أول 200 سطر.
اين فيلم آخرين کارِ کارگردانِ بزرگ هنـد ...آقاي "ياش چوپرا" ست ...خدايش بيامرزاد...روحش شاد
(مرکز شهر لَداخ - زمانِ حال (2012 شهر لداخ شهري مرزي بين هند و پاکستان) (که بر سرِ تصاحب آن بين اين دو کشور هنوز دعواست
!چي کار داري مي کني..؟
لباسِ محافظ ميبرم براي جناب سرگرد آناند ، قربان
اون ، اين چيزا رو نمي پوشه
..ولي قربان آخه
..حالا بشين نگاه کن
!.."چي شده "ديوان
!..من که ازش سَر در نياوردم قربان
هر چي مي گردم نميتونم گيرنده شو رديابي و پيدا کنم
هيچ اشعه ي ايکس و چيزِ ديگه اي هم نداره
تو برو استراحت کنم ، خودم درستش مي کنم چشم قربان-
"قربان ، آمارِشو دارين که "سامر آناند !تا حالا چند تا بمب تونسته خنثي بکنه..؟
آره...97 تا بمب ..و اين نود و هشتُميه
و روي همه ي بُمبا هم مثلِ الآن بدون هيچ لباسِ محافظي کار مي کنه
!..انگار نه انگار که اينا بُمبـَـن
مثلِ دوست دختراش باهاشون برخورد ميکنه
!!..مي گن اون هيچ وقت نميميره
!..آره..اين آدم واقعاً فناناپذيره
...ولي همه ي ما بلاخره يه روز ميميريم
اونم همينطور
ولي من تا حالا هيچ ترس و نگراني از مرگ !!!..توو چشاي اين آدم نديدم
در عجبم که خدا !!..چه سرنوشتي براي اين بشَر نوشته
گيرنده ي کوفتيش رو توي اين "آر دي ايکس" مخفي کرده بودن !..و با يه لايه ي محافظ دورِشو پوشونده بودن
بخاطر همينم نمي تونستي پيداش کني
...سينگ"..بگو مغازه هاشونو باز کُنن"
چشم قربان
..."آقاي "امان الله ..مغازه ها رو باز کنين
توي چشماي تو شورِ مستي موج ميزنه
توي خنده هاي بي پروات ، گستاخيِ عجيبيه
..پيچ و تابِ موهات ، دلفريب و جذابه
...و من هيچ وقت اينا رو فراموش نمي کنم
تا وقتي زنده ام * * تا وقتي که نفس مي کِشم
...داري دستاتو از دستام جدا مي کني
...داري خودتو پشتِ سايه ها قايم مي کني
...نمي خواي بياي بيرون تا نبينَـمِت
...و من بخاطر اين کار ، هيچ وقت نمي بخشمِت
تا وقتي زنده ام * * تا وقتي که نفس مي کِشم
...توي بارون ميرقصي و مي چرخي
ولي الکي و بي هيچ دليلي ...عصباني ميشي
...اين بچِگيت و اين حرص خوردناي کودکانه ت رو
...همه شو دوست دارم و عاشقشم
تا وقتي زنده ام * * تا وقتي که نفس مي کِشم
...اون وعده هاي درغينِت رو
...به آتيش کشوندنِ همه ي رؤياهامو
...اون دعا و نذرِ سنگدلانه ت رو
از همه شون متنفرم و بيزارم
تا وقتي زنده ام * * تا وقتي که نفس مي کِشم
خدايا به اميدِ تو
اي واي غلط کردم
دارم يخ ميزنم
!!...کـمــک...!! ....کــمــک
!..آهاي سرباز
...آب خيلي سرده !..خواهش مي کنم..کمــک
!!..کُمــک
!..خواهش مي کنم
!!..اگه مُرده بودم چي
!!نمي تونستي يه ذره زودتر بياي..؟
!!تو مثلاً سربازي..؟
مگه وظيفه ت اين نيست که !جونِ مردمُ نجات بدي..؟
..واقعاً توو وضعيتِ خطرناکي بودم
!..داشتم مي مُردم
!!..عوضي
عالي بود
!!..واي خداي من
!!.."اکيـرا"
!!!..اصلاً باورم نميشه اين کارو کردي
شماها فقط پولا رو رد کنيد بياد
من از دستِ کاراي تو دارم ورشکست ميشم
اين پنجمين هُنرنماييت توو همين سه هفته ست
!..حتي يکيش هم نذاشتي از دستت در بره
!.. سَم" اين اين خسيس بازيتُ بذار کنار"
شماها دو روزِ ديگه بايد برگردين سرِ کارِتون توي دفتر لندن
ولي منِ بدبخت بايد توي همين دهلي بمونم
بعدش دلتون برام تنگ ميشه ...و با خودتون مي گين
