أول 200 سطر.
آنچه در "استامپتون" گذشت ...
فقط نمیتونم بگم, داری بازی میکنه.
کاراگاه خصوصیه؟ اره.
ممکنه شوکه بشی, اما بعضی از زن ها...
باید بهشون بگی چه احساسی داری.
میرا؟ جریان چیه؟
کمی برای باشگاه کتاب خوانی زیادی نیست, هاه؟
همین لباس تمیز رو داشتم.
اومدی همینو بهم بگی؟
اینکه .... اینکه پدر بدی بودم؟ هیچوقت نیومدی سراغم.
گفتی دیگه نمیخوای منو ببینی, تو ...
20 سال پیش بود.
تو پدر بودی, میتونستی درستش کنی.
تحقیقاتی برای
بمب ماشینی که بنی رو کشت, انجام شده.
این رشته سر دراز دارد.
خیلی زیاد.
خیلی خب, هوشمندانه بود.
حقه داغ کردن کارت ملی, هیچ وقت جواب نمیده.
حقه؟ نه.
نه, حقیقتش, داستانش خیلی جالبه....
تلاش خوبی بود. پسش بده.
باید توقیفش کنم.
هی, فقط باید ....
بس کن!
اوه.
اوه, آفرین, واقعا آفرین.
یه کم دست و پا چلفتی هستی.
آه.
اینکه منو توی جوی آب پیدا کردی, فکر نکنی راحت میتونی مخم رو بزنی.
من, آه, اطراف دانشگاه دیدمت.
خوبی؟ نه.
واقعا میخواستم مراسم رو ببینم.
اوه, آره؟
نمای خوبی داره.
قضیه نما نیست.
اینجا واستا.
خیلی خب.
واو.
چرا انگار, نزدیک صحنه هستیم.
یه چیزی مربوط به علم اصوات هست.
آجر به فلز برخورد میکنه و ...
محشره, ممنون.
بنجامین.
بلکبرد.
بنی صدام کن.
ارائه اختصاصی از وب سایت "سریال باران" کانال تلگرام ما را دنبال کنید" SerialbaranTV@
سرگرد الدرز, ایشون دوستم دکس پریوس هستن.
باعث افتخاره. سرگرد, ممنون که این همه راه رو تشریف اوردین.
بعضی از اعضای خانوادم این اطراف هستن.
بهانه خوبی بود.
به علاوه, اینکه زندگیم رو مدیون جرمی هستم
اغراقی در کار نیست.
آه, خب شما اطلاعاتی درباره
بمب ماشینی که بنجامین بلکبرد رو کشت دارید؟
شما متوجه هستید که پرونده محرمانه, سری است.
سرگرد, دکس یکی از ماست.
به شما گفته شده که مواد منفجره توسط طالبان دزدیده شده.
به خصوص توسط شخصی که در حبس داشتید.
بله, قربان.
خب, پس اطلاعات غلط به شما داده شده.
حالا, جرمی بهم گفته که چه سختی هایی کشیدید
و خودتون رو مقصر در حمله میدونید.
ببخشید, ام...
اطلاعات ... اطلاعات غلط؟
امضای روی بمب ماشینی
با تیم غیرمجازی قاتلی همخوانی داشته
که با حقانیان همدست بوده.
حالا, اونا قبیله ای شمالی هستن....
هیچ ارتباطی با طالبان نیست. دقیقا.
ما معتقدیم که هامر سرباز بلک برد,
به نادرست مورد هدف قرار گرفته.
می بینی؟ کاری از دستت بر نمی اومده.
حقانیان.
ارتباطی به کابل ندارن.
جنگ آنها در قندهار است.
میخوام پرونده رو ببینم.
خب, فکر میکنم همین الانش هم بیش از حد گفتم.
دکس, سرگرد همین الانش هم ریسک بزرگی می کنن.
سعی دارن به شما آرامش خاطر بدن.
درک میکنم, اما هیچکدوم از اینها با عقل جور در نمیاد.
اگر بنی به اشتباه مورد هدف قرار گرفته.
چرا محرمانه است؟ سری؟
شما در بخش اطلاعاتی بودید.
میدونید طبقه بندی میتونه
به هزاران دلیل صورت بگیره.
میدونی, فکر میکنم دیگه باید برم.
البته, ممنون, ممنون. نه نه, دارن لاپوشانی می کنن.
دکس.... نه.
واقعا چه اتفاقی افتاد, سرگرد؟
بهم بگید.
اطلاعاتی که میخواستی گرفتی.
من هیچ اطلاعاتی نگرفتم.
قربان. اون...
موفق باشید.
دکس, نه.
هی!
هی!
پاهای فوق العاده ای داری.
ممنون. اوه, ببخشید.
