أول 200 سطر.
زيرنويس از مهدي shine021
مطمئنی اینجا بهترین جاست؟
اینجا نزدیک جایی نیست که همه اون جسدها رو پیدا کردن؟
عزیزم، تنها بدنی که دارم بهش فکر میکنم،
بدن توئه.
بیخیال تاد، جدی میگم.
منم جدیام.
تمام روز داشتم بهت فکر میکردم،
و دقیقاً اینکه قراره باهات چیکار کنم.
بیخیال تاد.
شوخی نمیکنم.
-اوه، شوخی نمیکنی؟ -اومهوم.
مگه نه اینکه برای همین اومدیم اینجا؟
فقط فکر میکنم میتونیم
جای خونهی پدر مادرم راحتتر باشیم.
پدر مادرت فضولن.
اونا فقط بهترینها رو برام میخوان.
من میدونم چی برای تو بهتره، دختر.
خدای من، تو غیرممکنی.
دارم سعی میکنم یه مکالمهی واقعی داشته باشیم.
عزیزم، دارم بهت گوش میدم، باشه؟
جدی دارم گوش میدم.
اگه چیزی که واقعاً میخوای اینه که ما تمام راه رو برگردیم
پیش پدر مادرت که برامون چای بابونه درست کنن
و احتمالاً دربارهی برنامههای دانشگاهم ازم سوالپیچ کنن،
پس این،
دقیقاً،
همون،
کاریه که میکنیم.
خب؟
فکر کنم بتونیم یکم بیشتر بمونیم.
این همون چیزیه که میخوام.
اون چیه؟
نمیدونم.
باشه، میتونی بری و یه نگاهی بندازی؟
آره.
آره، حتماً.
جنـــگــل جـــن زده
و این چیزی بود که 'جین آستن' رو
به یه نیروی انقلابی در ادبیات تبدیل کرد.
اون یه سطح از واقعگرایی روانی رو آورد،
نگم از واقعگرایی فیزیکی به رمان انگلیسی
که واقعاً هیچ مشابهی نداشت
در نویسندههایی که قبل از اون اومدن.
به این معنا، میتونیم استدلال کنیم که 'جین آستن' اختراع کرد
رمان انگلیسی و رمان مدرن رو همونطور که میشناسیم.
هفتهی دیگه با جزئیات بیشتری به این موضوع میپردازیم.
لطفاً فصلهای پنج تا هشت رو بخونید.
آخر هفتهی خوبی داشته باشید.
این دیجی کرونریه،
و این بود 'نیمه شب' از 'ناهار تاریک'.
امروز جمعه، سوم اکتبره،
یعنی دقیقا چهار هفته دیگه هالووینه.
کی حاضره بترسونه؟
دمتون گرم!
آره، همینه که میخوایم بشنویم!
خب، میدونم که همهتون خیلی سخت کار کردین،
برای آماده شدن برای امشب.
خستهاین، استرس دارین،
احتمالا هنوز یه چند تا کار دارین
که باید قبل از اینکه درها رو راس ساعت هشت شب باز کنیم، انجام بدین.
پس من خیلی خلاصه میگم،
ولی فقط میخوام یه لحظه
یادآوری کنیم که چرا اینجا هستیم.
ما اینجا چیکار میکنیم؟
قضیه چیه؟
این زمینی که الان روش وایسادیم، یه زمین مقدسه.
و بعضیا میگن نفرین شدهست، ولی من اینطوری نمیبینم.
۳۰۰ سال پیش، یه قتل عام درست همینجا اتفاق افتاد.
۴۰۰ تا سرخپوست 'پیسکاتاوی' قتل عام شدن
به دست مهاجرای سفیدپوست خشمگین.
اینجور چیزا خیلی زیاد اتفاق میافتاد تو روزای اول
این کشور، به خاطر طمع،
به خاطر نفرت، به خاطر نادونی.
و اون روحها آروم نیستن.
اون قربانیا هنوز شبها فریاد میزنن.
من صداشونو میشنوم.
شماها میدونین من کمتر از ۱۰۰ قدم اونورتر زندگی میکنم.
بهتون میگم، من صدای اون شبحها رو شبها میشنوم.
بعضی وقتا نمیذارن تا خروسخون بخوابم.
پس آره، ما اینجا یه کسب و کار راه انداختیم.
ما سرگرمکنندهایم.
مردم از 'دیسی' و 'بالتیمور' میان بیرون برای شب.
میخوان خوش بگذرونن،
میخوان یه همبرگر خوب بخورن،
و میخوان حسابی بترسن، و این عالیه.
همهش عالیه.
ولی من دوست دارم فکر کنم ما اینجا هستیم که به مردگان احترام بذاریم.
که صدای اونا باشیم، وقتی نمیتونن از خودشون دفاع کنن.
پس بیاین فقط، اینو تو ذهنمون داشته باشیم،
وقتی داریم وظایفمونو انجام میدیم، باشه؟
بیاین ایمن باشیم، خوش بگذرونیم،
و کاری کنیم بعضی آدما از ترس شلوارشونو خیس کنن، قبول دارین؟
ووو!