...آخي کاش همه پولاما همون موقع داده بودم بِهش"
تا بعنوانِ يه کارآموز بِره به همه ي پولا گند بزنه و بياد
من اصلاً هم دلم برات تنگ نميشه
خيله خُب بچه ها..هر کاري دارين مي کنين بذارين کنار و به حرفِ من گوش کنين
امروز ، روزِ تعطيلي منه
پس اصلاً دلم نميخواد امروز چشمم به قيافه ي زشتِ هيچ کدومِتون بيُفته
ولي فردا صبح ميخوام که اين هيکلاي اَنترِ زشتتون رو حرکت بدين و
سرِ ساعت هفت اينجا باشين
!..بله چشم سَرورم
کاترين
"بِنال "اکيرا
در موردِ اينکه !منم با خودتون ببرين لندن فکر کردين..؟
بله فکر کردم..و جوابم همون "نـه" ِ حلا هم برو گمشو از جلوي چِشام
!..کثافت
اي واي خداي من
!!.."آرجون" !!..من که بهت گفته بودم همه چي بينِ ما تموم شده
!..ديگـه بِهِم زنـگ نـزن
.."آرجون"
!...رابطه ي ما شيش ماهم طول نکِشيد !!..چرا اينقدر گُنده ش مي کني
!..تو منو دوست داري .خُب من تو رو دوست ندارم..تموم
..خيله خُب فعلاً برو بعداً با هم حرف ميزنيم
"سامر آناند"
در واقع من تا امروز ...بيست و پنج سال زندگي کرده م
،ولي در اصل زندگيِ من از امروز شروع شد
امروز ، اولين روزِ داستانِ زندگيِ منه
روزي که براي اولين بار معناي واقعيِ بارِش برف رو فهميدم
روزي که براي اولين بار يه فرشته اي رو ديدم که داشت روي برفا ميدوييد
!يعني همين حالا بايد از آسمونت برف ميفرستادي.؟ !!نمي تونستي يه 10 دقيقه صبر کني..؟
!..ببين بر سَرِ لباس به اين گروني چي اومد
...بگذريم ، بلاخره دعام براورده شد
...رتبه اولِ دانشگاه شدم
...بخاطر همين بابام هم کُلي خوشحال شد مرسي
و همونطور که قول داده بودم ديگه از امروز هيچ نوع شُکلاتي نميخورم
..هيچ وقت قول ميدم
..حالا ببين ...امروز يه کارِ خيلي واجب باهات دارم
امروز قراره يه مراسمِ موسيقي ...توو خونه ي عمه "رُبينا" برگزار بشه
و قراره امشب توي اين مهموني پسرِخواهرِخانومِ سنگر !..منو ببينه و بپسنده
..خواهش مي کنم..خواهش مي کنم يه کاري کن ازم خوشش نياد
...البته خودمم تمامِ سعيمو مي کنما ولي
ولي خودت که مي دوني، اين پسراي هندي منو که مي بينن !!..ديوونه ميشن و همَش رفتاراي احمقانه نشون ميدن
در ضمن قبلاً بهت گفته بودم که اصلاً دلم نميخواد با يه پسرِ هندي ازدواج کنم
!..يادت مياد که چي گفته بودم
خواهش مي کنم کاري کن که با پسر هندي ازدواج نکنم
!..آخه اونا همه شون سياه سوخته ن
ازت خواهش مي کنم برام يه پسرِ سفيدِ خوش تيپ پيدا کن
خواهش مي کنم..خواهش مي کنم
..ولي اول يه کاري کن بابام ازش خوشش نياد
چون مي دوني که نمي تونم رو حرفِ بابام حرف بزنم
پس خواهش مي کنم لطفاً اي کارو برام بکن ...در عوض منم
منم قول مي دم از امروز به بعد ديگه اين عادتِ کاپشن پوشيدنمو بذارم کنار !..خودت مي دوني که چقدر عاشقِ اين کارم
!..باشه
!..قبوله
خواهش مي کنم هوامو داشته باش
مرسي
!!..واااو...خدي بزرگ !..چطور مي توني اينجور آدما رو تحمل کُني
!!!..واقعاً کارِ خيلي سختيه
!!..دَمِت گرم خدايا
!هِي سامر..چي کار داري مي کني پس..؟
!..مگه قرار نبود تا ظهر اينجاها رو تموم کُني
..شما نگران نباشين آقا تا 20 دقيقه ي ديگه تمومِش مي کنم
تا بيست دقيقه ي ديگه همه ي اينجاها رو براتون برق ميندازم
من نيم ساعت بهت وقت ميدم سعي کن تمومِش کني
..تمومه..تمومه ميبينمت..باي باي
از زمينِ اين کشور فقط برف ميزنه بيرون~ ~هَمش برفاي سفيد سفيد ميزنه بيرون
