أول 134 سطر.
می خواهی بیای تو ؟
هرچند به هم ریخته است
... ائـ
ببخشید
... واقعاً
ببخشید
اشکالی نداره
مجبور نیستی
به هر حال ، امروز حالت خوب بنظر نمیرسه
باید یه کمی استراحت بکنی
من میرم خونه
پس ... شب بخیر
وقتی داشتیم با هم حرف می زدیم کم کم احساس تنهایی کردم
چرا مردم اون کار رو می کنند ؟
فرصت رو از دست دادی
یه فرصتی که یه بار توی زندگیت پیش میاد
باور کردنی نیست
دیروز را برایم بخوان
آخرش هیچ اتفاقی نیوفتاد
نمی دونم دفعه بعد چطوری باید باهاش روبرو بشم
کاری که کردی خیلی ناخوش آیند بود
موریتا-سنسه ، اگه تو بودی چیکار می کردی ؟
فکر کردن نداره
باهاش قرار بذار
!یهویی چی میگی ؟
مگه این همون کاری نیست که معمولاً می کنند ؟
چون بهش اعتماد داری در مورد مشکلاتت بهش گفتی ، مگه نه ؟
خوب ... بله
اگه دوستش نداشتی حتی به دعوت کردنش فکر هم نمی کردی
... خوب
... فکر می کنم آدم خوبیه ، اما
چون اونو با دوست پسر مرحومت مقایسه میکنی نمی تونی قدم پیش بذاری ؟
نباید اینو با رابطه ای که توی نوجوانی داشتی مقایسه بکنی
قرار نیست همون قدرت رو داشته باشه
در ضمن ، احتمالاً توی خاطراتت خیالبافی کردی
مطمئنم که اینو می دونی
می دونم
برای همینه که سعی می کردم به جوابی نرسم
می خوام هر چه زودتر بزرگ بشم
می خوام بجای برادرم اینجا باشم
خیلی احساس حماقت میکنم
شاید اون آخرین فرصتت بود
! فرصتهای دیگه ای هم پیش میاد
نه ، پیش نمیاد
از اون فرصتهای لحظه ای بود
برای همینه که هیچوقت به هیچ کجا نمیرسی
وقتی یه دختر شانسی بهت میده نمی تونی اقدامی بکنی
درباره چی دارید حرف می زنید ؟
داریم درباره ناامیدی این یارو از رابطه حرف میزنیم
از زمان دانشگاه از یه دختره خوشش میاد
ائـ ، جدی ؟
! هی
خوبه
فکر کنم از این موضوع خوشم بیاد
راستی ، همه اقوامم عکسهای عروسی رو دوست داشتند
گفتن چون همچین دوستان صمیمی ای هستیم تونستی کلی عکس از قیافه های
مختلفمون که فقط می تونستیم جلوی تو بخودمون بگیریم بگیری
خوشحالم
درسته
من و اوزومی با هم رفیقیم
زیادی مستی
تاکا-چان ، یه لحظه ساکت باش
باشه
اوه ، ظاهراً
اینها با عکسهایی که گرفته بودی قاطی شده بود
این همون خانمیه که ازش خوشت میاد ؟
... ائـ
خوشگله
برای اوزومی زیادی خوبه
! خفه
! به خودت فشار نیار ، اوزومی
! لحظه حقیقته
! تشویقت می کنیم
... اون دقیقاً کمکی نمیکنه
هنوز نمی دونم چیکار بکنم
آرزو می کردم تحکمی که رو-کون داره رو داشته باشی
می خواهی بیای تو ؟
الان باید خیلی خوشحالتر باشم
چیزی که قبلاً خیلی دور بود توی دسترسم بود ، حتی اگه برای یه لحظه بود
... پس
این احساس اضطرابی که دارم چیه ؟
یه بخشی از وجودم یه جورایی وقتی که گفت چیکار کرده راحت شد
چرا ؟
شاید احتیاطت در مورد شیناکو
اگه یه کمی توی کارت اعتماد به نفس بدست بیاری از بین بره
پس واقعاً موضوع اینه ؟
هارو ؟
چی شده ؟
اینها شیرینی های جدیدیه که توی میلک هال می فروشیم
خیلی محبوبند ، برای همین یه مقدار برات خریدم
ممنون
می خواهی یه مقدار با هم بخوریم
کجا ؟
معلومه دیگه ، خونه تو
چرا باید این کار رو بکنم ؟
... کلی اینجا منتظرت بودم
نباید اینقدر دیروقت بیرون باشی
خطرناکه
چی ؟
حالا نگرانم شدی ؟
کجا میری ؟
می رسونمت خونه
زود باش بیا بریم
پس اخلاقهای خوب هم داری
اینقدر برای من دردسر درست نکن
روابط عمومی
! اون عالیه
الان کارمند تمام وقت شدی
خیلی ممنون
اما انتظار نداشتم توی همون روز از سوپرمارکت استعفاء بدی
می دونم
این اواخر اصلاً هارو-چان رو می بینی ؟
راستش ، سعی میکنم روی کارم تمرکز کنم
خوب ، اوضاع چطور پیش میره ؟
چی چطور پیش میره ؟
همون مرده که معطلش کردی
اتفاقی نیوفتاده
از اون موقع حتی همدیگه رو ندیدیم
داری امتحانش میکنی ؟
همچین قصدی ندارم ، فقط در مورد کل این قضایا حس ناجوری دارم
اون هم با من تماس نگرفته
... و
و ؟
آخرش پشیمون نشی
اینجا نیست
شیناکو-سنسه
نوناکا-سان
ریکو این اواخر این اطراف نیست
جدی ؟
یعنی از کارش توی سوپرمارکت استعفاء داده ؟
شاید همینطور باشه
تو هم خبری ازش نداری ؟
نه ، منم این اواخر ندیدمش
منم نه
No comments yet. Be the first to leave one.