أول 200 سطر.
ترجمه و آرشيو مهرداد ارغواني
گرگ استپ يا گرگ بيابان اثر هرمان هسه
فقط براي ديوانگان
روزها در حال گذرند، همونطوري که بايد بگذرن
من اونها رو مطابق با روش بدوي کنارگذاشتن زندگي کشتم
يکي دو ساعتي کار کردم، درد هم داشتم
مقداري ترياک مصرف کردم و دو ساعتي توي حموم آب گرم بودم
از اينکه دردها رضايت دادن ناپديد بشن خوشحال بودم
در کل... اون روز روزي نبود که توي خلسه باشم
شايد ديگه وقتش رسيده بود که نمونه اي از روش آدالبرت شتيفتر رو دنبال کنم
حادثه اي کشنده در حين تراشيدن صورت
درد ها متوقف شدن
من راضي هستم
رضايتي که منو پر از تنفر کرده
توي افسردگي به جاهاي ديگه فرار مي کنم
اگه امکانش باشه.... به جاده هاي لذت
يا اگه نباشه، به جاده درد و رنج
يک تنهايي وحشي درون من، پر سر و صدا و آتشبار در حال جوش و خروشه
تا نابود کنه
تا بت ها را پايين بکشه دختران کوچک رو اغوا کنه
تا نظم موجود رو منفجر کنه و چه کسي اهميت مي ده؟
آقاي هالر
حالتون خوبه ؟ اوه .. آره آره
ببخشيد اگه ترسوندمتون
متوجه نشدم که بالا اومدين
تو فکرم داشتم
خيال پردازي مي کردم
مطمئنين حالتون خوبه؟
مي خواين تا بالا کمکتون کنم؟ نه، نه، نه نيازي نيست
يه کم بشينين اگر وقت دارين
من مدلم اينطوري نيست که روي پله خونه مردم بشينم
بله، کاملا همينطوره
حالا منو خجالت زده کردين
بذارين توضيح بدم
توي اين راهرو کوچيک هميشه احساس خوبي بهم دست مي ده
تميز، براق، درخشان
دقيقا مثل خونه خاله شما در پايين
من هميشه وقتي به اينجا مي رسم مجبورم نفس عميقي بکشم
يه احساس صلح
و آرامش
من هميشه دنبال همچين جاهايي براي زندگي بودم
مي بينيد، من به اين احتياج دارم.. متوجه شدين؟
اما شما بيمارين
نه نيستم
فقط يه گرگ استپ پوسيده پيرم
که سينه مال روي پله هاي خونه هاي مردم در حال خزيدنه
البته گاهي درد دارم
مثل همه پيرمردا
پيرمرد؟ يکم اغراق ميکنين
فکر نمي کنم پنجاه سالتون باشه
آره درسته بدبختانه
اما بيشتر از اين هم نميشه صبر کرد
هي... با شمام... يه لحظه وايستين
بذار تابلو رو ببينم
اين سرگرمي شبانه چيه؟ کجا هست؟
ورود براي همه مجاز نيست
تئاتر جادويي ورود براي همه مجاز نيست
حالا اينجا چي داري؟ مي خوام يه چيزي ازت بخرم
رساله گرگ استپ
رساله گرگ بيابان
روزي روزگاري يه مردي بود به اسم هري که روي دو پاش راه مي رفت
لباس مي پپوشيد و يک انسان بود
با اين وجود اون واقعا گرگ استپ بود
در دوران کودکي وحشي و نافرمان بود
و بي نظم
و کساني که اون رو بزرگ کردن اعلان کردن که يک جنگ بي پايان با جانور درونش داشتن
و اين دقيقا باعث شد تا اون فکر کنه واقعا يه جانوره
فقط با روکش نازک انسان
اگه هري افکار زيبا يا احساس خوب و نجيبي داشته باشه
گرگ درونش با تمسخر تلخي مي خنده
اون به خوبي مي دونه که چه چيزي براش مناسبه
اما وقتي هري مثل گرگ رفتار مي کنه بخش انساني اون در کمين مي شينه
اون رو جانور و وحشي صدا مي زنه و تمام و لذتش رو ار بين مي بره
در وجود ساده و سلامت و وحشي گرگي
نمي شه اين رو انکار کرد که اون روي هم رفته خيلي بدبخته
و مي تونه ديگران رو هم بدبخت کنه
براي اينکه اون هميشه طبيعت دوگانه و تقسيم شده اش رو با خودش مي بره
به سرنوشت ديگران
با اين وجود اون مخفيانه و با پشتکار زياد
جذب دنياي بورژوا شد
در بانک پول نگه داشت و لباس محترمانه پوشيد
و به آشنايان فقيرش کمک مالي کرد
اون قادر بود که عاشق يه جنايتکار سياسي بشه
يا اغوا کننده فکريش باشه
اما در مورد دزد، قاتل يا تجاوزگر
اون نمي دونست چطوري رفتار کنه
پس مثل يک بورژوا براي اونا فقط دلسوزي مي کرد
اون چيزي رو که ما به عنوان اصل وجود انسان بورژوازي مي ناميم
چيزي نيست جز تلاش براي جستجوي تعادل
در وسط جاده اي که بورژوازي در حال راه رفتنه
هميشه آماده ست براي سازش و توافق بين حق و باطل بين خير و شر
و هر گز تسليم نميشه تا زماني که روحش بخواد شهيد بشه
يا اينکه جسمش بخواد شهيد بشه
نيروي حياتي بورژوازي از خارج نشات مي گيره
هنرمندان و روشنفکراني مانند هري