آخ!
خیلی خب، همهتون وظایفتونو میدونین،
پس بیاین گریم کنیم و آماده شیم.
دو ساعت وقت دارین. برید.
بدو، بدو، بدو، بدو، بدو، بدو.
هی، هی، هی، پسرخاله!
آره. - کی رسیدی؟
رانندگی چطور بود؟
خوب بود، مرد، خوب.
خیلی خوشحالم که اینجا هستم.
اوه، خوشحالم که اینجایی، برادر.
خوشحالم که دارمت.
آره، این قراره خیلی سرگرمکننده باشه.
آره، خیلی ممنون که این اجازه رو دادی که...
بیام اینجا و...
گوش کن، از من تشکر نکن، باشه؟
از من تشکر نکن.
تو قراره خیلی سخت کار کنی.
قبل از اینکه شب تموم بشه اسم منو لعنت میکنی.
بعید میدونم.
خوبی، مرد؟
چیزی لازم داری؟
فقط کافیه منو به مسیر درست راهنمایی کنی.
اوه، حتماً، آره.
هی، جکو؟
بله؟
میتونی به این 'Fresh Meat' نشون بدی کجا صورتش رو درست میکنه؟
آره، حتماً. فقط دنبالم بیا.
فقط جکو رو دنبال کن. اون تو رو مستقر میکنه.
خیلی خب.
اگه چیزی لازم داشتی بیا پیش من، باشه؟
خیلی خب، ممنون مرد.
حتماً.
خیلی خوشحالم که میبینمت، بعداً تو خونه میبینمت.
هی. - سلام.
پس تو پسرخاله مارکی؟
آره. زک.
من جکو هستم. از دیدنت خوشحالم.
تو خیلی وقته این کارو میکنی؟
اوه، حدود 15 سال.
وای. - آره.
من اینجا بودم وقتی مارک اینجارو شروع کرد
خیلی وقت پیش.
چیزی هست که باید در موردش بدونم؟
خیلی باحاله، مرد.
فقط ریلکس کن و ازش لذت ببر.
اینجا یه جای جادوییه.
آیا در مورد قتل عام و همه چی حقیقت داره؟
بعید میدونم.
مارک دوست داره داستان بگه.
پس، تو هیچوقت اینجا روح ندیدی؟
خب، نه، من اینو نگفتم.
برو تو صف، 'پسر جوان'.
اینجا جاییه که جادو اتفاق میافته.
تاحالا اسکلت متحرک بودی؟
نه، یادم نمیاد.
عاشقش میشی.
صبر کن تا ببینی.
خب، چقدره که اینجا کار میکنی؟
دو سالی میشه.
این اطراف درس میخونی یا نه؟
آره، قبلاً میخوندم.
یه چند سالی مرخصی گرفتم قبل از اینکه برم دانشگاه.
این نشونهی هوشه، گزینههاتو بررسی کن.
دقیقاً.
تو این اطراف درس میخونی؟
آره، من 'فیلیپس-هاوارد' میرم.
سال آخریم.
'فیلیپس-هاوارد'، اون...
مدرسهی شبانهروزیه، درسته؟
آره.
چیه، پولداری؟
نه، فقط باهوشم.
خب، فکر کنم این بهترین چیز بعد از پول باشه.
خیله خب، بذار یه نگاهی بندازیم.
خوشت اومد؟
انگار دارم خود واقعیمو برای اولین بار میبینم.
این رو به عنوان یه 'آره' در نظر میگیرم.
خیله خب، مشتری بعدی.
از آشنایی باهات خوشبختم، 'زک'.
آره، منم همینطور.
خیله خب، این قسمت خیلی سادهست.
پشت مترسک قایم میشی،
میپری بیرون و مردم رو میترسونی.
اگه کسی یکم عصبی به نظر میرسید، حتماً اونا رو هدف بگیر.
همچنین میتونی یکم کنارشون راه بری، خیلی بهشون نزدیک شی.
این بعضی وقتا اونا رو میترسونه.
نیازی نیست چیزی بگی.
معمولاً اگه چیزی نگی ترسناکتره.
سؤال دیگهای نداری؟
از کجا بفهمم کی وقت رفتنه؟
اوه، یکی میاد دنبالت.
نگران نباش.
خیله خب، خوش بگذره. بعداً میبینمت.
مرسی، داداش. به زودی میبینمت.
ای بابا، تو دیگه چی هستی؟
اوه، فکر کنم میخواد دوست بشه.
هی، از دیدنت خوشبختم، داداش.
من واقعاً میخوام از اینجا برم.
وای خدای من!
وای خدای من، وای خدای من، وای خدای من.
'تریشا'، اینقدر سوسول نباش. -اون یارو رو دیدی؟
عجب آدم ترسناکیه!
اه!
ای بابا، عیسی!
اوه، اصلا.
No comments yet. Be the first to leave one.