أول 200 سطر.
«نانآور»
اقلام زیبا برای فروش!
نوشتنیها. خواندنیها
به زبان "پشتو و دری" اقلام زیبا برای فروش!
دیدم داشتی به یه زن جنس میفروختی! با چشمهای خودم دیدم!
- واقعاً فکر نمیکنم... - چرا!
نوشتنیها، خواندنیها
پشتو و دری. اقلام زیبا برای فروش
"پروانه"
این تنها چیز باارزشیه که برامون باقی مونده
هیچوقت نپوشیدمش. نهحتی یک بار
کجا میخواستی بپوشیش، پروانه؟
- بذار برگردیم سر درسِت. باشه؟ - باشه، بابا
حالا، چه چیزی دربارهی جاده ابریشم میتونی بهم بگی؟
جادهی ابریشم
بابا، چیزی دربارهی جاده ابریشم یادم نمیاد
شاید اگه مثل یه داستان بهش فکر کنیم، یادت بمونه
داستانها در قلب ما باقی میمونن حتی موقعی که بقیه چیزها از یادمون میره
مردمِ ما همیشه داستان میگفتند، از همون ابتدای ابتدا،
موقعی که جزو "پارت"ها و خراسانیها بودیم
یک سرزمین ازهمگسیخته در کوههای "هندوکش"،
سوزاندهشده توسط چشمهای سوزانِ صحراهای شمالی،
سنگآهکهای سیاه درمقابل قلههای یخ
سرزمینِ ما، اسکلت خشکشدهی یک هیولا بود
ما "آریانا"یی بودیم،
سرزمین نجیبزادگان و انسانهای محترم
ما گذرگاهی به همهجا بودیم،
برای جابجایی کالا از شرق به غرب
ما ستارگان رو مطالعه کردیم،
و متوجه نظمِ آنها درمیان بینظمی شدیم
ما دانشمند، فیلسوف، و قصهگو بودیم
به سوالها پاسخ میدادیم و باز سوالهای بیشتری میآمد
کمکم جایگاه خود در دنیا رو شناختیم
ولی ما در سرِ راه امپراتوریهایی بودیم که با یکدیگر در جنگ بودند،
درحالی که مرزها و قلمروها مدام در حال تغییر بود...
طی هزاران سال
یکی از این فرمانروایان قدرتمند، "کوروش کبیر پارس" بود
سپس "اسکندر کبیر مقدونی"
سپس امپراتوری "موریا" وارد شد،
"چنگیز خان"،
و قصّ علی هذا
هربار خونریزی رخ میداد،
و هربار بازماندگانی وجود داشت
الگویی که خودش را تا ابد تکرار میکرد
وقتی جوان بودم، پروانه،
میدونستم که صلح و آرامش توی این شهر، چه حسی داره
بچهها به مدرسه میرفتن، زنها به دانشگاه میرفتن
همهی امپراتوریها ما رو فراموش کرده بودن،
حداقل برای مدتی
ولی طولی نکشید...
زمین زیر پای ما سست شد،
همیشه متغیر بود
ابتدا یک کودتا اتفاق افتاد، سپس یک استیلاء،
و سپس جنگ داخلی
در شورش،
بعضیها چشمشون به آنهایی بود که شاید نظم را برگردانند
ولی به قیمت بالایی
ما جایگاه ویژهای را برای زنان تعیین کردهایم!
زنها نباید بیرون بروند و توجه بیمورد به خود جلب کنند!
اگر زنی خود را به معرض نمایش بگذارد، توسط شریعت اسلام لعنت خواهد شد
و هرگز نباید توقع بهشت رفتن داشته باشد
همهچیز تغییر میکنه، پروانه
داستانها اینو یاد ما میاندازن
پروانه، اصلاً گوش میدادی؟
بله بابا
چرا بهم دربارهی اجداد چادرنشینمون...
و تپههای طلاشون نمیگی؟
خب؟
2000سال پیش...
- بله؟ - 2000 سال پیش...
یک شاهدخت باختری وجود داشت
که تاج بر سر داشت
و؟
- و ... - پروانه؟
برو اونور. از وسایلم دور شو
برو اونور. گفتم برو اونور، سگ احمق!
هی تو! فکر کردی داری چیکار میکنی؟
چرا این دختر داره داد میزنه؟
اون فقط یه بچهست. هیچ منظوری نداشت
داره به خودش توجه جلب میکنه!
اون باید توی خونه باشه، نه اینکه خودش رو توی بازار به نمایش بذاره!
من هیچ پسری ندارم، بهجز یک نوزاد. به کمک دخترم نیاز دارم
- وقتی باهات حرف میزنیم بلند شو! - من یه ...
گفتم بلند شو!
- من تو رو میشناسم! - آره، "ادریس"
من زمانی معلمت بودم. تو شاگرد خوبی بودی
تو وقتم رو با تدریس چیزهای بیارزش هدر دادی
من الان به طالبان پیوستم و با دشمنان اسلام میجنگم!
خب، اگر من دشمن اسلامم، پس بهخاطر گناهانم خدا پایم رو ازم گرفته
داری مسخرهام میکنی، پیرمرد؟
من پایم رو در جنگ از دست دادم. جنگی که باهم توش جنگیدیم
- این دختر چندسالشه؟ - ادریس
- اون یه بچهست - به سن ازدواج رسیده
من بهزودی دنبال یه همسر میگردم
قبلاً قولش به کسی داده شده
خب، اون باید روی خودش رو بهخوبی بپوشونه
- شاید بهتر باشه که تو بهش نگاه نکنی! - چی گفتی؟
گفتم بهش نگاه نکن
- میتونم بدم سرتو بزنن! - ادریس!
