أول 141 سطر.
حمله روباه 9 دم شيطاني در 16 سال پيش
اونا بيشتر مظنون شدن
که اوچيها بخاطر قدرت شورش کرده بود
....در نتيجه
به همين خاطر اوچيها تحت نظارت دقيق گروه سياه انبو بود
و اونهارو مجبور کردن به خارج از دهکده منتقل شن
اونها کاملا دلسرد شدند
عدم اعتماد اونها باعث ايجاد کينه شد
و سرانجام سوء ظن اونها به واقعيت تبديل شد
و اوچيها نقشه اي براي کودتا و غلبه بر دهکده کشيدند
مقامات بالاي کونووا نقشه کشيدن يه جاسوس تو قبيله اوچيها داشته باشن
...اون جاسوس برادر بزرگ تو بود
ايتاچي اوچيها
از اون موقع رنج ايتاچي شروع شد
کودتا بوسيله اوچيها؟
ايتاچي ... يه جاسوس بوده؟
اين چيزا رو در مورد اوچيها از تو مخفي نگه داشتن
برا اينکه تو خيلي بچه بودي
...ولي همش حقيقت داره
پدرت، فوگاکو طراح اصلي تمام اين نقشه ها بود
و برادرت ايتاچي از پدرت دستور داشت که
جاسوسي گروه آنبو سياه رو بکنه
ايتاچي، تو عنوان کانال ارتباطي اوچيها بکار گرفته شدي
به سمت قلب شهر
اينو که ميدوني، مگه نه؟
بهر حال، در واقع قضيه برعکس بود
ايتاچي براي دهکده کار ميکرد
و اطلاعات اوچيها رو به اونا ميرسوند
اون چيزيه که بهش ميگن جاسوس دوجانبه
تو حتي نميتوني تصورش رو بکني چه مسئوليت سنگيني هستش
چرا؟ چرا ايتاچي به اوچيها خيانت کرد؟
ممکنه فهميدنش برا تو سخت باشه
چون تا حالا شاهد فجايع جنگ نبودي
...سومين جنگ بزرگ نينجاها
زماني که ايتاچي فقط چهار سال داشت
اون شاهد مرگ خيلي از مردم بود
اون براي تجربه کردن جنگ خيلي جوون بود
...جنگ يه جهنمه
اين صدمه روحي باعث شد که ايتاچي صلح طلب بشه و از جنگ متنفر بشه
اون کسي بود که امنيت دهکده براش اولويت داشت
و کسي بود که براي گسترش صلح تلاش ميکرد
بجاي اينکه اون وابسته به قبيلش باشه
اون نينجايي بود که کشورش رو دوست داشت
و سران کشور اونو با اين نقطه ضعف قرباني کردن
اونا بهش يه ماموريت فوق سري دادن
...چشم برعليه چشم
برا اينکه اونا بتونن با اوچيها مقابله بکنن نياز به شارينگان داشتن
آره
...ماموريت اين بود
قتل عام کل قبيله اوچيها
من حتي نميتونم تصور کنم که اون چه فشار عصبي رو تحمل ميکرده
ايتاجي مجبور شد که يه تصميم وحشتناک بگيره
يه تصميم باور نکردني برا کشتن هم خونهاش
ولي جنگ ها با يه خواسته هايي شبيه خواسته هاي اوچيها شروع ميشدن
اونا پايه و اساس کونوها و کشور آتيش بودن
بقيه کشور ها هم از اين فرصت براي حمله استفاده ميکردن
اين حتي ميتونست بهونه اي براشروع جنگ چهارم نينجاها باشه
خودخواهي قبيله اوچيها ممکن بود مردم بيگناه رو گرفتار کنه
کساني که هيچ ربطي به دنياي نينجاها ندارن
و تعداد زيادي مردم دوباره ميمردن
اگه جاي ايتاچي بودي چيکار ميکردي؟
پس ايتاچي تصميمش رو گرفت
اون خودش به تنهايي پرده از چهره قبيله برداشت
اون از اوچيها متنفر نبود يا اينکه به اونا خيانت کرده باشه
اون ناچار بود
که تبعيض قائل نشه که باعث خصومت نشه
اون خودش بار اين گناه رو به دوش گرفت
هيچ کسي نميتونست از ايتاچي بخاطر قرابنيها سوال کنه
راستشو بخواي، بعد از اون، حتي من انتظار جنگ داشتم
من بوسيله سنجو تحقير شده بودم درست مثل اوچيها که بوسيله کونوها تحقير شده بود
