أول 200 سطر.
ببین ، رالف.
الاناست که چشمت به دریا بیفته.
امیدوارم ذهنیت خوبی از خودم ایجاد کنم.
من دوست ندارم ناامیدت کنم.
نگران هیچی نباش.
ایشالا تولد صد و بیست سالگیت ، جورجیانا!
اونا مال مادرم بودن.
امیدوارم ازشون خوشت بیاد.
ممنونم.
اونا رو توی مهمونی شنبهام میپوشم.
البته ، مطابق وصیت پدرت ،
امروز تو مالک ارث خودت هستی.
ممنون.
من تا حالا این همه بازدیدکننده ندیده بودم.
تام باید خیلی خوشحال باشه.
- شارلوت! - وای!
خیلی خوشحالم که تونستی بیای.
جورجیانا! تولدت خیلی مبارک باشه!
و همینطور از دیدن شما خوشحالم ، آقای استارلینگ.
لطف کردید که توی دعوتنامه من هم نوشته بودید ؛ دوشیزه لمب.
چطور میتونستم ننویسم؟
شما قراره با عزیزترین دوستم ازدواج کنید.
دکتر فوکس ، باید بگم ،
احتمالا این بهترین اختراع توئه!
خیلی ممنونم ، خانم.
هر چند باید تاکید کنم
این درمان هنوز در مرحلهی آزمایشی هست.
با اینحال خوبه!
فرضیه اینه که اون ،
هر چه تنبیه بدنی بیشتری رو بتونه که تحمل کنه...
ذهنش در برابر وسوسه بهتر مقاومت میکنه.
پمپاژ کنید!
بسه!
بسه دیگه.
هری ، ببین!
خیلی قشنگه ، نه؟
خیلی عجیبغریبه.
اهمیتی نداره!
ما اینجا نیستیم که از این منظره تعریف کنیم.
فقط دعا میکنم شهرتمون توی بات به اینجا نرسیده باشه.
اوه ، من مال خودمو گذاشتم توی صندوقم.
نباید این کارو میکردم؟
بانو مونتروز ، عالیجناب ، بانو لیدیا.
آقای تام پارکر در خدمت شماست.
باعث افتخارمه که ورودتون به
شیکترین استراحتگاه کشور رو خوشامد بگم.
آقای پارکر ، خیلی لطف کردید.
ما مشتاقانه منتظریم ببینیم سندیتون چی برای ارائه داره.
حرکت کن!
حرکت میکنیم!
من با شنوایی گوشهایم از تو شنیده بودم ،
اما اکنون چشمانم تو را میبیند.
بنابراین ، من خودم را تحقیر میکنم ،
و در خاک و خاکستر توبه میکنم.
خیلی خوبه ، سِر ادوارد.
به هر طرف که نگاه کنی وسوسه هست.
اگر میخواهی آمرزش رو بدست بیاری
باید با تمام وجود مقاومت کنی.
نهتنها از جانب عمهی عزیزت ،
بلکه از جانب خداوند ، پدر مقدس.
آیا مایلی آغوش پدرانهی او رو بپذیری؟
بله.
دکتر فوکس.
عصربخیر. (به زبان آلمانی)
دوشیزه؟ (به زبان آلمانی)
من نمیدونستم شما به زبان من صحبت میکنید!
یه کمی بلدم ، آقای دکتر. (به زبان آلمانی)
اگر از قبل شما رو نمیشناختم ،
فکر میکردم یه دوشیزه از راین هستید.
آقایون ، من اینجام تا درمورد
پیشرفت سِر ادوارد صحبت کنم.
خب ، فکر میکنم بشه گفت
اون تحتتعلیم معنوی من داره گامهای بلندی برمیداره.
با احترام ، درمان من علت ثابتشدهتری در
بازپروری اونه.
با احترام ، روح انسان رو نمیشه با علم نجات داد.
وقتی صحبت از بیماری ذهنی میشه ،
به دارو زودتر ایمان میارم تا دعا.
پس من بهتون پیشنهاد میکنم انجیل رو بخونید ، آقا ،
و معجزات رو مطالعه کنید!
بیا ، خواهر.
ما به اندازهی کافی چرندیات شنیدیم!
رالف!
من خوبم ، چیزی نیست.
آقای استارلینگ ، اولین قانون بازی اسنپدراگون :
تردید کشندهست.
شارلوت همیشه توش ماهر بوده.
واضحه که من باید تمرین کنم.
عزیزم ، همونطور که دیدی ،
سندیتون ، حالا جای دیدنی شده!
به نظرم برایتون و لندن کاملا خالی شدن.
و اگر قبلا روی نقشه نبودیم ،
مهمونی جورجیانا قطعا معرفی خوبی برای ورود ماست.
من مطمئنم
این بزرگترین مراسمی هست که
این شهر تابهحال دیده.
من میخوام رسیدنم به سن قانونی رو
باشکوه برگزار کنم.
تا خودم رو به جامعه معرفی کنم.
من فقط امیدوارم که تو
تمام ارثت رو
یه روزه خرج نکنی.
