أول 200 سطر.
زيرنويس از مهدي shine021
تا پنج روز آینده، موزان اینجاست...
من طعمه میشم؛ تو فقط سر موزان رو قطع کن.
چی باعث شد اینطور فکر کنید، ارباب؟
فقط شهودمه. همین و بس.
چارهی دیگهای نداریم.
بچهها هیچوقت قبول نمیکنن...
که من خودم رو طعمه کنم.
گیومی، فقط به تو میتونم اعتماد کنم.
اون مرد حتی اگه گردنش رو بزنی هم ممکنه نمیره.
به احتمال زیاد، تنها چیزی که نابودش میکنه نور خورشیده.
این یعنی حتی اگه سرش رو هم متلاشی کنی و نمیره...
باید تا طلوع خورشید، یه جنگ فرسایشی رو ادامه بدی.
اطاعت میشه.
اگه خواستهی شما اینه، ارباب بزرگ.
سپاسگزارم.
خواهش میکنم...
نذار بچههای عزیزم بیشتر از این کشته بشن... این تنها خواستمه.
خب، فکر کردین من رو گوشهگیر کردین؟
همهتون مستقیم میرین به جهنم!
شما آشغالای شیطانکشِ رو مخ!
امشب همهتون رو سلاخی میکنم!
اونی که میره جهنم تویی، موزان!
این بار راه فراری نداری!
اگه میتونی، ثابتش کن!
ببینیم و تعریف کنیم، کامادو تانجیرو!
من قطعاً شکستت میدم، کیبوتسوجی موزان!
اینجا دیگه کجاست؟
چپ و راستم رو نمیتونم تشخیص بدم!
این یه هنر خونیِ شیطانیه؟
درست نمیدونم چه اتفاقی افتاده، اما بانو تامایو موزان رو سر جاش نگه داشته.
نمیدونم چقدر میتونه مقاومت کنه.
آروم باش، کانروجی!
باشه!
کنار هم بمونیم.
باید موزان رو پیدا کنم و بکشمش!
باید عجله کنم!
اونجا!
اگه سقوط کنم، کارم تمومه!
باید با یه تکنیک، مسیر فرودم رو عوض کنم!
زاویهام اصلاً خوب نیست!
حال خودت خوبه؟
بله، ممنون!
شما جونم رو—
تنفس آب، فرم اول:
برشِ سطح آب!
تانجیرو!
- تنفس آب! - تنفس آب!
فرم ششم:
فرم سوم:
گرداب آب!
رقص جریان آب!
گیو سان واقعاً فوقالعادهست...
فوری فهمید میخوام از چه تکنیکی استفاده کنم.
جوری حملهاش رو هماهنگ کرد که مانع حرکت من نشه.
عجیبه!
چرا قیافهاش اینطوریه؟
اینجا باید همون مخفیگاه شیاطین باشه که شینازوگاوا و ایگورو میگفتن.
به نظرت چرا کیبوتسوجی همهی هاشیراها و مبارزا رو کشونده اینجا؟
از این به بعد، باید ششدانگ حواسمون جمع باشه.
فهمیدم.
بریم.
باشه.
تنفس مار، فرم پنجم:
خزشِ مار!
از کانروجی بکش کنار، کثافتِ بیصفت!
ایگورو سان واقعاً بینظیره!
آسیب که ندیدی؟
نه!
حرکت کنیم.
بریم!
توکیتو!
چقدر شیطان اینجاست!
همهشون ضعیف و ردهپایینان؛ میخوان توانمون رو تحلیل ببرن.
چه اتفاقی برای ارباب افتاد؟
اون دنیا منتظر ماست.
پایانِ باشکوهی داشت.
فکرش رو نمیکردم همچین تصمیمی بگیره و بذاره پیداش کنن.
پس طعمه بود؟
دقیقاً همینطوره.
میدونست پیمانهاش پر شده.
اربابِ من...
اولین باری که با یه شیطان روبرو شدم، تا پای مرگ رفتم.
اما اون هیچوقت پشتم رو خالی نکرد.
برای بقیهی بچهها هم همینطور بود.
درست مثل یه پدر...
آره، دقیقاً.
موزان نه تنها برادرم، بلکه پدر و مادرم رو هم ازم گرفت.
اشغالِ عوضی!
موزان، قبل از اینکه بفرستمت جهنم، روزگارت رو سیاه میکنم!
نگران نباش.
همهی ما انگیزهی مشترکی داریم.
ارباب... من رو ببخشید که نتونستم...
پشت سر هم دارن میان...
بیاین جلو!
همهتون رو تیکهپاره میکنم!
راه رو باز کنین!
نمیدونم چطور سر از اینجا درآوردم...
اما حالا که شیاطین دارن همینطور سرازیر میشن...
بهترین فرصته تا نتیجهی تمریناتم رو محک بزنم!
اینجا دیگه کجاست؟
مخفیگاه شویانینه؟
بقیه کجا افتادن؟
خواهرم...
مراقب خودت باش!
یه صداهایی شنیدم؛ اون عوضی باید همین دوروبر باشه.
