Sanditon

Sanditon

تنزيل الترجمة Farsi Persian

الموسم 2

معلومات الإصدار

Sanditon Season 2 BluRay Version
تعليق من Rachel_Green
Resynced By Me

الوسوم

BluRay
نشرت في: 2023-02-26
تنزيلات: 40
ضعاف السمع: No

معاينة ترجمة Farsi Persian

أول 200 سطر.

‫ما را در تلگرام و اینستاگرام دنبال کنید ‫officialcinama@

‫این بهتره ارزشش رو داشته باشه ، بچه.

‫وگرنه خفه‌ات می‌کنم!

‫دیدی؟ بهت گفته بودم.

‫ممنون ، لرد کینگزلی.

‫اوه!

‫و درمورد پیشنهادت ،

‫ترجیح میدم در حالی ‫که زنده هستم آب پز بشم.

‫با اینحال کالسکه‌ی تو رو تحسین می‌کنم.

‫خیلی به لرد کینگزلی برخورد.

‫من رک بودم.

‫و این یه فضیلت اخلاقیه.

‫مگه نه ، خانم هنکینز؟

‫کاملا همین‌طوره.

‫برادر؟

‫بله ، اما...

‫آدم باید ملاحظه هم داشته باشه.

‫من بهش احترامی رو که یه ‫فرد طمع‌کار لایقشه نشون دادم.

‫من یه سرپرست معمولی نیستم ، مری.

‫اون به راهنمایی‌های من بی‌توجهی می‌کنه.

‫بهش زمان بده ، عزیزم.

‫از زمان مرگ سیدنی فقط ۳ ماه گذشته.

‫این بیشتر از چیزی که حاضر ‫باشه اعتراف کنه روش تاثیر گذاشته.

‫هوم.

‫فکر می‌کنم چیزی که اون نیاز داره ،

‫بیش از هر چیزی ، یه دوست دیگه هست.

‫خوشبختانه یه دوست توی راهه.

‫پارکرها با قرض دادن کالسکه‌ی ‫خودشون به ما خیلی لطف کردن.

‫وقتی ازدواج کنم باید یکی ‫مثل همین رو داشته باشم.

‫و ۴تا پیشخدمت جلودار!

‫فقط ۴تا؟

‫نمی‌تونم تصمیم بگیرم که برای ‫دیدن کی بیشتر هیجان زده هستم.

‫همه‌ی اونا توی نامه‌هات ‫خیلی پُرشور و نشاط بودن!

‫می‌دونم که خانم لمب ‫و من سرنوشتمون اینه...

‫که بهترین دوست هم باشیم.

‫ببین ، شارلوت!

‫دریا!

‫برای برگشتن هیجان زده نیستی؟

‫خوش اومدین!

‫سلام!

‫چقدر بزرگ شدی!

‫به زودی هم‌قد مامان میشم!

‫تام ، خیلی لطف داشتی که ‫هر دوی ما رو دعوت کردی.

‫- این خواهر من آلیسون هست. ‫- خوشوقتم.

‫بیاید.

‫امیدوار بودم وقتی برگردم خونه...

‫بتونم به تو پیشنهاد ازدواج بدم ،

‫اما چنین چیزی ممکن نیست.

‫واقعیت اینه که من مجبور شدم...

‫خودم رو به نامزدی خانم ‫الایزا کمپیون در بیارم.

‫خواهش می‌کنم باور ‫کن که اگه راه دیگه‌ای...

‫برای حل مشکل تام بود ، اونو امتحان می‌کردم.

‫ما تو رو به اتاق خوابت می‌بریم.

‫امیدوارم مری تسلیت منو ‫به اطلاعتون رسونده باشه.

‫بله ، بله ، ممنون.

‫من غافلگیر شدم وقتی که ‫فهمیدم سیدنی توی آنتیگوا هست.

‫ما هم به اندازه‌ی تو غافلگیر شدیم.

‫ما فکرش رو نمی‌کردیم.

‫ما یه نماینده توی آنتیگوا رو ‫درمورد بازگردوندن اموالش مامور کردیم.

‫امیدواریم که اون بتونه ‫یه توضیحی ارائه کنه.

‫اگه...

‫اون نمی‌رفت ،

‫تب زرد نمی‌گرفت و هنوز با ما بود.

‫باعث آسودگی خیال هست که بدونیم...