ما برنامه داریم برای مهمونامون
یه باغ تفریحی سرپوشیده بسازیم ، خانم هِیوود!
یا خدا!
و چه مهمونایی هم هستن!
نهتنها بانو مونتروز ،
و پسرش ، دوک باکینگهامشایر ،
بلکه ما منتظر ورود دوست تو بانو سوزان دیکِلِمِنت هستیم.
وای ، من از دیدن دوبارهش خیلی خوشحال میشم.
بانو دیکِلِمِنت؟
آره ، اونا توی یه مهمونی بالماسکه توی لندن همدیگرو دیدن.
مگه نه عشقم؟ - شارلوت تو کِی لندن بودی؟ -
اون و مرحوم آقای پارکر
بهخاطر من به اونجا سفر کرده بودن.
داستانش مفصله.
فکرمونو درگیرش نکنیم.
آره ، خب ، خلاصه ،
آخرش اینکه همه توی مهمونی هستن!
همه نه.
کارفرمای سابقت ، آقای کالبورن هم ،
حضور نداره.
فکر کنم اون توی بات مونده.
طبق چیزی که شارلوت به من گفته ، مسئله مهمی نیست.
کاملا درسته ، آقای استارلینگ ، کاملا درسته.
ولی خیالت راحت باشه ، هیچ کموکاستی
در حضور آقایون واجد شرایط وجود نداره.
حالا که قراره ازدواج کنی ، شارلوت ،
ما باید امیدوار باشیم که جورجیانا ازت الگو بگیره.
متاسفانه عروسی ما در مقایسه با
این مهمونی خیلی ساده به نظر بیاد.
من مطمئنم دوستداشتنی میشه.
آره ، و چه موقع خوبی از سال برای ازدواجه.
آقای وُردزوُرت چی گفته؟
فصل مه و ثمربخشی ملایم؟
به نظرم شلی اینو گفته.
- عه؟ - هوم.
آقای استارلینگ ، میتونی مسئله رو حل کنی؟
من...نمیتونم بهتون بگم.
متاسفانه من از شعر سر درنمیارم.
کیتس.
جان کیتس گفته.
کیتس.
آقای استارلینگ ، بدونید که دارین
با یه زن فرهیخته ازدواج میکنین.
چطور میتونم غافل باشم از این؟
عصر دلپذیری بود؟
بگی نگی.
مردم اینجا ازم خوب استقبال کردن.
نباید این کارو بکنی ، هری!
ما اومدیم اینجا که از رسوایی فرار کنیم ، نه اینکه بیشترش کنیم!
نترس ، مادر.
من حواسم هست.
تنها هدف تو توی اینجا بازگردوندن ثروتمون
از طریق پیدا کردن یه همسر پولدار و آوردن یه پسر و وارثه.
میدونستم یه کاری هست که باید انجام بدم.
منو دست ننداز!
مادر رو دست ننداز ، هری.
وقتشه که خودتون دستبهکار بشین.
هردوتون.
حالا ، ما یه دعوتنامه داریم
برای مهمونی به سن قانونی رسیدن دوشیزه لمب.
اون وارث ۱۰۰هزار پونده ،
پس هری ، پیداش کن و اونو شیفتهی خودت کن.
چند شیلینگ باهاتون شرط میبندم اون اندازهی یه نهنگه
با گواتر ورقلمبیده.
ما چند شیلینگ نداریم!
دقیقا بهخاطر همینه که ما توی این مخمصه افتادیم!
و تو ، لیدیا ،
کار راحتی نیست ،
با توجه به اینکه تو تقریبا سی سالته...
من بیستوهفت سالمه.
...ولی ما برات یه شوهر پیدا میکنیم.
یه مناسبشو ، این بار.
بله مادر.
تو این دنیای غمانگیز چیزی بدتر از این نیست
که بااصالت باشی ولی فقیر.
مادرت چطور؟
واقعا نزدیک نشدی به پیدا کردنش؟
مامورانی رو توی هر دو قاره به کار گرفتم ، ولی بیفایده بوده.
هیچ سودی نداشته.
نباید امیدت رو از دست بدی.
من هنوز در تلاشم که بفهمم چرا
پدرم کاری کرد که باعث شد باور کنم اون مُرده.
شاید اون تلاش میکرده ازت محافظت کنه.
از چی؟
میبینم که طرفدارات مثل همیشه مشتاقن.
حالا که من صاحب ارثم شدم ، اونا پیگیرترن.
تجربهی من با لاکهارت عزمم رو جزم کرده
که به هر قیمتی با ازدواج مخالفت کنم.
نمیتونم سرزنشت کنم.
تا همین چندوقت پیش
قسم خورده بودی ازدواج نمیکنی.
ولی الان اینجایی.
داری با مردی ازدواج میکنی که یه زمانی برای فرار از اون به اینجا اومده بودی.
همه ثروت تو رو ندارن.
من به اندازهی تمام عمرم ، رالف رو میشناسم ،
برای پدرم ، این...
قابلپیشبینی و حتمی بود.
دوستش داری؟
No comments yet. Be the first to leave one.