أول 200 سطر.
زیرنویس shine021
آخ!
آتیشش بزن! فقط آتیشش بزن!
سندوکان شاهزاده دزدان دریایی
بورنئو، ۱۸۴۱ ۲۵سال بعد
- اوه، من از عنکبوت ها متنفرم! - عالیه.
خیلی بزرگه.
چرا شلیک کردی؟ قرار نبود حمله کنه!
اون هیولا خطرناکه!
اون داره دام های ما رو تو جزیره سلاخی میکنه.
لطفا دیگه اینجا نگردیم، اگه پدرت بفهمه...
من می تونم از خودم مراقبت کنم.
سر ویلیامز از سنگاپور اومده تا شما رو ببینه.
لطفا بانو.
حرف بزن! وگرنه آب دریا می نوشی!
ناخدا! کشتی شکسته در سمت راست!
بیاریدشون بالا!
ازشون به عنوان باربر اضافی استفاده کنید.
کمک! کمک!
ما التماس می کنیم! ما التماس می کنیم! من التماس می کنم!
اونا گول خوردن.
هی! هی! هی! هی!
من از طرف خودم از شما تشکر می کنم...
و خدمه ام.
دوستت هیکل داره، اینو بهت میدم، اما بهش نمیگن خدمه.
بقیه کجا هستن؟
ته دریا.
من قبلا شما رو دیدم.
من اینقدر معروفم؟
تو پرتغالی هستی...
دزد دریایی!
کاپیتان 'یانز ده گومرا'، در خدمت شما.
تسلیم شید و هیچ کس آسیب نمی بینه!
کی باید تسلیم بشه؟
تو!
نگران نباش. تو در امانی.
مراقب باش! توی انبار!
برای 'ساندوکان'!
پایین! پایین! بدو، بدو، بدو، بدو، برگرد پایین! برو تو!
تسلیم شید و من قول میدم جونتون در امان باشه!
قول یه دزد دریایی!
این کشتی متعلق به سلطان برونئی است!
تحت حمایت علیاحضرت، ملکه ویکتوریا!
شک دارم علیاحضرت براتون اشک بریزه!
باشه! ما تسلیم میشیم!
- حالت چطوره؟ - خوبم. فقط یه خراش کوچیک برداشتم.
من بهت مدیونم.
منم به تو مدیونم. اسمت چیه؟
اسم من 'لامای' هست.
اون خالکوبی 'دایاک' داره.
یه مرد 'دایاک' اینجا چیکار میکنه؟
اون بهمون میگه، وقتی دوباره نیرو گرفت.
بهش آب بدید!
قایق بادبانی ما چی؟
اونجاست. درست به موقع برای تحویل گرفتن.
ببینیم ملکه چه گنجینه هایی برای ما ذخیره کرده!
ثروتمند! ثروتمند!
این چیه؟
اینجا طلایی وجود نداره!
'مینگ'، 'آفیک' و 'فیصل' برای این آشغال های بی ارزش مردن!
شاید دوست جدیدمون بتونه بهمون بگه این چیه.
این چیه؟
میتونی به ما اعتماد کنی.
این یه سنگ نفرین شده است.
نمیدونم برای چیه،
اما مردم من به خاطرش دارن توی معدن ها میمیرن.
چه معدن هایی؟
اونایی که سلطان مجبورمون میکنه زیر جنگل های اجدادیمون حفر کنیم.
نابود کردن درختان مقدس ما...
و کشتن همه حیوانات.
ممکنه نفرین شده باشه.
اما اگه انگلیسی ها ازش محافظت میکنن، حتما یه ارزشی داره.
این کشتی کجا میرفت؟
اونا داشتن درباره یه جزیره حرف میزدن. 'لابوآن'.
اونجاست که کنسولگری انگلیس قرار داره.
تو سرت چی میگذره، برادر کوچولو؟
جزیره لابوآن، محل کنسولگری بریتانیا
چشمت به جلو، سرباز!
من نمیفهمم
چرا یه زن جوون با رتبه خواهرزاده شما
هنوز ازدواج نکرده.
چیزی هست که باید بدونم؟ اون دیگه 21 سالشه.
تا هفته دیگه نه.
سر ویلیام، از ملاقات شما خوشبختم.
من میدونستم شما همون کسی هستید!
نظرت درباره سر ویلیام چیه؟ خوش تیپ نیست؟
چه مرد خوش تیپی...
اوه...
لعنت بهت، 'سانی'. نه اینقدر سفت! داری اذیتم میکنی.
مجبوری اینقدر تکون بخوری؟
لعنت به این کرست.
داره خفم میکنه، و این کفش ها...
تو زیبایی.
چای رو سرو کن.
اون چای مخصوص رو.
'ماریان' مادرش رو وقتی بچه بود از دست داد،
بعد اومد اینجا تا با پدرش زندگی کنه.
من بهت اطمینان میدم که من اون رو طوری بزرگ کردم که یه خانم کامل باشه.
لطفا منو به خاطر دیر کردنم ببخشید.