‫اون با الایزا خوشبخت شد قبل این‌که...

‫از دستش بدیم.

‫چه خونه‌ی زیبایی!

‫من خیلی مشتاق دیدن شهر هستم!

‫وقتی که هر دوی شما جاگیر شدید ،

‫جورجیانا رو برای چای خوردن...

‫توی اتاق جدید اجتماعات ملاقات می‌کنیم.

‫اما قبلش من باید...

‫به تو گردشگاه رو نشون بدم!

‫خیلی دوست دارم ببینمش.

‫جورجیانا از دیدن تو خیلی خوشحال میشه.

‫آقای هنکینز و خواهرش ‫لطف کردن و پیشنهاد دادن...

‫که اونو همراهی کنن.

‫اما این قرار رو نمیشه ایده‌آل دونست.

‫تو باید بخونی ، عزیزم!

‫چطور خدا می‌تونه صدات رو بشنوه...

‫اگه صدای زیبات رو به گوشش نرسونی؟

‫من خیلی وقته به این نتیجه ‫رسیدم که خدا ناشنوا هست.

‫خدا ناشنوا نیست ، خانم لمب.

‫پس چرا اون دعاهای منو نادیده میگیره؟

‫برادر...

‫خانم لمب ، خدا دعاها رو...

‫اگه بمونم برای قرارم با ‫خانم شارلوت دیر می‌کنم!

‫خانم لمب؟

‫عزیزان من ، همون‌طور ‫که می‌بینید ، سندیتون داره...

‫به سرعت به مطلوب‌ترین مقصد ‫گردشگری ساحل جنوبی تبدیل میشه.

‫و حالا من دست راست تام هستم...

‫و نقشه‌های خودم رو می‌کشم.

‫یه بت‌کده ، و شاید حتی یه سالن تئاتر!

‫چه هیجان انگیز!

‫فکر کنم آقای استرینگر ‫توی لندن وضعش خوبه.

‫بله ، خیلی وضع خوبی ‫داره ، اون در مسیر تبدیل شدن...

‫به یه استاد معماری هست.

‫لرد کراموند ، صبح بخیر!

‫- صبح بخیر. ‫- تو رژه شما رو می‌بینیم دیگه؟

‫یه رژه؟

‫زمان خیلی خوبی اومدی.

‫ما منتظر ورود سرهنگ ‫لِنوکس و گروهانش هستیم.

‫اونا کل تابستون رو این‌جا می‌مونن.

‫سرهنگ و گروهانش؟ چه هیجان انگیز!

‫بله ، اون به‌خاطر شجاعتش ‫در نبرد واترلو شناخته میشه.

‫و اگه تو مدرک بیشتری ‫بخوای مبنی بر این‌که...

‫سندیتون به موفقیت رسیده ،

‫ما حتی یه هنرمند رو برای خودمون جذب کردیم.

‫چارلز لاکهارت.

‫فکر کنم درموردش شنیدی... ‫اون یه چهره نگار هست!

‫- صبح خوبی داشته باشی ، آقای لاکهارت. ‫- صبح خوبیه.

‫آقای پارکر.

‫من موج‌ها رو نظاره گر بودم ‫و انگار از نو متولد شدم!

‫هیچ چیزی مثل گزش...

‫نمک روی پوست نیست...

‫که احساسات رو برانگیخته کنه.

‫خانم‌ها.

‫می‌ترسم ما امل به نظر بیایم.

‫ما باید خیلی زود از بابا بخوایم که ‫برامون پول بفرسته تا لباس بخریم.

‫ما پول کمی داریم.

‫این یه سرمایه‌گذاری هست.

‫چطور می‌تونیم شوهرای ‫پولدار رو جذب خودمون کنیم...

‫جز این‌که شبیه اونا بشیم؟

‫من به این‌جا اومدم که از ‫همه این چیزها اجتناب کنم!

‫تو اومدی این‌جا تا از یه ‫مرد خاص اجتناب کنی.

‫نه این‌که کلا بیخیال ازدواج بشی.

‫چرا باید بخوای چنین کاری بکنی؟

‫نظرت چیه ، سرهنگ؟

‫ما قطعا با نبردهای ‫سخت‌تری مواجه شدیم.

‫به من گفته شده که حدود ۱۰۰ نفر میان.

‫و اونا فردا عصر توی سندیتون رژه میرن.

