أول 149 سطر.
... متاسفم
شما دو نفر با شلیک کردن .اونا رو پوشش بدید
!اطاعت
لری و افسر اجرایی، وقتی دیدین نمیتونه .تکون بخوره از نزدیک باهاش مبارزه کنید
!پایهام
!بسپرش به خودمون
.شیگوره سان
!باشه -
... سه، دو، یک -- !باشه -
... سه، دو، یک --
.هی، کارت عالی بود
.منم همین انتظار رو ازت داشتم
متاسفم، انگار یکم زود دست به کار شدم؟
.زیاد مهم نیست
.بیا تو
... قربان
.لازم نیست توضیح بدی
.قبلاً در موردش شنیدم
،تو با همکار قدیمیت روبرو شدی
.و خیلی سریع عقب کشیدی
.بله
چیز دیگه ای هست؟
- نه
.متشکرم
درک میکنی، مگه نه؟
.دلیل اینکه تو رو از بین انبوه هوادارام انتخاب کردم
.بله
.من علاقه ای به وفاداری یا قوه درک ندارم
.تو کنارم هستی چون برام مفیدی
.اینو به خوبی میدونم
.ال سی رو دستگیر کن
.شر هر چیزی که جلوت سبز میشه رو کم کن
.حتی معشوق سابقت
.البته
،کارت با اسلحه داره بهتر میشه
.ولی به این معنی نیست که تنهایی تمام کارهارو انجام بدی
... نه، از روی عمد این کارو انجام ندادم
حتماً فکر و ذکرت جای دیگه بود، مگه نه؟
.مثلاً، نقشه پیش رو
.خب، یجورایی میتونم درک کنم
برا چی هدفمون این دختر کوچوله؟
اصلاً اون کیه؟
!بعدش واقعاً میتونم بکشمش؟
... نه، راستش ... آره
.همه این موارد منو نگران کرده
... ولی
،دلم میخواد بهت بگم که قید فکر کردن رو بزنی
.ولی غیر ممکنه
.دو هفته تا روز موعود مونده
... آره
.نمیگم نگرانش نباش
،اما یادت باشه وقتی نگرانی
.افراد اطرافت از الویت بالاتری بخوردارن
... باشه
پس با این وضعیت برای مدتی .قرار کار با کوباتو رو یاد بگیری
آخه شما دو تا عقبه ی گروه هستید، پس باید باهمدیگه خوب کنار بیایید، مگه نه؟
.اصلاً درک نمیکنم
چرا وقتی با کوباتو حرف میزنی ،به تته پته میفتی
ولی دیگرون نه؟
.اون نزدیکترین فرد به توئه
... خب، راستش
چیزی که واقعاً نمیفهمم اینکه چرا با من میتونی معمولی حرف بزنی
!ولی اطراف کوباتو سان مضطرب میشی
.فکر کنم متوجه شدم
چیزی که واقعاً خیلی عجیبه اینکه از وقتی اینجا اومدی
.فرصتی نداشتی تا باهاش حرف بزنی
.آره
اون چی داره که من ندارم؟
... هووم
... خب، یکم
شیگوره و کوباتو، ها؟
... منم میخوام یه کاری انجام بدم
اما هر دوتاشون اینقدر خجالتی هستن که نمیتونن .خود واقعیشون رو نشون بدن
،مهم نیست چی پیش میاد .من از پس چالش برمیام
،مهم نیست چی پیش میاد .من از پس چالش برمیام
... ببخشید
.متوجه شدم
چی رو؟
.دلیل اجتناب شیگوره کون از کوباتو کون
اون دقیقاً شبیه دوست دختر سابقش هست .که نمیتونه فراموشش بکنه
امکان نداره، به نظرت اون شبیه پسری که دوست دختر سابق داشته باشه؟
،درست بر عکس، اون عاشق یکی بود ،ولی اینقدر بی دست و پا بود که بتونه چیزی بهش بگه
و بعدش طرف دوست پسر پیدا میکنه .و اون تسلیم میشه
