أول 200 سطر.
تقدیم به تمام پارسیزبانان
NESTED با افتخار تقدیم میکند
بیا تو!
هوم.
هوم.
کتابت رو خوندم.
باز کردن ذهن طردشدگان.
وقتی داشتم تایلر رو آماده می کردم، خیلی به دردم خورد.
اگه فکر می کنی از این حرفات تو چاپ
بعدی کتابم استفاده می کنم، اشتباه کردی!
فکر می کردم اگه شما دوتا رو از هم دور نگه دارم،
تاثیر احساسی ات روی تایلر کم میشه.
ولی نشده، مگه نه؟
حالا می خوای بهت بگم چطور هیولای کوچولوی منو باز کنی.
می خوام بدونم با تایلر چیکار کردی تا بتونم درستش کنم.
درستش کنم؟
اینجا این کارو می کنید؟
همیشه شایعه بود که ویلو هیل
روی طردشدگان آزمایش های مخفی انجام میده.آره؟
ما تو زیرزمین کالبدشکافی موجودات فضایی هم انجام می دیم!
حالا، حاضری کمک کنی یا نه؟
فقط اگه قبول کنی منو برای همیشه به اینجا منتقل کنی،
به عنوان بیمار، نه زندانی؟
اینو هیئت منصفه باید تصمیم بگیره.
متاسفم که نتونستیم به توافق برسیم.
باید یه روش تهاجمی تر پیدا کنم تا تایلر رو باز کنم.
انتقالش رو به زندان ایالتی شمالی آماده کن.
و لطفاً یادداشت کن که پیشنهاد می کنم زندانی
تا زمان محاکمه ش تو سلول انفرادی باشه.
- باشه، دکتر. - اوف.
حرفتو زدی. حاضرم کمک کنم.
فقط یه چیزی می خوام...
...بذار تایلر رو رو در رو ببینم.
فقط یه بار.
خواهش می کنم.
تایلر.
اشکالی نداره.
مامان اینجاست.
ببین چی به سرت آوردن.
آخ، می دونم عزیزم.
منم دلم برات تنگ شده بود.
همیشه تو رویاهام این لحظه رو می دیدم.
شوکر رو نزن، می کشتش.
آروم، آروم، عزیزم.
می دونم عصبانی ای.
فقط مامان رو بذار زمین.
قول می دم از اینجا درت بیارم.
تـرجـمه از مـرتـضـی راکـی
هیچ چیز مثل یه کوزه خاکستر حس و حال نمی ده.
تنها کسایی که لیاقت دارن اینجا دفن بشن، کارمندای تعمیر و نگهداری ان!
مادربزرگ،
تو اینجایی!
نوه م زنگ زده که یه کم اطلاعات درباره رقیبش بهش بدم؟
خودت عملاً بهم گفتی پامو بذارم اینجا.
می دونستم آخر هفته ها کار می کنی.
مرگ هیچ وقت تعطیلی نداره، منم همین طور!
چرا این قدر به این پاتریشیا ردکار گیر دادی؟
جزو تحقیقاتمِ.
ببین، این همه آگهی ترحیم پیدا کردم.
همه شون طردشده بودن، همه شون بیمار ویلو هیل.
همه شون اینجا سوزونده و دفن شدن.
این چه ربطی به تو داره؟
یه رویا از مرگ هم اتاقیم دیدم. یه جورایی همه چیز به هم ربط داره.
لطفاً کارتم رو بهش بده.
برای دوستا و فامیل تخفیف ویژه رو تابوت و مراسم تشییع دارم.
اگه هنوز قدرت های روانیمو داشتم، تا حالا این معما رو حل کرده بودم.
مامانم می خواد کتاب گودی رو بسوزونه.
برای خاکستر ریخته گریه نمی کنن.
میدونی نظرم درباره احساسات چیه.
عمیق دفنشون کن تا کم کم از درون نابودت کنن.
همه ش توی مچ دستته.
آه.
کار افتضاحه، باید بگم. پر از گلوله.
هوم. عجیبه.
بیا، همون طور که یادت دادم.
بوی گوزن می ده.
یه کم هم سنجاب و راکون.
و یه ته مزه سگ شیتزو.
عالیه.
چی کم داره؟
انسان.
مدارکم!
یه دوی حسابی بین سنگ قبرا همیشه آدمو سر حال میاره.
اون کلاغ داشت تورو به سمت یه تله قاتلانه می کشوند؟
من و وریکوز شرط بسته بودیم.
پرنده ای که اونا رو کنترل می کنه، همه مدارکمو دزدید.
قفسشونو حسابی تکون دادم.
ماجرا داره هیجان انگیز می شه. حالا چی؟
این قبرستونو بخر و بفهم کی اجازه این سوزوندن ها رو داده.
چرا باید همچین کار عجولانه ای بکنم؟
وقتی به مامانم بگی که بالاخره دارم وارد کسب وکار خانوادگی می شم،
همه حسادتای بچگیش می ریزه بیرون.
خوب بازی کردی، عزیزم.
دقیقاً می دونی چطور خودتو تو قلب سرد و خشک من جا کنی.
معمولاً آگهی ترحیم آخر ماجراست...
...نه شروع یه ماجرای عجیب تر.
کی مرگ اون مریضا رو جعل کرده؟
لوئیس کیه؟
و اینا چه ربطی به مرگ قریب الوقوع انید داره؟
هرچه زودتر جواب پیدا کنم،
زودتر می تونم انید رو نجات بدم...
ونزدی!
