أول 200 سطر.
زيرنويس از مهدي shine021
جان! پسرم، کجایی؟
جان، کجایی؟
جان!
پسرم، کجایی؟
پسرم، بیا دیگه!
جان!
پسرم، هر جا هستی بیا بیرون!
جان!
پسرم، کجایی؟
لازم نیست از من بترسی.
من با غریبهها حرف نمیزنم.
پس بیا همدیگه رو معرفی کنیم.
اسم من بیلگه. اسم تو چیه؟
- جان. - دیدی؟ دیگه غریبه نیستیم.
آسیب دیدی؟
از درخت افتادم. خیلی درد داشت.
بستنی میخوری؟
مریضی؟
مشکل دریچه قلبمه.
مگه قلب دریچه داره؟ چه مسخره.
من عمل کردم. ولی اصلا درد نداشت.
مامانم تو رو فرستاده که منو ببری عکسبرداری؟
واسه همینه قایم شدی؟
من سه بار عکس گرفتم. چیزی نیست که.
اون دستگاه میتونه از توی بدن آدم ببینه. هر کاری میتونه بکنه.
از چی اینقدر میترسی؟
از ستاره شدن؟
یعنی چی؟
ولی نترس.
حتی اگه ستاره هم بشی، میتونی برگردی زمین.
چه مزخرف. پس ماهی منم برمیگرده.
هر چی میخوای باور کن. حتی یه داستان واقعی هم در این مورد وجود داره.
- یه افسانه واقعی. - داری از خودت درمیاری.
- من به افسانه اعتقاد ندارم. - ولی من دارم، باشه؟
- از دستم عصبانی هستی؟ - نه، نیستم.
فقط از این ناراحتم که تو به افسانه اعتقاد نداری.
تو که هنوز برام تعریفش نکردی.
باشه، پس. یه روزی روزگاری یه پادشاهی بود به اسم 'اودیسئوس'.
اون تازه تو یه جنگ تو تروا، نزدیک 'چاناککاله' جنگیده بود.
اون میخواست برگرده خونه، ولی نمیتونست،
چون خونش خیلی دور بود و راهشو گم کرده بود.
اون سوار یه کشتی شد تا برگرده خونه.
وقتی داشت میرفت، یه جزیره زیبا دید.
اما دریغ و درد! یه جادوگر تو اون جزیره زندگی میکرد.
جادوگر به پادشاه و دوستاش شراب جادویی تعارف کرد.
هر کی از اون خورد تبدیل به خوک شد.
اما پادشاه عاقل نخورد.
وقتی پادشاه داشت از جزیره فرار میکرد، جادوگر خندید و داد زد:
'پادشاه! فقط یه راه برای برگشتن به خونه هست، ولی هیچکس تا حالا زنده از اونجا برنگشته.'
و اون راه از دنیای زیرین میگذره.
پادشاه میخواست برگرده خونه، برای همین رفت دم دروازههای دنیای زیرین.
یه سگ سه سر بزرگ داشت از دروازهها نگهبانی میکرد،
ولی پادشاه تونست ازش رد شه.
مردهها به پادشاه زمزمه کردن:
'پیامبر نابینا رو پیدا کن. پیامبر نابینا راه رو بهت نشون میده.'
پادشاه پیامبر نابینا رو پیدا کرد،
و پیامبر نابینا هم واقعا راه رو بهش نشون داد.
پس از ستاره شدن نترس، یعنی از دنیای زیرین، باشه؟
چون یه معجزهست.
یه معجزه.
هورا! سال نوئه.
زود باش، یه آرزو بکن.
میگن آرزوهای بچهها برآورده میشه.
و وقتی برآورده میشه، یه شهاب از آسمون میاد پایین.
اگه برآورده شه چی؟
جان، اینجا چیکار میکنی؟
از عکسبرداری میترسید. عصبانی نشو.
- این به تو مربوط نیست، بیلگه. - آره! تو وکیل من نیستی!
اینو گفتم که تنبیه نشی. متاسفم.
بیا بریم.
به افسانهها و معجزهها اعتقاد داشته باش، باشه؟
افسانه 'اودیسئوس'
پسرم، کجا بودی؟
باشه بابا، میرم عکسبرداری.
ولی قول دادی منو ببری آکواریوم.
دو دنیا، یه آرزو.
ببخشید خانم بیلگه، یه بسته براتون اومده.
- ممنون. - ممنون.
صبح بخیر مامان.
تازه رسیدم سر کار. بعدا بهت زنگ بزنم؟
- کلوچههای سال نو رو گرفتی؟ - آره، ولی زود فرستادیشون.
آره، چون یه دعوتنامه توشه که هیچوقت از طرف تو به دستمون نمیرسه.
چه دعوتی؟
دعوتنامه عروسی. آسلی داره ازدواج میکنه.
- کدوم آسلی؟ - آسلی، دخترخاله مورد علاقهات.
مامان، اون مال وقتی بود که بچه بودیم.
من این دختری که تو بهش میگی 'دخترخاله مورد علاقه' رو خیلی وقته ندیدم.
خب، این تقصیر خودته، بیلگه. تو هیچوقت به کسی زنگ نمیزنی.
میدونی که چقدر سرم شلوغه، مگه نه؟
شاید باید یه کم استراحت کنی.
'مراقب قلبت باش، بیلگه.'
- مادرت راست میگه. - بابا، دیگه سالها گذشته.
مهم نیست.
خدا میدونه اصلا میری دکتر یا نه.
باید قطع کنم.
نگران نباش، دیگه شب سال نو رو تو بیمارستان نمیگذرونم. باشه؟
مراقب خودت باش عزیزم.
زندگی کوتاهه. داریم پیر میشیم.
