أول 200 سطر.
زیرنویس shine021
'استاد موسیقی'!
'استاد موسیقی'! قربان!
'استاد موسیقی'، خواهش میکنم. وای خدا!
اوه، نه.
من دنبالت نیومده بودم.
پادوِت اینو ازت پیدا کرده.
قرار بود بعد از مرگت خونده بشه.
و از اونجایی که برف جلوی افتادنت رو گرفت،
و اونقدر هم گلوتو عمیق نبریدی که از خونریزی بمیری،
من به خواستهات احترام گذاشتم و بازش نکردم.
بخونش.
آنتونیو، من یه پیرزنم،
از تختم کشوندنم بیرون و مجبورم کردن تو این سرما راه برم.
ولی الان اینجام.
خب، چرا فقط بهم نمیگی
هر چی که میخواستی بهم بگی رو.
رو در رو.
چیه؟
یه اعترافه.
"کنسرتو پیانو شماره 20 در دی مینور" #
اون بالا خیلی قشنگ به نظر میرسید، عزیزم.
خب، ممنونم.
دارم یه چیز جدید میسازم.
اوه، یه سفارشه؟ نه، نه.
یه کار دلی. ممنون، برونو.
راستش...
...میخوام امروز یه مقدارشو به امپراتور نشون بدم.
فکر کردم ممکنه باحال باشه یکم بزنه
و بعد غافلگیرش کنم
و بهش بگم که اون اولین نفریه که اپرای جدید منو اجرا میکنه.
چطوری میتونه ردش کنه؟
آهنگساز دربار.
اوه، فا- فا دیز، اعلیحضرت.
بله.
ببینید، مشکل این نت اینه که رسیدن بهش خیلی سخته
از نتی که قبلش میاد. کی اینو نوشته؟
من نوشتمش، اعلیحضرت، این یه... یه قطعه جدیده.
به این فکر نکردی که
رسیدن به 'فا دیز' از اینجا تقریباً غیرممکنه؟
اون موقع به نظر میرسید که مسیر درستیه برای رفتن.
بله، خب، شاید یه تجدید نظر لازمه.
شاید، اعلیحضرت، بله.
درسته، فکر کنم برای امروز کافیه.
فقط یه نگاهی به 'فا دیز' بنداز، باشه؟
البته، اعلیحضرت. من...
میدونی، من برنامههایی دارم، آنتونیو.
اصلاحات.
اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی، مذهبی.
اصلاحاتی که فکر نکنم تا حالا کسی جرئت امتحان کردنشون رو داشته.
مسئله تغییر اینه که مردم زیاد ازش خوششون نمیاد.
حتی اگه به نفعشون هم باشه، پس...
...پس باید از هر ترفندی که بلدم استفاده کنم.
میدونی اپرا چیه؟ آره.
خب، به نظر شما چیه، قربان؟
قدرت.
شاهها و ملکهها، دوستا و دشمنا،
همهشون اینجا میان.
اونا کاخهامونو میبینن، ارتشمونو میبینن،
و اپراهای ما رو میبینن.
باشکوهتر و بهتر از هر چیزی
که لندن، پراگ یا سن پترزبورگ ارائه بدن.
اهمیتش برای امپراتوری رو نمیتونم دست کم بگیرم.
البته، اعلیحضرت، و خدمت به تاج و تخت یه افتخاره.
خوبه. پس، من میخوام یه بازسازی انجام بدی.
یه بازسازی؟ هوم.
اوه... اپرای شما، 'Tarare'. همون فرانسوی.
من یه نسخه برای خودمون میخوام.
ولی، اوه... البته نه به فرانسوی. به ایتالیایی اجراش کن.
بله، اوه...
راستش من بیشتر نظرم روی آهنگسازیهای جدیدتر بود.
خب، نگهشون دار.
تو این شرایط حساس، برگشتن به موفقیتهای قبلی چیزیه که نیازه.