من با یه ببر مشغول بودم.
یه ببر؟
- بله. تا حالا یکی دیدی؟ - نه، اما من از طبیعت قدردانی میکنم.
در واقع، من اغلب برای شکار روباه به انگلستان برمیگردم.
هوم.
من طرفدار شکار نیستم.
اوه.
نترس! فقط یه عنکبوت 'توماسیده' است.
بی خطره.
همه چیز خیلی زیباست،
اما در انگلستان سالن های لندن را
بسیار خطرناک تر از جنگل خواهید یافت.
اوه...
با یا بدون سر ویلیام،
در لندن یاد خواهید گرفت که چگونه رفتار کنید.
لندن؟
حتما، فکر کردی پدرت بهت اجازه میده
بقیه عمرت رو توی این مکان نفرین شده بگذرونی؟
عنکبوت رو پیدا کن.
کشتی سلطان کجاست؟ باید تا الان اینجا می بود.
میدونی، شاید طوفانی شده...
یا یه چیز دیگه...
اوه، با سر ویلیام آشنا شدی، تصور میکنم...
- پدر، اون... - به طرز وحشتناکی خسته کننده است؟
میخواستم بگم به طرز زننده ای خسته کننده است.
اون دیگه بچه نیست، آنتونی.
ما توافق کردیم که با بازگشتش به لندن،
باید یه زندگی درست و حسابی به عنوان یه همسر و مادر داشته باشه.
پس باید منو با زنجیر بکشونید.
میشه ترتیبش رو داد.
'فرانسیس'، اجازه بده با دخترم یه کلمه حرف بزنم.
فقط من و اون، لطفا.
'موری'...
و تو، تو میتونی بری.
مطمئنم میتونی یه خواستگار توی لندن پیدا کنی که واقعا ازش خوشت بیاد...
اما من نمیخوام به لندن برگردم!
در لندن میتونی ازدواج کنی.
خوشحال باشی.
اما من خوشحالم.
اینجا.
با تو.
من قرار نیست تا ابد زندگی کنم، عزیزم.
من این کار رو با دل خوش انجام نمیدم.
میدونی...
وقتی مادرت فوت کرد، تو تنها نور زندگی من باقی موندی.
اما خوشحالی تو همیشه قبل از خوشحالی من بوده.
اگه این درسته...
پس بذار بمونم.
میدونی این چیزیه که مادرت میخواست.
منو ببخش، سرورم.
کشتی سلطان.
دزدان دریایی بهش حمله کردن. تازه وارد بندر شده.
متاسفم که باید قطع عضو کنیم. زخم عفونی شده.
'ماریان'، فکر میکنم باید بری.
اما پرستار کافی برای مجروحان وجود نداره.
سرورم؟
این سرباز 'فاستر'ه.
میگه با کاپیتان دزدان دریایی صحبت کرده.
فکر میکنی بتونی اونو شناسایی کنی؟
مطمئن نیستم. صورتش رو پوشونده بود.
اون با یه مرد سفید پوست بود.
یه پرتغالی.
'یانز ده گومرا'.
این دو نفر بیش از یک ساله که به هر کشتی باری
توی دریای چین حمله میکنن.
مطمئن نیستم دیگه به کشتی ها علاقه داشته باشن.
اونا میخوان به 'لابوآن' حمله کنن.
'فیصل'...
یه زمانی برده بود.
'آفیک'...
یه شورشی.
و 'مینگ' فقط یه یتیم.
همه آواره های شکسته و گم شده.
و با این حال، وقتی سوار این قایق بادبانی شدن،
یه خانواده جدید پیدا کردن، که هرگز ازشون نپرسید رتبهشون چیه...
...و نه به رنگ پوستشون اهمیت میدادن،
یا اینکه چه خدایی رو میپرستن.
چون تنها چیزی که ما بهش اعتقاد داریم...
آزادی خودمونه.
میخوای دعا کنی؟
هیچ دعایی یادم نمیاد.
باد جنوب غربی!
مراقب باش!
ممنون از دعای خیرت.
یا هرچی که بود.
من فقط کمک کردم از این طرف به اون طرف برن.
بقیه اش رو نفس خدایان انجام داد.
تصمیم گرفتی حالا که آزادی میخوای چیکار کنی؟
من آزاد نخواهم بود تا وقتی که مردمم هم آزاد بشن.
تو میتونی انتقام سرنوشتشون رو بگیری
با کمک کردن به ما برای غارت کشتی های سلطان.
من دنبال انتقام نیستم.
من یه ماموریت دیگه دارم.
آزاد کردن مردم خودت؟ این یه ماموریت نیست.
خودکشیه.
نه.
این انتخاب نحوه مردنه.
من ترجیح میدم برای یه چیز ملموس تر بمیرم.
میدونی وقتی میبینم میجنگی چی میبینم؟
یه جنگجوی بزرگ 'دایاک'، که روح ببر رو حمل میکرد.
من توی سنگاپور بزرگ شدم.
No comments yet. Be the first to leave one.