اگه اون موقع میدونستم که الان میدونم، بیشتر به خودم میرسیدم.
دیگه قطع میکنم. خداحافظ.
خیلی باحالین شما دو تا. بوس بوس.
ضربان قلب: ۱۳۰ تا در دقیقه
بیلگه. صبح بخیر.
صبح بخیر.
- بابت پرونده جدیدت تبریک میگم. - ممنون.
همه تو شرکت...
امشب چیکار میکنی؟
یه رستوران ماهیفروشی جدید تو 'ینیکوی' باز شده که خیلی خفنه.
- اگه بخوای... - کار من هیچوقت تموم نمیشه، متین.
وقتتو تلف نکن.
روز خوبی داشته باشی.
- صبح بخیر خانم بیلگه. - صبح بخیر.
'نورالدین کابا' ساعت ۳ بعد از ظهر تو دادگاهه.
خانم 'دنیز' میخواد طلاق توافقیشو تبدیل به طلاق اختلافی کنه،
و ۵۰ هزار دلار غرامت میخواد.
- خانم بیلگه؟ - بله؟
شنیدم پرونده میلیونی 'اویا توزِل' به شما واگذار شده.
- چه خوش شانسی. - ممنون.
چون اگه موفقیتتو به شانس نسبت ندم،
نمیتونم هضمش کنم.
روز فوقالعادهای داشته باشی.
لطفا میز منو تزئین نکن.
فکر کردم قشنگ شده خانم بیلگه.
- من زیاد از این چیزا خوشم نمیاد، ایپک. - خب، فکر کنم من خوشم میاد.
منظورم اینه که سال نو، کارای جدید، تصمیمای جدید،
معجزههای جدید.
ممنون.
شهر باستانی آسوس چاناککاله
جان.
- جان. - بله؟
چیزی شده؟ حتی استراحت هم نکردی.
- دارم کار میکنم. - امروز آخرین روز حفاریه.
دقیقا. برای همینه که دارم کار میکنم.
یکی باید امروز کار کنه دیگه.
باشه، باشه.
- پس یه سوال ازت میپرسم. - بپرس.
اگه تو زمانهای قدیم اینجا زندگی میکردی، چیکار میکردی؟
تو زمانهای قدیم... من چیکار میکردم؟ تو بندر میپلکیدم.
از کشتیهام برای تجارت تابوت استفاده میکردم. این تخصص منه.
تو چی؟
من تو المپیک شرکت میکردم،
به اسبدوانی احترام میذاشتم، و یه غذای مفصل میخوردم.
باب میل من نیست. خیلی زندگی عمومی و شلوغیه.
من تو دنیای کوچیک خودم خوبم.
تو اون دنیای کوچیک تو جایی هم برای بقیه هست؟
جان!
مواظب باش، لیزه.
چه جایی برای چی؟
اگه تو زمانهای قدیم اینجا زندگی میکردی، چیکار میکردی؟
کی بودی؟
من یه زن پیدا میکردم.
انقدر بچه میآوردم تا از طاعون بمیرم. خیلی زیاد!
بزن قدش داداش.
تو حتی تو زمان قدیم هم به فکر خانوادهای. دمت گرم.
- تو یه شهروند نمونهای. - راست میگه.
تو هم باید یکی پیدا کنی.
داداش، به قیافم میخوره دنبال عشق بگردم؟
هر چی هم دنبالش میگردی، باهاش خداحافظی کن. داریم جمع میکنیم.
بازش نکن. اون چهار تای دیگه رو بستیم. امروز داریم میریم.
کارش تقریبا تموم شده.
یه چیزی شده. حتی غذا هم نخورده.
فصل پیش هم که داشتیم جمع میکردیم همینطوری بود.
شاید من از گشتن خوشم میاد، نه پیدا کردن.
بیخیال بابا.
بالاخره بعد از این همه فصل یه سگ پیدا کرده.
تازه اون سگه بود که اونو پیدا کرد.
اون برس رو بده من.
یه سگی بود تو آمفی تئاتر داشت اینور اونور میغلتید،
بعد میگه: 'این دیوونهست یا چی؟'
بعد سگه شروع میکنه دنبالش راه رفتن.
- من قبلا تئو رو دیدم. خیلی نازه. - رومیها!
بیا اینو ببین. بیا دیگه.
- جدی میگی؟ همه بیاین اینجا. - نباید بکنم، درسته؟
- یه برس بدین من. - باید همینجوری ولش کنم.
- بیا. - یه برس بدین من.
زود بیاین. یه عکس بگیریم.
یه آمفورا با یه شکل سیاه.
میتونیم تاریخش رو به قرن ششم قبل از میلاد نسبت بدیم.
شکلی که روشه...
'سربروس'، سگ سه سریه که از دروازههای دنیای زیرین محافظت میکرد.
و مردی که روبروشه...
'اودیسئوس'ه.
آره، این 'اودیسئوس'ه
که داره وارد دنیای زیرین میشه.
یه افسانه واقعی.
- چی؟ - ببخشید، ادامه بده.
خیلی خوب حفظ شده.
این که تا الان اینقدر خوب مونده یه معجزهست.
نه تقریبا...
- یه معجزهست. - یه معجزه.
خب، خسته نباشید به همه. پیشاپیش سال نو رو بهتون تبریک میگم.
و ممنون از تو، جان.
و البته ممنون از 'اودیسئوس'.
بچهها، خیلی خوب بود، همهمون.
- باید از شب لذت ببری. - خب، نوش جان.
جان، این یه پایان فصل عالی بود.
ممنون. داری میری؟
آره. تایگا کل روز داره غر میزنه.
'بابا، طلا پیدا کردی؟ گنجی بود؟'
No comments yet. Be the first to leave one.