که فراتر از حد ممکن بورژوازي پرورش يافتند
مي دونن که سعادت تعمق و تفکر کمتر از لذت هاي غم افزاي نفرت از ديگران و نفرت از خود نيست
با اين وجود اسير بورژوازي هستند
و نمي تونن ازش فرار کنن
مگه اينکه رنج کشيدن، روحشون رو سخت و مرتجع کرده باشه
اون راهي براي مصالحه و فرار به طنز پيدا مي کنه
اون داراي دو روح، دو وجوده
خدا و شيطان در درون
و براي اين انسانها زندگي هيچ آرامشي نداره
زمان کمي رو در خوشبختي به سر مي برند
با چنين قدرت و زيبايي وصف ناپذيري
پخش وجد و خلسه زودگذر
از جاي بلنديي بر فراز درياي رنج کشيدن پرتاب مي شه
که نور اين براي ديگران دلربا مياد
اما فقط براي قوي ترين اونها
راه خود رو به اجبار از درون دنياي بورژوازي ادامه ميدن
تا به کائنات برسن
هيچ مردي عميقتر و پر شورتر از هري وجود نداره که آرزوي رسيدن به استقلال رو داشته باشه
اون هرگز خودش رو به پول، زندگي راحت يا زن و يا افراد در قدرت نفروخته
و صدها بار موقعيت هاي خودش رو در کمال خوشبختي دور انداخته
تا آزادي خودش رو حفظ کنه
اما در ميانه آزادي خودش، هري ناگهان متوجه شده
که آزادي اون در گرو مرگه
و اون به تنهايي روي آورد
سرانجام در حدود چهل و هفت سالگي
يک ايده شاد اما بي خطر به ذهنش خطور کرد
که سرگرمي خوبي براش به نظر مي رسيد
اون با خودش قرار گذاشت که در تولد پنجاه سالگيش
تصميم بگيره که خودکشي کنه يا نه
و با احساس اون روز تصميم بگيره
و اگه متحمل رنجي باشه
به درد و غمش مي گه
فقط دو سال صبر کن
و من استاد تو هستم
و به اين ترتيب فکر صبح تولد پنجاه سالگيش رو عزيز مي دونست
خودکشي، براي تو اي گرگ استپ بدبخت
تو رو به هيچ هدفي نميرسونه
همه اينها رو خودت خوب مي دوني
تو از حکمت جاودانها آگاهي
تو از تئاتر جادويي خود آگاهي
اون آينه اي که در اون احتياج تلخي براي نگاه کردن دارين
اما از ترس مرگباري که دارين از زير نگاه کردن بهش در مي رين
امشب برنامه اي ندارين؟
البته منظورم در تئاتره
اگه نيازي دارين به عقاب سياه برين
شايد نمايشي که بخواين اونجا باشه
معذرت مي خوام
فکر کنم شما رو اشتباه گرفتم
معذرت مي خوام
عزيزم آقاي هالر
شما تمام مدت اينجا بودين بدون اينکه به ما سري بزنين
نه اصلا،من...من
همين چند روز پيش رسيدم
آه متاسفم که اين رو شنيدم
و من... من...ممم
آه شما اينجايين مون شه
داشتم چيزي از فردي پست که همنام شما هست مي خوندم
اين هالر
کي هست ايشون؟ يه نويسنده؟ يه نويسنده؟
عزيز من نه، اون يه هرزه نويسه
يه هرزه نويس بي وجدان
يه تبليغاتچي، يه وطن پرست فاسد
يه آدم مارموز
بقرمايين، خودتون نگاه کنين
حتي هجاي نامش هم به شما يکيه اينطور نيست؟
نسبتا
اون احساس مي کنه که ما مسئول جنگ هستيم باورتون ميشه؟
اوه
خواهش مي کنم بفرماين داخل
بله
امروز اتفاق جالبي برام افتاد
جدا؟
بله
درست بعد از انکه از کتابخونه بر ميگشتم
من نتونستم که جلوي فکر کردن بهش رو بگيرم
داشتم از آخرين پله بالا مي رفتم
مقابل مارتينگاس
که يهو يه چيزي
يه جمعي تند در حال حرکت بودن يه مراسم تشييع جنازه بود
او عزيز من
اي بابا سنيور
نه
منظورم فقط
عذر مي خوام
من دعا مي کنم که يه قهرمان در بين ما به دنيا بياد
تولدي معجزه آسا هم مستثنا نيست
براي تصفيه کردن کوچکترين جزئيات
براي نقش دادن به کهن الگوهاي دروني ما
آخر الزمان تنها اميد ماست
متوجه شدم
اميدوارم که گوته اينطوري نگاه نمي کرد
مانند خودبيني نجيب زاده ها
مرد بزرگي که با نگاه متمايزي به همه نگاه مي کنه
دبدبه و جاه و جلالش محترمش به اندازه کافي بد هست
که اينطور به تصوير کشيده يشه
او نه... خداي من
عزيزم؟ حالت خوب نيست؟
شما بايد قهوه تون رو تنها بخورين حضرت آقا
من ديگه بايد برم
او ناراحت شد
اين تصوير همسرش بود گوته عزيزترين دارايي اونه
هيچ کسي ميراث فرهنگي ما رو از هيلدگارد جدي تر نمي گيره
عذر مي خوام اگه حتي صحيح هم بگين
نبايد با چنين صراحتي حرف بزنين
درسته من هميشه صريحا چيزي که در ذهنم هست رو ميگم
No comments yet. Be the first to leave one.