باورم نمیشه...
بهخاطر این کارت، هیچوقت نمیبخشمت!
بوی خون میاد.
اینجا دیگه کجاست؟
بالاخره یه نفر اومد.
اوه! اونم یه دختر!
چقدر زیبا و لذیذ به نظر میرسی!
بعداً باید حسابی از ناکیمه چان تشکر کنم.
شینوبو...
خواهش میکنم جوخهی شیطانکشها رو ترک کن.
میدونم همیشه تمام تلاشت رو کردی و جنگیدی.
اما شینوبو...
من فقط میخوام زندگیِ شادی داشته باشی...
دلم میخواد زنده بمونی و یه پیرزن فرتوت بشی...
سهمِ من از زندگی، تا همینجا بود...
نه!
من عمراً تسلیم بشم! انتقامت رو ازش میگیرم!
بهم بگو اون شیطان چیکار کرد؟ چه شکلی بود؟
خواهرم، خواهش میکنم بهم بگو!
چطور بتونم شاد زندگی کنم وقتی با تو این کار رو کردن؟
اون شیطان... انگار روی سرش خون ریخته بودن.
سلام! از دیدنت خیلی خوشبختم!
نامکو دومائه.
شبِ قشنگیه، مگه نه؟
خیلی آروم حرف میزد و مدام نیشخند میزد.
تـ... توروخدا...
نجاتم بدین!
هیسسس!
الان من دارم صحبت میکنم.
حالت خوبه؟
پسر! چقدر تو سریعی!
تو یه هاشیرا هستی؟
بیخیال، ولش کن همونجا بمونه!
نمیذارم بدنش هدر بره!
سلاح اون شیطان... یه جفت بادبزنِ فوقالعاده برنده بود.
من مؤسسِ فرقهی «بهشت ابدی» هستم.
وظیفهی من اینه که پیروانم رو به سعادت برسونم.
واسه همین میخورمش، بدون اینکه چیزی ازش بمونه.
پس این همون کثافتیه که خواهرم رو کشت...
حتماً الان خیلی خوشحالن، مگه نه?
حرف خندهدار نزن.
این دختر طفلک فقط التماس میکرد نجاتش بدم.
خب منم بهش کمک کردم، غیر از اینه؟
اون دیگه هیچ دردی رو حس نمیکنه.
دیگه نه میترسه و نه رنج میکشه.
همه از مرگ وحشت دارن.
واسه همین بود که کارش رو ساختم.
اینطوری میتونن برای همیشه درون من زنده بمونن.
من تمام احساسات، خون و گوشت پیروانم رو جذب میکنم.
تا همهشون نجات پیدا کنن و راهیِ بهشت بشن.
تو کاملاً دیوونهای.
اصلاً عقل توی سرت هست؟
حالم رو به هم میزنی.
ما تازه همدیگه رو دیدیم، چرا اینقدر بیادبی؟
اوه، فهمیدم!
آخی، طفلک...
انگار یه چیزی حسابی اذیتت میکنه.
سراپا گوشم، بدون خجالت هر چی تو دلته بهم بگو!
یه چیزی اذیتم میکنه؟
تو خواهر من رو کشتی!
این هائوری رو نمیشناسی؟
منظورت اون شمشیرزنِ تنفس گل بود؟
دختر خیلی مهربونی بود.
یادمه نشد بخورمش چون خورشید داشت طلوع میکرد.
ولی واقعاً دلم میخواست طعمش رو بچشم...
تنفس حشره، رقص زنبور عسل:
نیش جادویی!
چه ضربهی فوقالعادهای!
حتی نتونستم جلوش رو بگیرم!
هنر خونیِ شیطان:
نیلوفر یخی!
چقدر سرده!
انگار ریههام دارن منجمد میشن!
واقعاً سرعتت بالاست!
ولی فایدهای نداره.
شیاطین رو نمیشه با کور کردنِ چشماشون کشت.
گردن...
باید سرش رو قطع کنی.
شاید خنجر زدن نکشتت، اما با سَم چیکار میکنی؟
کنجکاوم بدونم این سم برای کشتنِ یه ردهبالا کافیه یا نه.
خواهرم...
بهم کمک کن، خواهرم...
این خیلی قویتر از سمیه که توی کوهستانِ رویی استفاده کردی...
پس اطلاعات رو بین خودشون رد و بدل میکنن.
سم مثل یه اسلحهی دو لبهست.
بهم گفتن این سم خودش رو با هر شیطانی سازگار میکنه.
اما انگار من میتونم سم تو رو خنثی کنم.
خیلی متأسفم! حتماً کلی واسش زحمت کشیده بودی.
شمشیرت خیلی خاصه، موقع غلاف کردن صدای نابی میده.
اون موقع داشتی ترکیبِ سم رو عوض میکردی؟
پسر! چقدر هیجانانگیزه!
واقعاً دارم مسموم میشن!
این عالیه! فکر میکنی دوزِ بعدی اثر میکنه؟
بیا امتحانش کنیم!
No comments yet. Be the first to leave one.