أول 200 سطر.
آنچه گذشت...
وقتی قرص ماه کامل بشه،
باید در جنگی شرکت کنیم که دنیا رو به لرزه درمیاره
چون جنگی که در راهه مثل راگناروک، جنگ پایان دنیا خواهد بود
از دستش نمیدم
این رویای من بود..
دنیای جدیدی خلق میکنیم که درش همه با هم برابرند
حرفات رو باور نمیکنم، فلوکی تو میخوای شاه باشی
فکر میکنم حامله باشم
میخوای علیه برادرانت بجنگی
- ازشون میترسی؟ - شاید از بیورن
اون جنگجوی بزرگیه
اگه اونا بیورن رو بکشن، تو شاه میشی
میخوای دوباره به برادرت ملحق بشی؟
بیورن جون من رو نجات داد
بهش سوگند وفاداری خوردم
میدونی به چی فکر میکنم؟
فکر میکنی که من قابل اعتماد نیستم
میدان نبرد حتما باید شامل جنگل هم بشه
سامیها در اونجا به بهترین نحو از مهارتهاشون استفاده میکنن
باید توی کوهستان اسکار باهاشون بجنگیم
وقتشه. پایان دنیا فرا رسیده
مترجم : نیــــما Dark Assassin
وقتشه!
چقدر من براش بیتاب بودم
الآن بالاخره میتونم قولم به خدایان رو عملی کنم
و لاگرثا رو بکشم
منم آمادهم تا انتقام مادرمون رو بگیرم
نه به خاطر اینکه مادر خوبی برام بود،
به خاطر اینکه انتقام، حق لاگرثاست
همین برام کافیه
اما تو آمادگیش رو داری با اوبه رودررو بشی؟
اگه مجبور باشی، میکشیش؟
حتی اگه از گوشت و خون خودت باشه؟
اگه اوبه رو بکشم، آوازهم فراتر نمیره؟
این شد حرف حساب!
عشقم!
چیکار میکنی؟
باهاتون میام
نه وقتی که بچهم تو شکمته
حتی اگه بچهت تو شکمم باشه،
بازم باهات میام
تصمیمم رو گرفتم
باید میدونستم که زنی که خدایان..
به عنوان همسر برام انتخاب میکنن،
خیلی شجاع و دلیره
هر چی شما امر کنی
باهامون میای، عشقم
اعلیحضرت!
منو اینطور صدا نکن
فکر میکنی شوخیه..
اما تو هیچ درکی از کلمهی "حضرت" نداری
صبر کن
یه چیزی برات دارم
جادوی این شمشیر فقط برای صاحبش عمل میکنه
مال تو، بگیرش مال خودته
وقتی یه پدر پسرش رو برای اولین جنگ میبره..
روز خیلی غرورآمیزیه
بیا
زود میام خونه پیشت
آمادهای، دوست من؟
معلومه
باید علیه برادرت بجنگی
تو هم باید اینکارو کنی
یه سری درختای جنگل باید بریده بشن
ما برای خوردن، غذا و برای نوشیدن آب داریم
باید بابت چیزایی که تا به الآن به دست آوردیم...
راضی باشیم
اما چیز دیگهای که باید بسازیم، یه معبده
یه معبد برای خدایانی که با ما خیلی خوب بودن
و پیشنهادم اینه که ثور...
خدای کشاورزانی مثل ما..
خدای اصلی معبد باشه
و توی محراب آتشی روشن کنیم..
که هیچوقت خاموش نشه
چرا باید یه معبد بسازیم..
وقتی هنوز اونقدر وقت نداشتیم...
که برای خودمون خونه بسازیم؟
از هر دست بدیم از همون دست میگیریم
نه برای خودمون برای این فرصت
بلکه برای خدایان
میتونید توی زمینای من بسازیدش
و من ازش مراقبت میکنم
اصلا متعجبم نمیکنه، فلاتنوز
که خودت رو تو این موضوع جلو بندازی
هر کسی باشه فکر میکنه که داری خودشیرینی میکنی
نه برای خدایان، بلکه برای همین فلوکی
فکر نمیکنم پدرم کاری جز...