- حواست باشه چی میگی! - کافیه. بیا
حالت خوبه؟
بله بابا
این دختر منه
حالا بریم خونه
پروانه؟
تو به اون پسره گفتی که قول من به کسی داده شده
قراره ازدواج کنم؟
معلومه که نه. تو هنوز بچهای
میخوام بازی کنی و داستان بگی
برای اینکار دیگه پیر شدم
برای داستان پیر شدی؟ تو همیشه عاشق داستان بودی
فایدهاش چیه؟
با "مامان جان" صحبت میکنم و حلش میکنیم
لطفاً حرفی از لباس نزن
اونموقع هیچوقت پایانش رو نمیشنوم
- پایان چی رو؟ - هیچی، مامان جان
ما لباس زیبای پروانه رو نمیفروشیم
بابا، منظورم این نبود
ما به پولش نیاز داریم، بابا
کمی صبر کنیم فکر کنم اوضاع کاری سر و سامون بگیره
اگه اوضاع کار سر و سامون بگیره، پس دیگه مجبور نیستیم بفروشیمش
ولی اوضاع همیشه طبق انتظار پیش نمیره، پس مجبوریم بهزودی بفروشیمش
خب، نظرت دربارهی یهکم داستان قبل از شام چیه؟
میتونیم برای مدتی فکر لباس رو از سرمون بیرون کنیم
شاید پروانه بخواد یه چیزی برامون بخونه؟
الان نه، مامان جان. خستهام
اون بهم میگه که دیگه بچه نیست
بههمین خاطر از داستان خوشش نمیاد
دختر عزیزم، انقدر برای بزرگ شدن عجله نداشته باش
شاید اونجوری که انتظارش رو داری از آب در نیاد
آبمون تموم شده. امروز صبح به قدر کافی نیاوردی!
ولی یه نصف سطل دم دره
وقتی جوون بودم و آب میآوردم، هیچوقت هیچ سطلی خالی نمیموند
- هی! - دخترا بس کنین
یا بعد از شام میری و آب میاری...
یا پوشکهای کثیف "زکی" رو میشوری
- حالت چطوره؟ - بهترم
الان که تو اینجایی
شاید اگه انقدر سرت رو نمیشستی، آبمون به این زودی تموم نمیشد
- پروانه - باید یه کم احترام بذاری!
چرا غذا نمیخوری، هان؟
- وقتی شکمت پُر باشه، همهچیز بهتر به نظر میاد - بله، مادر
زکی، زکی، صبر کن بذار آستینهاتو بالا بزنم
نه، مامان جان
خب، حالا شد
همهی کشمشها رو نخور، پروانه. برای زکی هم بذار
چرا اون کشمش بزرگ روی چونهات رو بهش نمیدی، ثریا؟
اوه، ولی اون که کشمش نیست
اون یه خالِ سیاهِ پُرمو ـه
پروانه، از ثریا عذرخواهی کن
پروانه؟
اون همینجاست! دیدمش!
- اگر خانمی اینجا هست... - بابا؟
لطفاً خودتون رو بپوشونید!
این همون مرده. دشمن اسلام
اون کتابهای ممنوعه داره و اونها رو به زنها آموزش میده!
- ولمون کنین! - اون هیچکاری نکرده!
"نورالله علیزی"، تو باید همراه ما بیای
بابا!
- نمیتونید ببریدش! - بابا!
بابا جان!
کجا میبرنش؟
زندان
توی زندان پلچرخی درس خوبی بهش میدن
بابا!
بابا!
مامان جان؟ میشه چراغ رو روشن کنم؟
هیس، پروانه. زکی بیدار میشه
ولی اگه بابا رو آزاد کنن،
اون باید یه نوری رو ببینه تا بتونه خونه رو پیدا کنه
اون چطور میخواد بیاد خونه؟ حتی عصاش هم همراهش نیست که باهاش راه بره
بگیر بخواب. همه چی درست میشه
از کجا میدونی، مامان جان؟ از کجا میدونی؟
ساکت باش پروانه. اون بهاندازه کافی مشغله فکری داره
هی! زکی، بس کن
بلند شو پروانه. لوسبازی بسه
چرا؟ چه خبره؟
من و تو قراره بریم دنبال بابا
پسره گفت که اونو به زندان پلچرخی میبرن، پس باید بریم اونجا
ولی ما نمیتونیم بدون بابا بریم بیرون
ثریا داره یک نامه برای فرماندار زندان مینویسه...
برای اعتراض به دستگیری نورالله و درخواست آزادیش
- حداقل میتونم این نامه رو بهشون بدم - مامان جان، این کار قانونی نیست
اگه توجهی به خودمون جلب نکنیم، مشکلی پیش نمیاد
- ولی ما نمیتونیم... - زود باش پروانه
و عصای بابا رو هم بیار. باید بریم
مامان
هی
هی تو!
سلام. میدونید راه پل چرخی کجاست؟
سلام. به طرف شرقه، بعد از رودخونه
- ولی راهش طولانیه - ممنونم آقا
گوش بدین. از شهر قدیمی برین، وگرنه دستگیر میشید
چرا تنهایی اومدی بیرون؟
- شوهرت کجاست؟ - چارهای نداشتم
بدون شوهر یا برادرت اجازه نداری بیای بیرون
- متاسفم، میدونم - فهمیدی؟
- من یک نامه آوردم در اعتراض به دستگیری شوهرم... - فقط برو خونه
- نه! - یعنی چی، "نه"؟
این نورالله علیزی، شوهرمه
No comments yet. Be the first to leave one.