.آره، به احتمال زیاد اون باکرهست
.کنار اومدن و کار کردنشون باهمدیگه کار سختیه
یه بچه دمدمی مزاج که یاد میگره با دختری کار کنه که به سختی میتونه باهاش حرف بزنه؟
اون حتی به طور عادی نمیتونه باهاش حرف بزنه، مگه نه؟
بچه دمدمی مزاج ... دختر ... حرف زدن عادی؟
!خودشه
باربیکیو؟
درسته. تو مدتی که پیشمون اومدی و فرصت نشد .برات مهمونی خوشامدگویی ترتیب بدیم
... و بنابراین
ما یه مهمونی خوش امد گویی .از جوخه ورا (بدون فرمانده) برگذار خواهیم کرد
مهمون خوش آمد گویی جوخه ورا" "(بدون فرمانده)
ما یه مهمونی خوش امد گویی .از جوخه ورا (بدون فرمانده) برگذار خواهیم کرد
مهمون خوش آمد گویی جوخه ورا" "(بدون فرمانده)
.اصولاً، قرار تو باربیکیو کارهای زیادی انجام بدیم
.اصولاً، قرار تو باربیکیو کارهای زیادی انجام بدیم
پس به همین دلیل این همه راه رو تا کراس جنوبی اومدیم؟
... دقیقاً نمی دونم برا چی اینقدر هیجان زده هستین، ولی
چیه، مشکلی داری؟
... نه
.من حاضرم برم
!پس بیایید با خرید مواد اولیه شروع کنیم
،مهم نیست چی پیش میاد .من از پس چالش برمیام
!چیه؟! به این چیزا علاقه مندی، شیگوره؟
.عاشقشونم
تو گفتی از این چیزا خوشت میاد، مگه نه؟
!منم کاملاً یادم
.من ژانر متفاوتی رو دوست دارم
!پس منظورت همین بود
... نه، اینطور نیست
... اگه درست یادم بیاد کوباتو
!یه اوتاکوی تمام و کمال بود
!ظاهراً دوجینشی و همچنین چیزایی رو میکشه
... یعنی ممکنه شیگوره کون
عاشق کوباتو شده، چون اونم همین .سرگرمی رو داره
.افسر اجرایی، این یه جهش بزرگی به حساب میاد
حالا باید چیکار کنیم؟
... اوه
!حالا میدونم چیکار کنیم
.شیگوره
.و کوباتو
.برید مواد اولیه رو بخرید
!چی، فقط ما دوتا؟
!ما باید بریم منقل بگیریم
.درسته، زوغال چوب هم هست
.ولی من نمیدونم ما پنج نفر چقدر قرار بخوریم
.شما دو نفری میتونید یه کاریش بکنید
این یه دستوره، فهمیدین؟
.فهمیدم
.باشه
همه ش نقشه ست؟
افسر اجرایی، میخوای اون دو نفر رو به همدیگه نزدیک کنی؟
.به نظرم هر کاری هم بکنید این کار شدنی نیست
،حتی معجزه ای هم اتفاق بیفته .برا ما ناخوشایند خواهد بود
.آره
ما نمیدونیم وقتی جایی زندگی میکنم ،که هر لحظه ممکنه بمیریم
.عشق چه تاثیری رومون میذاره
چه خوب پیش بره یا نه، ممکن همه چیز .رو برامون دردناکتر بکنه
اما به همین دلیلی که دوست دارم
... اونا تا جای ممکن اینو تجربه کنن
!افسر اجرایی
.به نظر میرسه روسا در شرف تصویب طرح تو هستن
... بنابراین
اونا ازم میخوان دقیقا . بفهمم چطور به هدف میشی
.بهشون بگو نگران نباشن
بیشتر از این طول میکشه تا .اونا وادار به انجامش بشن
اونا میخوان مطمئن باشن .که همه چی خوب پیش بره
No comments yet. Be the first to leave one.