تو یه مرد خدایی هستی، هوم؟
باور داری که خدا از طریق موسیقی تو حرف میزنه؟
من معتقدم که این کارو میکنه، قربان، بله.
خب، من بهت نیاز دارم که صدای منم باشی، سالیری.
تو برای هر دومون جا داری؟
البته، قربان.
امروز خسته به نظر میای.
بیدار موندم، داشتم کتاب میخوندم.
خب، دیگه این کارو نکن.
یه سفارش جدید از امپراتور دارم.
این یه اپرای قدیمی منه، که اصلاً فرانسوی بوده،
قراره به ایتالیایی دوباره اجرا بشه و اینجا روی صحنه بره،
و خیلی دوست دارم که تو هم توش یه نقشی داشته باشی.
اوه، آهنگساز دربار، باعث افتخارمه.
چه اپراییه؟ 'Tarare'.
'Tarare'؟
خیلی محبوب بود. مطمئن نیستم بشناسمش.
خب، به هر حال...
داریم دوباره اجراش میکنیم.
فکر کردم داشتی یه چیز... جدید مینوشتی.
خب... فعلاً متوقف شده.
حالا برو خونه و سعی کن یکم استراحت کنی.
خب، امشب این کارو میکنم، ولی جمعه مهمونی بارونسه.
اه، من کلاً یادم رفته بود.
شنیدی یه اجراکننده مخفی داره؟
کی؟ خب، این یه رازه، مگه نه؟
ولی شنیدم شاید موتزارت باشه.
اون 'مایسترو' دورهگرد،
اولین 'آریا'ش رو تو شکم مادرش نوشته، و این چیزا دیگه؟
کنجکاو نشدی؟
حداقل باهاش ملاقات کنی.
من تو این مدت با کلی نابغه ملاقات کردم.
البته الان اسم خیلیهاشون یادم نیست.
اوه، آره، ممکنه خودش باشه.
اون که قرار نیست بیادب باشه، هست؟
منظورت چیه؟ قرار نیست عربدهکش باشه؟
فکر میکنی وسایل زیادی داشته باشه؟
همهشونو کجا بذاریم؟ اون قرار نیست بذارتشون تو اتاق من.
اون قرار نیست بذارتشون تو اتاق تو. فکر میکنی خوشتیپ باشه؟
همتون خفه میشین؟
اوه، سلام.
آقای 'موتزارت'، خوش اومدین. به... ها؟ خوش اومدین.
اولاً، عذر میخوام... دوماً، روز بخیر.
خب، ماهی دو 'گیلدر' برای اتاق میشه،
فقطم پول اتاقه. یه وعده غذا هم توش هست.
و من ماهی یه بار لباسهاتونم میشورم، ولی بیشتر از اون، هزینهش جداست.
فهمیدم. چرا بالا آوردی؟
سوفی، بیادب نباش. اشکالی نداره. من ناراحت نمیشم، سوفی.
ببینید، من دیشب یکم شراب خوردم،
و بعد یه کم دیگه هم امروز صبح.
فکر کنم اون بود، با تکونهای کالسکه، قاطی شد.
چند تا نامه از قبل براتون رسیده.
بازشون کردین؟ اوه، از طرف پدرمه.
بذار یه نگاهی بندازیم. هیس...
«ولفگانگ عزیز، این نامه رو مینویسم تا نارضایتیام رو ابراز کنم
از اینکه تو یه خونهی خلافکارا جا و مکان پیدا کردی
پر از فاحشههای بدنام.»
فکر کنم فقط یکم ناراحته که سالزبورگ رو ترک کردم.
من بهش توضیح دادم که شما خلافکار نیستین. یا فاحشه، خب معلومه.
اتاق خواب دخترا اون پایینه. همهشون قفل دارن.
اتاق شما این طرف بالاست.
