أول 200 سطر.
« خـانـدان اژدهـا »
« تـرجـمـه: حسین اسماعیلی و امــیــررضــا »
آروم باش
آروم باش
زانو بزن
میتونم با یه ضربهی تمیز قطعش کنم یا...
میشه حداقل اتهامم رو بدونم، شاهزادهی من؟
کجاست؟
- کی؟ - برادرم، پادشاه
توی اتاقشون!
به تاج و تخت خیانت کردی
- به مرگ محکومت میکنم - نـه!
شاهزادهی من
ظاهراً لرد لاریس هم از قلعه فرار کرده
شیرِ خشخاش میخوام
متاسفانه موقع فرار شتابزدهمون یادم رفت بیارم
وای، درد دارم!
خواهش میکنم. خواهش میکنم
قوی باشید، سرورم
در دوران سختی بهسر میبریم، ولی...
روزهای بهتری در پیش داریم
نه. نه
من شاهِ هیچی نیستم
جای تختپادشاهی نشستم روی فضلهی زاغ و جای محافظ، یه چلاق دارم
واقعاً رقتانگیزم!
آخ، لعنتی!
کلاهتون رو بندازین سرتون
وایسین، نه، وایسین!
شما کی هستین؟
خادمان سادهی سیتادلیم
داریم این زاغها رو میبریم وایتهاربر
اینجا سرزمینهای ملکهست
اگر میخواین از اینجا رد بشین اول باید غاصب رو محکوم کنین
زانو بزنین
با علیاحضرت، ملکهی حقیقی رینیرا تارگرین بیعت کنین
غاصب رو محکوم میکنیم
و با علیاحضرت، رینیرا تارگرین بیعت میکنیم
بجنب رفیق
وفاداریت رو اعلام کن تا بتونیم راه بیفتیم
فرمانده گفت زانو بزن
برو به جهنم
دوستم رو ببخشین، خیلی یکدندهست
طرفدار اگان هستن
اعدامشون کنین
- لطفاً صبر کنین، خواهش میکنم - امروز روز شانسته، سرورم
این آقا بخاطر این با رینیرا بیعت نمیکنه...
چون ایشون اگان تارگرینه
چی؟
نه، نه، الکی...
این حرفها چیه، دوست من؟ همیشه شوخی میکنه
- درست میگه؟ - نه
نه، معلومه که نه. داره دروغ میگه
در نبرد روکزرست توسط رینیس تارگرین...
- نه - و اژدهاش...
با آتش اژدها سوزونده شد
همسفرم خیلی شوخطبعه...
- من مشاور وفادار اعلیحضرت... - همیشه برای شوخی
- ادعاهای گندهگنده میکنه - و ارباب هارنهالم
یه مشت دروغ بیشرمانهست!
یکیتون داره دروغ میگه
- اینم تاج ایشونه - نه
چه موهای خوشگلی
سرهاشون رو قطع کنین
میتونیم پاداش بزرگی از ملکه بگیریم
- ببخشید سرورم... - نه، نه، نه. خواهش میکنم
ولی با همچین اشتباهی سر خودتون رو از دست میدین
ایشون شخص مدعی تاجوتخته
میتونین با تحویل دادن ایشون و مشاور مورد اعتمادش...
به عنوان گروگانهای زنده هرچقدر میخواین از ملکه بگیرین
خب اونا کی هستن؟
افراد مهمی نیستن
نزدیکترین بندر کجاست؟
داسکندیل
اون داخل حبسشون کنین
میبریمشون اونجا
و یه کشتی به مقصد دراگوناستون کرایه میکنیم
باید باور کنم...
که پیشنهاد الیسنت واقعی بوده
چیزی جز یه حقه تحت پوششِ یک دوستی قدیمی نیست
خطری که با اومدن به اینجا به جون خرید، غیرقابل انکاره
و خطری که الان ازتون میخواد بهجون بخرین چی؟
که فقط بر اساس حرفهاش پرواز کنین برین مرکز قدرت سبزها
یه تلهست، مادر...
میخوان شما و دیمون رو طعمهی ویگار کنن
نـه! ویگار و ایموند رفتن پرواز کردن رفتن هارنهال
و اگان زمینگیر شده
میتونیم با یک حرکت هم تختپادشاهی
و هم اگان رو بهچنگ بیارم
نـه
نمیتونین بهش اعتماد کنین
مادر
الیسنت اومده بود دراگوناستون
- الیسنت؟ - با پیشنهاد صلح
اصلاً امکان نداره
سبزها از همین الان میدونن که شکستشون قطعی شده
ایموند سوار بر ویگار میره سرزمینهای رودخانه که به کول ملحق بشه
با رفتن اون، الیسنت دروازههای قلعهی سرخ رو باز میکنه
و اگان رو به من تحویل میده
بعدش سر اگان رو میزنم و تختپادشاهی رو تصاحب میکنم
چه شروطی گذاشته، علیاحضرت؟
که از جون خودش، هلینا و جیهیرا بگذرم
و اینکه این جنگ بدون خونریزی بیشتر به پایان برسه
خواستهی خیلی کمیه مطمئن هستین میشه بهش اعتماد کرد؟
یه نامه برای لرد کورلیس در آبگذر بفرستین
برای رسوندن سربازهای کافی برای تسخیر شهر، کشتی لازم دارم
علیاحضرت، کاملاً با اینکار مخالف...