..يالا پاشو "زين"..پاشو که صبح شده
!!!..لندن منتظرِ تو نشسته ها !..پاشو ديگه..پاشو
پاشو..يالا..پاشو ديگه..زود باش
!..اي واي
اين لندن کُلاً با من دُشمني داره به خدا
ميبيني که حتي يه نصفِ روز از کاراشو هم دستِ من نميسپاره
مگه اينکه سطلِ زباله هاش دارن صِدام مي کنن
...آي لندن وايسا ببين من چطور حقَمو ازت ميگيرم
فکر کنم بايد ديگه برگردم برم لاهور
!..هِي داداش ..اين آقاي کاپور اومده بود پِيِ اجاره ش
گفت اگه اجاره رو نميدين بايد تخليه کنين
..تو نميخواد نگرانِ اين چيزا باشي ..من خودم ميرم پيشِش
!!..مطمئن !..آره مطمئن
!..تو محشري رفيق
..خداحافظ ..خداحافظ-
بعداً مي بينمت
!..ديوونه باز دوباره حقوقِ يه هفته شو گذاشته واسه من
*!!چرا من مثلِ ديوونه ها شدم..؟*
*!!چرا من مثلِ ديوونه ها شدم..؟*
!هِي رُفقا خونه ي من کجاست..؟* *!..اين سؤاليه که هر روز دارم از همه مي پرسم
*..اين ديوونه مي چرخه و مي خنده*
*...اين ديوونه مي گرده و گريه مي کنه*
*اين ديوونه توو خيابونا آواره و سرگردونه*
*...اين ديوونه مالِ همه ي شماست*
*...ولي يکي از شما نيست*
*اين ديوونه توو خيابونا آواره و سرگردونه*
*!!چرا من مثلِ ديوونه ها شدم..؟*
*!!چرا من مثلِ ديوونه ها شدم..؟*
!هِي رُفقا خونه ي من کجاست..؟* *!..اين سؤاليه که هر روز دارم از همه مي پرسم
*!!چرا من مثلِ ديوونه ها شدم..؟*
بُلبلي هستم که براي اين دنياي رنگارنگ* *..دارم اينطور آواز مي خونم
..ولي پاهام داره از داغيِ آفتاب مي سوزه* *!..بايد از حالا هر جا ميرم سايه مو هم با خودم بِبَرم
بُلبلي هستم که براي اين دنياي رنگارنگ* *..دارم اينطور آواز مي خونم
..ولي پاهام داره از داغيِ آفتاب مي سوزه* *!..بايد از حالا هر جا ميرم سايه مو هم با خودم بِبَرم
*حالا ديگه اين ديوونه ميتونه ماهِ پُشتِ ابرُ ببينه*
حالا ديگه مي تونه* *راحت صداي خفه ي باد رو بِشنوه
*..رُفقا..عشقِ من داره همين نزديکيا زندگي مي کنه*
نمي تونم ببينمِش* *..ولي بوشُ دارم حِس مي کنم
*!!چرا من اينجوري شدم..؟*
*!!چرا مثلِ ديوونه ها شدم..؟*
!هِي رُفقا خونه ي من کجاست..؟* *!..اين سؤاليه که هر روز دارم از همه مي پرسم
*!!چرا مثلِ ديوونه ها شدم..؟*
*نه وصل ممکنه و نه جدايي*
براي کسي که اسير و زندانيِ عشق شده* *هيچ وقت رهايي و آزادي وجود نداره
*اون بهم قول داد که به خوابم بياد تا ببينمِش* "مي گفت که بعد از اين به خوابم بيني"
ولي چه مي دونست که بعد از رفتنِش* *ديگه خواب به چِشمام نمياد "پنداشت که بعدِ او مرا خوابي هست"
*کم کم نفس کِشيدنم ديگه داره برام سخت ميشه*
*ديگه حتي قلبمم آروم آروم داره از حرکت ميُفته*
*!!چرا من اينجوري شدم..؟*
*!!چرا مثلِ ديوونه ها شدم..؟*
!هِي رُفقا خونه ي من کجاست..؟* *!..اين سؤاليه که هر روز دارم از همه مي پرسم
*..اين ديوونه مي چرخه و مي خنده*
*...اين ديوونه مي گرده و گريه مي کنه*
*اين ديوونه توو خيابونا آواره و سرگردونه*
*...اين ديوونه مالِ همه ي شماست*
*...ولي عضوي از شما نيست*
*اين ديوونه توو خيابونا آواره و سرگردونه*
*!!چرا من اينجوري شدم..؟*
*!!چرا من مثلِ ديوونه ها شدم..؟*
*اين ديوونه توو خيابونا آواره و سرگردونه*
*!!چرا من مثلِ ديوونه ها شدم..؟*
No comments yet. Be the first to leave one.