چرا سالزبورگ رو ترک کردی؟
اوه، کارفرمای من. دوست ندارم پشت سرش بد بگم،
ولی یه بار یه پسری رو تو اصطبل دیدم که یه خر به سرش لگد زده بود
و فکر کنم اون از نظر شناختی ازش بیشتر میفهمید
تا اسقف اعظم سالزبورگ.
چه خونه دوست داشتنیای.
خیلی وقته اینجا زندگی میکنین؟
ما تازه به اینجا نقل مکان کردیم.
شوهرم فوت کرد،
و بعد 'آلویزیا' زیبای من
تو اپرای سلطنتی یه نقش گیرش اومد، واسه همین اینجاییم.
این یه خبر فوقالعادهست!
البته نه در مورد شوهرتون.
ولی اپرای سلطنتی، این فوقالعادهست.
امیدوارم یه روزی اثر خودم اونجا اجرا بشه.
اوه! سفارشی چیزی دارین؟
نه، فقط چون فکر میکنم حالا که من اینجام، زیاد طول نمیکشه.
این منم؟ هوم.
وین.
«ولفگانگ، دوباره برات مینویسم،»
التماس میکنم که عاقل باشی.
«وین اصلاً مطرح نبود.
«این یه بیاحتیاطیِ تمامعیاره...
«سالزبورگ موقعیت مناسبی برات بود.
«از اسقف اعظم عذرخواهی کن...
«این استعدادت نیست که نگرانم میکنه، رفتارت نگرانم میکنه...
«سیاستهای وین، آدمای زرنگتر از تو رو هم نابود کرده.
«به سالزبورگ برگرد. بذار من راهنمای شغلیت باشم.
«چیزی رو که این همه وقت صرف ساختنش کردیم، خراب نکن.»
آقای 'موتزارت'؟
'ولفگانگ'؟ ببخشید؟
من داشتم دربارهی تورهایی که تو جوونی رفتی سوال میکردم.
خیلی سفر میکردی، مگه نه؟
آره، نه، همهجا، ام... انگلیس، فرانسه، ایتالیا، واتیکان.
واقعاً خستهکننده بود.
و مادر و پدرت، اونا همراهیت میکردن؟
آره. خب، تا وقتی که مادرم فوت کرد، البته.
اوه؟ چی شد؟
وقتی مادرم فوت کرد؟
ام، خب، ما پاریس بودیم، و حالش خوب نبود.
قرار بود با هم برگردیم، ولی، اوه...
...من تنها برگشتم.
تا حالا رفتی سالن اپرا؟
آره، البته. ما سال پیش رفتیم
وقتی داشتیم از شهر دیدن میکردیم.
حال پدر دخترا خیلی خوب نبود،
ولی با این حال تونستیم 'آرمیدا' رو ببینیم. یادت میاد؟ آه.
'سالیری'! آره. 'سالیری'. من فکر کردم خیلی عالی بود.
اوم! اوه، آره.
اوه، خوشت نیومد؟ ام... خوب بود.
خوب بود!
'کنستانزه' فکر میکنه خیلی کاربلده،
که خیلی خندهداره چون اون از همه تو خونواده کماستعداتره.
'ستانزه' فقط یه طیف کوچیکتری از توانایی داره، همین.
اون میخواست وقتی بزرگ شد یه سوپرانوی ستاره بشه.
چهار تا نت کم دارم، و صدام به اونجاها نمیرسه، پس...
این نوتها...
...درست بالا بالاها، خب، 'ستانزه' نمیتونه بهشون ضربه بزنه.
خدا، اونقدر سعی میکرد و سعی میکرد که غرق اشک میشد.
میدونی اگه یه لگد به اونجات بزنم، میتونی اون نتو بزنی یا نه.
- 'ستانزه'! - چی؟! اون شروع کرد!
ما مهمون داریم!
اون شروع کرد!
یه دقیقه صبر کن. دو ثانیه. چی؟
اوه!
نباید اینجا باشیم. اتاق خوراکیها!
No comments yet. Be the first to leave one.