‫فکر نمی‌کنی به نظرت عجیبه؟

‫تا جایی که من می‌دونم خطر ‫تهاجمی ما رو تهدید نمی‌کنه.

‫نه ، شاید از خارج خطری ما رو تهدید نکنه ،

‫اما آشوب داره کشور رو در برمیگیره.

‫و ممکنه به عنوان زمین‌دار ‫گلوی ما زیر گیوتین بره.

‫من از حضور نیروهای ‫ارتش استقبال می‌کنم.

‫۱۰۰ نفر عیاش ژولیده‌ی مست.

‫اونا تاثیر متمدنانه‌‌ای روی ما دارن.

‫همه‌ی سربازها رذل نیستن.

‫من همیشه به لباس نظامی قرمز علاقه داشتم.

‫برادر موردعلاقه‌ام توی سواره نظام بود.

‫ماکسیمیلیان.

‫البته اگه بیش از حد این‌جا نمونن.

‫من کمتر از یه هفته‌ست که این‌جام ، عمه.

‫بله ، و هنوز برای من روشن نیست...

‫که دلیل موندنت چیه.

‫یه شوهر جدید حداقل باید برای ‫یه سال جذابیت خودشو حفظ کنه.

‫در برخی اوقات ۲ سال.

‫تو که به همین زودی از دستش خسته نشدی؟

‫کاملا برعکس.

‫وقتی که اون نیست ، این بهترین فرصت...

‫برای ملاقات عمه‌‌ی موردعلاقمه.

‫چقدر لطف داری.

‫- ممنون. ‫- متشکرم.

‫جورجیانا!

‫من برای دیدنت لحظه شماری می‌کردم!

‫خواهرم ، آلیسون.

‫اون و برادرش آدمای خوبی هستن.

‫اونم به طرز دردناکی.

‫و تام پارکر به طرز تاسف‌باری ‫سرپرست بی‌عرضه‌ای هست.

‫البته اون مصمم شده که منو قبل...

‫تولد ۲۱ سالگیم شوهر بده.

‫فکر می‌کنم اونم مثل برادرش...

‫مشتاقه که از شرم خلاص بشه.

‫سیدنی بیشتر از چیزی که بهش ‫اجازه دادی به تو علاقه داشت.

‫شاید این‌طور بود.

‫البته دیگه نمی‌تونیم بفهمیم.

‫شکر هم دارید؟

‫ما داریم یه تحریم رو رهبری می‌کنیم ،

‫به امید این‌که صاحبان مزرعه‌ها...

‫که به برده‌داری اصرار دارن...

‫مجبور بشن از پدرم الگو بگیرن.

‫ببخشید ، اما فکر می‌کردم که ‫ما برده داری رو منسوخ کردیم.

‫قانون فقط خرید و فروش ‫برده‌ها رو ممنوع کرده.

‫تا الان قانونی علیه ‫مالکیت اون‌ها وجود نداره.

‫پس من دیگه هیچ‌وقت شکر نمی‌خورم.

‫روز خوش ، خانم لمب.

‫خاطرخواه داری؟

‫من توسط طمع‌کارا محاصره شدم.

‫هر روز یه خواستگار جدید دارم.

‫اون مردی که اون گوشه نشسته...

‫همین امروز صبح از من خواستگاری کرد.

‫وسوسه نشدی که اونا رو قبول کنی؟

‫چرا؟

‫من هیچ‌وقت چنین قدرتی نداشتم.

‫همون لحظه‌ای که ازدواج کنم ،

‫این قدرت از بین میره.

‫تو تنها کسی نیستی که ‫می‌خواد از ازدواج فرار کنه.

‫شارلوت؟

‫توی نامه‌هات به چنین چیزی اشاره نکردی.

‫رالف استارلینگ.

‫اون توی ویلینگدِن یه مزرعه داره.

‫پدر ما برای این وصلت...مشتاقه.

‫کارش از اشتیاق گذشته.

‫خواستگاریش که قطعی شده.

‫اما من دوست ندارم ببینم شارلوت ‫با انتخاب خودش با رالف ازدواج کنه.

‫منم همین‌طور.

‫برای همین یه نقشه دارم.

‫هر دوی ما این‌جا توی ‫سندیتون شوهر پیدا می‌کنیم.

More Farsi Persian subtitles for Sanditon

التعليقات

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left