منو و شریکم اطمینان داشتیم شما تکشاخ هستید.
اوه, تازه واردم.
وقتی آماده بازی کردن بودی, بیا در پی ما.
باشه.
زیاد اینجا میای؟ تحقیقات خودم رو انجام دادم.
خب, تکشاخ ...؟
اساسا, یک زن تنهاست.
دختری که دنبالش هستیم, تکشاخ است.
بین زوج ها و مردان مسنی که کسی طالبشون نیست, میچرخه.
پس, یه پیرمرد بدبخت رو چیزخور کردن, ساده تره, ها؟
با جیب های عمیق.
به تعداد مردایی که
ساعت الماسی دارن, نگاه کن.
و دختر ما همین الانش هم 200 هزار تا در اورده.
دختره احمق نیست.
یک جورایی آدم رو به فکر فرو میبرده.
مثلا, واقعا پشت قضیه چی هست, درسته؟
مثلا ....
ازدواج به ادویه نیاز داره,
یا این آدم ها به دنبال راهی برای خارج شدن ازش هستن, میدونی؟
قضاوت نمیکنم.
من در پی یک آدم هستم.
حقیقتش, این خودش یک قضاوت درست و حسابی بود.
اما, منم حس مشابهی دارم.
اما, در نقطه مخالفش,
اره.
میرم یه دور دیگه بزنم.
صبرکن.
این یارو رو قبلا هم دیدم, کش موی مردانه داره.
توی کلوب قبلی هم بود.
دختره بدجور پاپی شده.
با یه یارو سیاه پوست اومد.
به نظر میاد دارن, سه تایش میکنن.
اوه.
پس اینطوری انجام میشه.
اوه, نه.
دوسته؟
زن توکیه.
مرگ بنی تقصیر تو بود
حالا تقصیر تو نیست, اما جریان دیگه ای داره.
ببخشید, دارم کمی طعنه میزنم.
اره, برام بگو.
فقط در پی حقیقت هستم.
فکر میکنی حقیقت برات آرامش میاره؟
نمیدونم, نمیدونم آیا میدونم آرامش چه احساسی داره.
اره, خب, کجا میری؟
همم؟ منظورت چیه؟
خب, تنها زمانی که روزا پیک نمیزنی
زمانی هست که میخوای تا یه جای دور رانندگی کنی.
آه, آره.
میرم ... به هود ریور.
یه یارویی هست که قبلا در واحد بنی بوده.
اونجا زندگی میکنه, توماس جونز.
بعد از اینکه سو لین منو از مراسم خاکسپاری انداخت بیرون,
تی جی تماس گرفت. هممم.
اون کاری کرد احساس کنم بخشی از زندگی بنی هستم.
امیدوارم بتونه کمکی بکنه.
و تو؟ من چی؟
تو هم وقتی روزا مشروب میخوری, یعنی یه چیزی تو فکرته. خب...
فکر نمیکنم درست باشه.
صد درصد درسته.
پدرم بهم پیام داد.
اوه, واو.
اره, گمونم پسر پدرم
توی سیاتل مسابقه بیس بال داره.
و پدرم میخواد تو راه رفتن به اونجا بیاد به دیدنم.
عالیه. واقعا؟
آخه, 25 سال, دریغ از یک کارت تولد,
و حالا هم یهو میخواد رابطه ای رو شروع کنه؟
خب, خودت گفتی اون تغییر کرده.
کار سختیه, شاید باید بهش یه فرصت بدی.
عجیبه, نه؟
همیش کند و کاو در گذشته.
کی فرصت جلو رفتن, پیدا میکنیم؟
شاید داریم همینکارو انجام میدیم.
دیگه برم. بعدا می بینمت.
تی جی؟
لعنت, دختر بنی.
میشه یه لحظه باهات صحبت کنم؟
اوه, حقانیان بنی رو کشتن؟
به من اینو گفتن.
من که همچین چیزی نشنیده بودم.
ممنون. اره.
به نظرت با عقل جور در میاد؟
اصلا با عقل جور درنمیاد.
ما واحد امور شهری بودیم.
روستای شما توسط طالبان غارت شده بود,
ما با بودجه, برای بازسازی وارد شده بودیم.
البته, اکثر مواقع بدترش میکردیم.
میدونی, "اون بیشتر از من داره"
یا, "یکی سهم منو دزدید"
اره, قلب و ذهن برنده است.
واقعا از گفتنش شرمسارم, اما...
تمام تلاشم رو میکنم تا به اون روزها فکر نکنم.
وقتی فکر میکنم, دل تنگش میشم.
اره, منم.
کلکسیونری شدی واسه خودت.
این ... از افغانستان هست؟
از کابل اوردم خونه.
همم, از کجا گیرش اوردی؟
No comments yet. Be the first to leave one.