أول 144 سطر.
... هرگز نمیبخشمتون
! دیگه نمیزارم کسی بمیره
نمیزارم اینجوری تموم بشه
... من از بقیه محافظت میکنم
! من از "ایسلا" محافظت میکنم
... کارل ، نزار کینه و دشمنی وجودتو بگیره
فکرـتُ رو روشنایی متمرکز کن
... اگه اونا رو ببخشی
رسیدیم ، کال
... زود باش ، پاشو
امروز بازم زیادی شنگول میزنی ، آری
قسمت 1 سرزمینِ سفرِ جدید
! بابا ! بابت همه چیز ممنونم
... چقدر لوس
یه نگاه به قیافت بنداز
فقط هیکل گنده کردی ، اما هنوز عقل ـت مثل بچه هاس
! برمیگردم
کال ، مراقب آریل باش
اون همیشه کنترلش رو از دست میده
آره
باشه
خیالتون راحت باشه
چرا اینقدر بدخلقی ؟
... تو یه مَردی ، پس لبخند بزن
این گودبای پارتی ماله توئه
... بابا
پرواز کن ، کال - اِل
قولی که به مامانت دادی رو فراموش نکن
! بیخیال ! حالا نمیخواد سرخ کنی
مگه تو مَرد نیستی ؟
... خفه شو
! بگو خداحافظ ، یا نکنه پشیمون شدی
باشه
ممنونم ، میخائیل
حتماً برمیگردم
پایان آسمان " رو پیدا میکنم ، و خلبانِ بزرگی میشم "
درسته . بریم که رفتیم
بچه ها ، بالاخره اون روز از راه رسید
تعدادی از شهرواندانمون اینجا تو پارکِ یادبود انقلابِ باد ، جمع شدن
"بالستروس " ، پادشاهی "کیو آی " ، و "بنارس "
! با هم متحد شدن ، و سفری نامعلوم رو آغاز کردن
خب پس ، اینا خلبان های کارآموز ـن ، هاه ؟
عجب دسته ی عجیبی
... آری
، شاید یکم دیر شده باشه
اما از این بابت مطمئنی ؟
یه جوری حس میکنم
... انگار من تو رو اینجا کشوندم
، ما نمیدونیم کِی قراره برگردیم
یا اصلاً برمیگردیم یا نه
... گوش کن ، کال
من هیچ کدومِ این کارا رو بخاطرِ تو نمیکنم
... اما
ما دنبالِ "پایان آسمان " میگردیم
این فرصتی نیست که ، هر روز بخواد ! تو زندگی نصیبِ آدم بشه
... درسته ، اما
! زاویه ی بال ها 90 درجه
! حرکت پروانه ها
زاویه ی بال ها 90 درجه
! حرکت پروانه ها
بریم
محکم بچسب
! از زمین بلند میشیم
! داریم پرواز میکنیم
کاملاً از زمین بلند شدیم
کپسول های هیدروژنی پشت در حالت نرمال دارن کار میکنن
آنتن هوایی شوالیه ها و کارآموزا در هر دو طرف در موقعیتِ "وی" قرار داره
لونا بارکو شروعِ عملیاتِ
برای مراسم فرود مسیر رو آماده کنید
اونا تنها ـن ؟
آره ، شنیدم یکی از دانش آموزا مریض شده بوده
اونا قبلاً با کِشتی اومدن
! وای
گل های آفتاب گردون
! بگیر که اومدم
... عین پیرزن ها حرف میزنی
دلم میخواد مُحکم پرتشون کنم
اولش ، فقط یه بارون ساده بود
، 7روز و 7 شب بارون اومد
و روز هشتم ، بر روی تمام صخره بارون بارید
بارون خیلی سنگینی بود ، تا پاییز میبارید
صخره از هم جدا شد
تو قسمت لبه ها کم بود ... جاهای عمیق میبارید
صخره گریه میکرد ، و به درگاه خدا دعا میکرد
ساینت مقدس " چه اتفاقی برای بارون " ' افتاده که اینقدر ناراحتِ
برام مهم نیست چه اتفاقی برای من میوفته
' اما خواهش میکنم بارون رو نجات بده
و خداوند این درخواست رو شنید ، و صخره رو به دونیم تقسیم کرد
، باران دوباره بر روی دو صخره جمع شد
و به دریای آبی مبدل شد که روی اونا گسترش پیدا کرد
، صخره یکبار دیگه به دونیم تقسیم شد
و بعد از اون ، همینطور که آماده میشد تا ، برای بار سوم به دو نیم تقسیم بشه
و صخره بار دیگر سپاسگزارِ خداوند شد
، و بدین شکل چشمه ی مقدس بوجود اومد
، چشمه ای که آب از اون به سمت آسمان لبریز میشه
و در "پایانِ آسمان " ، که آب از لبه ی اون به پایان میریزه
و قسمتی از صخره که از میانِ ، چشمه ی مقدس به پرواز در اومده
و به سرزمینی تبدیل شده که در آسمان معلقِ
! ایسلا " ، سرزمین معلق "
برای پیدا کردن رازِ افسانه ی " بوجود اومدنِ "آلدیستای مقدس
ما در حالِ حاضر عازمِ "پایانِ آسمان " هستیم ، جایی که بشریت هیچوقت نتونسته ببینه
بندرگاه رو تَرک میکنیم
! نینا وینتو
! آه ، اون باباس
! هی
دروغگو ، از این بالا که اون معلوم نیست
... نه
اما الان مطمئنم که ، اون پایینِ اینجاست
اون داره دختر و پسرش رو نگاه میکنه
... هر اتفاقی بیوفته ، ما برمیگردیم
هر دومون
وقتی خلبان های خوبی شدیم " درسته ؟ "
لازم نکرده تو یکی به من اینو بگی
بچه پررو
! میدونی که ، تو برادرِ کوچیکترِ منی
درسته . هی آبجی کوچیکه
! داداش کوچیکه
! آبجی کوچیکه
! داداش کوچیکه
! آبجی کوچیکه
! داداش کوچیکه
! آبجی کوچیکه
! داداش کوچیکه
! آبجی کوچیکه
بعدی نوبتِ ماست ، هاه ؟
! حرفُ عوض نکن
... خفه شو
! آروم باش ، احمق
! من احمق نیستم
پروانه ی هواپیما رو به جلو نگه دار ، و دماغه رو بیار پایین تر
! سریع
شرم آوره
! به لطفِ تو ، همین اولِ کاری ببین تو چه دردسری افتادیم
... تقصیر من چیه
یه دفعه از یه جا باد وزید
"! آه ، کمکم کن ، آری ! کمکم کن "
! چی گفتی ؟ عمراً اگه همچین حرفی بزنم
"! من احمق نیستم "
خب ، من اینو گفتم
انگار از تو بدتر هم هست
! داری چیکار میکنی ؟
گـ ... گوش کن ، نزار بزن ـتت زمین
من خیلی کاری ـــ
! چه ترسناک
No comments yet. Be the first to leave one.