یپشنهاد خدمت به جامعهمون کرده باشه
نه
داره سعی میکنه خایه مالی فلوکی رو بکنه
هر کسی میتونه بفهمه
که البته اگه فلوکی لیاقت خایه مالی داشته باشه
اون همهمون رو گول زد و آورد اینجا
امسال محصولی درکار نخواهد بود
پس وقتی که حیوونامون رو خوردیم،
چیز دیگهای برای خوردن در زمستان باقی نمیمونه
خیلیامون گرسنگی میکشن تا بمیرن
چرا باید قبل از خونههامون یه معبد بسازیم؟
فلوکی گفت که اولش سخته
بهمون دروغ نگفت
کاملا بهمون دروغ گفت
وقتی حقیقت رو گفت که خیلی دیر شده بود
اما تو پسر باباتی
معلومه که به حرفش گوش میدی
اما نه اگه اشتباه کنه
میدونم که میشه این سکنی رو به موفقیت بدل کنیم
اکثرمون مقید به موفقیتش هستیم
- ما اینجا میمیریم - نه!
نه، نمیمیریم!
اینجا رو به یه سرزمین فوقالعاده برای زندگی تبدیل میکنیم!
و باید خدایان رو ستایش کنیم
تو این موضوع حق با فلوکیه
چرا باید جر و بحث کنیم؟
همسر من ثورون، حاملهست
میخوام بچهم با امید به آینده به دنیا بیاد
اون نوهی منم هست،
و من هیچ امیدی نمیبینم
اگه از اینجا خوشت نمیاد، ایویند
هر وقت بخوای میتونی برگردی
نه، فلوکی
دقیقا این کاریه که از انجامش عاجزیم
با پیروی از تو..
خونههامون، شهرمون..
و ملکهمون رو رها کردیم
هیچکدوممون هیچوقت..
نمیتونه برگرده
پس باید بهترین استفاده رو ازش بکنیم
باید تحمل کنیم و به همدیگه عشق بورزیم
اول باید معبد و بعدش..
برای خودمون خونه بسازیم
باید موافقت کنی، ایویند
مجبوری
این درست نیست
این درست نیست که پسران راگنار لاثبروک...
سعی کنن همدیگه رو بکشن
ما یه نفر برای مذاکره میفرستیم
موافقم
اگه باید بجنگیم پس باید بجنگیم
اما اول بهتره با حسن نیت در مورد راههای دیگه حرف بزنیم
موافقیم
اما اول باید گروگانهامون رو معاوضه کنیم
حسن نیت ستودینه...
اما کافی نیست
برادرت باهات به اردوگاهت میاد..
و برادر تو هم همینطور
فردا دوباره همدیگه رو میبینیم
باشه؟
باشه
آیوار چطوره؟
آیواره دیگه
حیف که سوار کشتی من نشدی
هیچوقت درک نمیکنم چرا
نه، درک نمیکنی
شکی نیست که الآن داری افسوسش رو میخوری
نه
افسوس خوردن چه فایدهای داره؟
یه نفرو بین بزرگانتون دیدم
ساکسونی که تو اردوگاه اثلولف دیدیم
اسقف هاموند. چرا اینجاست؟
آیوار طی جنگ گرفتش
اون مبارز خیلی خیلی بزرگیه
بهتره سر راهش قرار نگیری
اون بهتره سر راه من قرار نگیره
ما دنبال یه راهی هستیم تا از این قتلعام بیهوده جلوگیری کنیم
لطفا کمکمون کن، هویتسرک
این دیوونگیه
واقعا؟
تو جایی هستی که بهش تعلق داری
انکار نکن
چرا باید برای لاگرثا یا بیورن بجنگی؟
اونا قوم و خویش تو نیستن
بیورن جونم رو نجات داد
این دلیلی کافی نیست؟
نه راستش
ما همهمون زندگی خطرناکی رو انتخاب کردیم
این بخشی از زندگیمونه
پس فکر میکنم تو به چیزی که بین خودت و بیورن افتاده..
زیادی اهمیت میدی
خانواده مهمتره
من نمیخوام با تو بجنگم
نمیخوام مجبور بشم بکشمت
کار دنیا اینطوری جور درنمیاد
به نظرم هیچکدوم از اینا برای اون جور درنمیاد
اون جنگجوی بزرگیه
No comments yet. Be the first to leave one.