنن.
آره.
توشی! برو جلو. ما اینجا ترتیبشون رو میدیم.
زیر اون بیشهزار یه معبده.
از اونجا میتونی به شیمابارا برسی.
- باشه. من رهبری رو به عهده میگیرم! - کای.
داری چیکار میکنی؟ میخوای بزنی جلو؟
- بزن بریم! - آره!
وای! بگیریدشون!
توشی! اوکیتا!
بزن بریم.
- کای. بجنب! لعنتی! - آره! این عوضیها.
هی!
باید با ما طرف بشین.
دیدی؟ گفتم که میان اینجا.
چه جذابه! اون برادر بزرگ منه.
هی، شما سگهای دستآموز کامو هستین؟
عجب. مگه این هیجیکاتا نیست.
و کنارش؟ اون... اوکیتاست! امروز حتماً روز شانس ماست.
شما کدوم عوضیها هستین؟
ظاهرت که خیلی ضعیف به نظر میرسه.
و حتی از نیجی هم احمقتری.
داری با من حرف میزنی؟
دیگه با کدوم عوضی میخواستم حرف بزنم؟
هی، بیاین شکستشون بدیم و بریم.
کای! حاضری با من بمیری؟
- چی داری میگی؟ هیسوکه! - دوست ندارم بگم، ولی
ما طاقت سریزاوا رو نداریم.
خواهش میکنم. پس بزن بریم.
شما دو تا...
من جلو میرم.
تودو! این منصفانه نیست!
هیجیکاتا، بریم.
ایچیجی. دارن فرار میکنن!
سرت رو برنگردون!
مهم نیست، جایزه اصلی کوندوئه.
زود تمومشون کنین و برین دنبال کوندو.
لعنتی، عوضی!
کای!
هی، کجا رو نگاه میکنی؟
تودو!
به نظر میرسه دارن خوش میگذرونن.
جرئت نکن نگاهت رو برگردونی!
چی شده؟ ترسیدی؟
یه مشکل داریم. اینا خیلی سرسختن.
میخواین فرار کنین؟ راحت باشین. من شکارشون میکنم.
هی، کای.
میدونی دشمن واقعی من کیه؟
چی؟
اینا در برابر دشمن واقعی من فقط یه شوخیان.
مگه نه؟ رئیس!
آیا من هم میتونم به پای تو برسم؟
اگه میخوای از بقیه قویتر باشی،
پس به ضعف دلت راه نده.
No comments yet. Be the first to leave one.