...که الان دلم می خواد اخفه ش کنم.
نکشیدی رو در ندیدی؟
این یه جور کد جهانیه برای "مزاحم نشید".
می دونی که از میخ کوب استفاده کردن برام سخت نیست.
- چقدر اینجایی؟ - یه جایی بین...
و...
قطعاً ضربه روحی خوردم.
- بریم. - از اتاق من دور بمون، بچه فضول.
این ضربه دوم بود.
سعی کردم کارای روزمره تو کم کنم تا بتونی روی پرونده تمرکز کنی.
مثل برداشتن نامه هات.
یه نامه از ناشرت اومده. فکر کردم بخوای زودتر ببینی.
"خانم آدامز عزیز، ما همگی عاشق وایپر هستیم..." دا-دا-دا-دا-دا...
"شما به شدت همکاری باهاتون سخته..." بلا-بلا-بلا...
"امتناع سرسختانه از مشارکت در فرآیند ویرایش و بازنویسی..."
دا-دا-دا-دا-دا.
"متأسفانه، باید شما رو به عنوان نویسنده کنار بذارم. لطفاً کمک بخواهید."
متأسفم.
چرا؟ ترجیح میدم هیچ کس رمانم رو نخونه تا اینکه بخوام مصالحه کنم.
حالا که این پرنده از تحقیقاتمون بو برده،
وقت زیادی نداریم.
همه جوابامون تو تیمارستان ویلو هیله.
و من دقیقاً یه دیوونه می شناسم که می تونه اونا رو برام پیدا کنه.
سلام؟
زنگ زدی؟
مرسی که با این عجله اومدی.
برای نوه موردعلاقه ام،
همیشه یه گوشه ای قایمم.
باید بری تو ویلو هیل.
آخرین بار برای مادرت این کارو کردم.
اون می خواست حال خواهرشو چک کنم.
خاله اوفیلیا اونجا بود؟ کی؟
اوه، سال ها پیش. تا وقتی بستری شدم، اون دیگه پر کشیده بود.
چند هفته اونجا موندم.
یه درمانگر الکتروشوک درجه یک داشتن، ایگور.
یه گولاگ تو سیبری اداره می کرد.
واقعاً می دونست چطور مغزتو به لرزه دربیاره.
هیچ کس نمی تونه یواشکی به من نزدیک بشه، بچه.
این با توئه؟
این تعقیب کننده مه.
تبدیلش کردم به یه پادوی بی مزد و مواجب.
ها.
من عاشق کار کودکانم.
یه گله چوپاکابرا هم از تو کمتر سر و صدا می کنه.
یاد بگیر نفستو نگه داری و روی درزای تخته های کف راه بری.
مرسی بابت نکته حرفه ای.
خودم زحمت کشیدم و نقشه های ویلو هیل رو برات گرفتم.
باید لوئیس رو پیدا کنی. ممکنه بیمار باشه، ممکنه دکتر باشه.
فقط مطمئن شو که رئیس اونجا، دکتر فیربرن، نفهمه به من ربط داری.
نگران نباش. اگه یه متخصص برای بستری شدن تو دیوونه خونه باشه،
اون منم.
- مرسی. - مرسی.
یه سوئیت می خوام.
بزرگ ترین چیزی که دارید.
فقط برای یه شب.
به مسافرخونه اپل هالو خوش اومدید، آقای دیابولیک.
یه کارت اعتباری لازم دارم.
ترجیح می دم نقد بدم.
- اوه... - نگران نباش، پاک می شه.
- عزیزم، این چیه؟ - هیچ ایده ای ندارم، عزیزم...
ببخشید، نمی خواین از این موضوع شکایت کنید؟ این خیلی مسخره ست.
آره، اینجا کلانتریه؟
آره، من جنیفر ناسبومم، از مسافرخونه اپل هالو.
می خوام یه مهمون رو گزارش بدم.
این مجرممونه.
مسئول پذیرش گفت با پول دزدی پرداخت کرده و ممکنه خطرناک باشه.
برای احتیاط، طبقه رو خالی کنید.
در به در برید.
من خودم آقای دیابولیک رو جمع می کنم.
این اتاق باید خالی باشه.
تو کی هستی؟
پلیس جریکو، در رو باز کن!
می خوام بدونم عشق چیه
پلیس، دستاتو بالا بگیر بیا بیرون!
می خوام بهم نشون بدی
- نشونم بده! - دستاتو نشون بده!
می خوام حس کنم عشق چیه
18 تا پاسپورت داری و 33 تا گواهینامه رانندگی.
می تونی توضیح بدی؟
عاشق سفر کردنم.
این عشقمه.
- کلانتر. - بله؟
اینو ببین.
دزد بانک که پارسال از دستگیر شدن فرار کرد.
خب...
حداقل نیمرخ خوبم رو گرفتن.
هوم!
شیرینی طبیعت.
با دکتر فیربرن تماس بگیر.
بگو برای این یکی یه ارزیابی کامل روانی لازم داریم.
این تنها معمامون نیست.
ظاهراً یه ماهه تو اون اتاق هتل قایمکی زندگی می کنه.
هیچ سابقه ای از ورودش ندارن، و هیچ مدرک شناسایی هم نداره.
خب، دقیقاً داریم به چی نگاه می کنیم؟
دعوت نامه های گالا. هر کدوم باید پر و مهر بشن.
اینو به حساب ساعت های خدمات اجتماعی اجباریت حساب می کنم.
نمی فهمم چرا منو تنبیه کردن،
No comments yet. Be the first to leave one.