و دیمون هم باید فوراً برگرده
خودم براش نامه مینویسم
دو روز دیگه به سمت بارانداز پادشاه حرکت میکنیم
و شهر رو تسخیر میکنیم
صبح بخیر، سِـر ملکهی من
پادشاه میخواد باهاتون صحبت کنه
تشریف ببرین تالار شاهنشین، علیاحضرت
ایموند
تو اینجا چیکار میکنی؟
اگان از سلطنت کنارهگیری کرده
کنارهگیری کرده؟ یعنی چی؟
همراه اون مرتیکهی چلاق، لاریس از بارانداز پادشاه فرار کرده
نه، اگان نمیتونست از جاش بلند بشه
کجا رفته؟ چرا؟
چون حماقتش از بزدلیش هم بیشتره
باید یه گروه بفرستیم دنبالش باید فوراً پیداش کنیم
کجا بودی، مادر؟
چندین روزه کسی تو رو توی قلعه ندیده
رفته بودم جنگل پادشاهی، ایموند
این اواخر کار چندانی نداشتم اینجا انجام بدم
پس هارنهال چی؟
قرار بود تو و ویگار برین اونجا پیش سـر کریستون
و با همدیگه با دیمون درگیر بشین
اگان چارهی دیگهای برام نذاشته جز اینکه اینجا بمونم و از شهر محافظت کنم
ولی کمک در راهه
لرد اورمند و ۱۵ هزار نفر از افراد هایتاور
دارن همراه با دیرون و اژدهاش از طریق رود مندر به این سمت حرکت میکنن
و سهسالاری بهزودی
با ناوگانی سه برابر ناوگان مار دریا به محاصرهی دریایی حمله میکنه
فقط کافیه کمی صبر کنیم
نیروهای لنیستر پراکنده شدن، شاهزادهی من
نیروهای جلودارشون درهم کوبیده شدن و نیروهای عقبدارشون از ترس فرار کردن
لرد لنیستر طلایی چی؟
بعد از بهم خوردن صف سوارهنظامشون، فرار کرد
بهگفتهی دیدهبانهامون احتمالاً دارن نزدیک "چشم خدایان" تجدیدقوا میکنن
پس نبردمون رو اونجا ادامه میدیم
باید تا نفر آخرشون رو سلاخی کنیم
- برای مردههامون قبر بکنین - چشم سرورم
کاراکسس میتونه سریع از شر این اجساد خلاص بشه
و اجساد سوخته باعث راه افتادن طاعون نمیشن
راه و رسم ما این نیست
مردان رودخانه باید به گلولای برگردن
سرورم!
آمادهی نبرد!
پشت سرم صف ببندین!
اومدیم جونمون رو فدای ملکهی اژدها کنیم
بسیارخوب، شیرهای بیشتری هست که باید شکار کنیم
صبح بخیر، جناب دست
خبری از شاهزاده ایموند نشده؟
هنوز نه
قرار بود خودش و ویگار
توی انتلرز بهمون ملحق بشن
داریم کاملاً بیدفاع پیشروی میکنیم
- اگر نیاد... - حتماً میاد
مسئلهی دیگهای هم هست
یکی از افرادمون به یکی از دخترهای روستایی تجاوز کرده
خودم شاهدش بودم
نباید بیجواب بمونه
خب اگر میخوای دارش بزن
من فرماندهش نیستم
بله، باید مجازاتش کرد ولی باید پیامی هم به افراد رسوند
که ما حیوون نیستیم، شوالیه...
و سربازان شرافتمندیم
یه نگاهی به اطرافت بنداز، سـر گواین
آسمون رو ببین. افق رو ببین
مرگ و نابودی اطرافمون رو فرا گرفته
همهمون قبل از مرگمون تبدیل به حیوون میشیم
فقط در صورتی که از اصول اخلاقیمون دست بکشیم
من هیچوقت مادرم رو ندیدم
مثل اکثر بچههای زاغهنشین دیگه
بیشتر از یه سگ ولگرد لگد میخوردم
روزهایی که آرزوی مرگ میکردم از روزهایی که میخواستم زنده بمونم، بیشتر بود
یه کشیش اهل اسوس بود...
ازم خوشش میومد، بهم سکه میداد
که کارهایی براش بکنم
میگفت خون پادشاه تو رگهامه
که برای هدف خاصی متولد شدم
از داستانی که برام گفت خوشم اومد
برای همین با جون و دل پذیرفتمش
اولفِ اژدهازاده
و اون بیشرف سرخپوش درست میگفت
تو چی؟
تو چجوری اژدهازاده شدی؟
صدایی شنیدین؟
از اینجا خوشم نمیاد
الکی واسه خودمون نشستیم
قرار بود تا الان ویگار بیاد
باید صبر کنیم تا بیاد
ملکه نگفت قراره صبر کنیم
گفت بیایم اینجا و ایموند رو بکشیم
من جات بودم اینقدر مشتاق روبهرو شدن با ویگار نبودم
خودش و یکچشم تا الان حداقل دو تا اژدها رو کشتن
ولی جنگیدن باهاش ارزشش رو داره
که قلعه گیرمون بیاد
No comments yet. Be the first to leave one.