ولي ايتاچي حتي به اين توجهي نميکرد
اون تنها کسي بود که از زنده بودنم خبر داشت
ايتاچي واسه يه هدف خاص دنباله من ميگشت
براي اينکه در مقابل اوچيها از دشمني من استفاده کنه
ولي من کسي نبودم که قصد توطئه تو شهر رو داشته باشه
اون ميخواست کمک کنه که هم خونهام رو بکشم
ولي هوکاگه سوم يه روش ديگه رو امتحان کرد
اون سعي کرد که اوچيها رو به سمت سازش ميل بده
ولي زمان داشت تموم ميشد و پيشنهادش فايده اي نداشت
تا اون شب
اون يه ماموريت بود
که يه نفر قبيلش رو قتل عام کنه
و با تبديل شدن به يه نينجاي پست به شهرت برسه
تمام ماموريت اون همين بود
...و ايتاچي کاملاً وظيفش رو انجام داد
...با يه استثناء
اون نميتونست خودشو قانع کنه ...که برادر کوچيکش رو بکشه
تقديم ميکند H.M.K Picolo :ترجمه و زيرنويس
حقيقت
بعد از اون، ايتاچي التماس هوکاگه سوم کرد
که از تو در برابر دانزو و سران محافظت کنه
بعدش دانزو رو تهديد کرد و شهر رو ترک کرد
اگه اون دست به ساسکه بزنه
اون تمام اطلاعات شهر رو به کشور هاي دشمن ميده
بالاتر از همه اون نگران تو بود
و نميتونست کل حقيقت رو به تو بگه
اون چاره اي نداشت برا اينکه بگه که چيکار کرده
...اين يه دروغه
...اين کار تونست، داداش امکان نداره
من شبيه برادر بزرگت رفتار ميکردم همونوطري که ميخواستي
واسه اينکه توانائي هات رو بسنجم
تو حريف من براي سنجيدن توانائي هام ميشي
تو اين نيروي نهفته رو داري
تو به من حسودي ميکني و ازمن بدت مياد
بزرگترين آرزوت برتري نسبت به منه
واسه همينه بهت اجازه ميدم زنده بموني براي هدف خودم
...برادر کوچيک احمقم
اگه آرزوته که منو بکشي ازمن بدت بياد، ازمن متنفر شو
و رد تاريکي و ابهام زندگي کن
بدو و به دويدن ادامه بده به زندگيت ادامه بده
تا روزي که
برسي به من با همين چشمهايي که که من دارم
با قرار دادن انتقام به عنوان هدف براي تو اون اميد داشت که تو قويتر ميشي
اوچيها يه قبيله سربلند کونوها هستش
اون ميخواست که تو اينو باور کني
اون از هوکاگه درخواست کرد که تو هرگز اين حقيقت رو نفهمي
و از اون لحظه اون شهر رو ترک کرد
اون مصمم بود که با تو مبارزه کنه و بميره
پس ميتونست درونت يه نيروي جديد قرار بده
اين حقيقت در مورد ايتاچي هستش
نه، تو داري دروغ ميگي
اينا بايد دروغ باشه
...اينا مزخرفه
!اون چند بار ميخواست منو بکشه
اگه ايتاچي اينو ميخواست، بدستش ميآورد بدون شک
اون حتي از مانگکيو شارينگان واسه کشتن من استفاده کرد
...براي اينکه
مبارزه شما هم قسمتي از نقشش بود
ايتاچي نياز داشت که توي اون مبارزه بهت فشار بياره
...و دليلش هم اين بود که
خب، احتمالاً خودت هم متوجه شدي، مگه نه؟
...بالاخره، اومد بيرون
اون تو رو از اون مهر نفرين آزاد کرد
...و مرگ کسي که برات عزيزه
اون مبارزه اي براي بيدار کردن مانگکيو شارينگانت بود
اون مبارزه اي بود که ايتاچي کلاً بخاطر تو طراحي کرده بود
اون تا آخرش بصورت غير واقعي دنباله چشمهاي تو بود
فهميدم، اون موقع به تو نيرو رو تزريق کرد
تو دروغ ميگي
اون کسي که باعث حمله نه دم به شهر شد تو بودي، مادارا
ايتاچي اينو گفنته
No comments yet. Be the first to leave one.