أول 160 سطر.
زيرنويس از مهدي shine021
دوران جدایها و سیتها به پایان رسیده.
تقریباً همهشون ناپدید شدن،
و همراه با اونها، هنر باستانی ساختن سلاح مقدسشون،
شمشیر نوری.
حالا دوران وحشتناکی از درگیری، کهکشون رو به هرجومرج کشونده و جنگسالارها سر برآوردن.
در بین اونها، ژنرال خشن و نقابدار، نَوام، ظهور کرده،
و با افتادن سیارهها زیر سلطهش، با سرعتی وحشتناک ترس و وحشت پخش میکنه.
در همین اوضاع، مارگراو ژورو تلاش میکنه نظم جدایها رو دوباره برپا کنه
به امید اینکه اونها بتونن صلح و عدالت رو به کهکشون برگردونن.
چطوری این کارو میکنن؟ هرچند بار هم که پرش کنیم، باز پیدامون میکنن.
حتماً یه ردیاب یه جای این سفینه کار گذاشتن.
احتمالاً همون اولین باری که باهاشون درافتادیم، یکی روی ما نصب کردن.
چی؟
لرد نَوام، بهزودی سفینهٔ مارگراو ژورو رو در اختیار میگیرم.
امروز همون روزیه که گروه رقتانگیزش رو نابود میکنم
و با تمام شمشیرهای نوریشون برمیگردم.
دشمنهامون خودشون رو جدایهای بیاستاد میدونن.
عاقلانهست که گاردت رو پایین نیاری.
من، جِنو، هیچوقت جلوی هیچ جدایی کوتاه نمیام.
بسیار خوب.
پس قدرت آخرین سیت رو بهم نشون بده.
هرطور میل شماست.
استاد، ناویکامپیوتر سفینه از کار افتاده.
پشتیبانش چی؟
اونا هم کلاً از کار افتادن.
بدون اونها به هیچوجه نمیتونیم به ابرفضا پرش کنیم.
میتونی تعمیرش کنی، کارا؟
وقت نداریم. نمیرسیم.
باشه. کنترلها رو بگیر، بابابزرگ.
آماده باش بهمحض اینکه تو موقعیت بهتری قرار گرفتیم، پرش رو انجام بدی.
یا خدا. خیلی بیملاحظهای، بچه. خیلی بیملاحظه.
مختصات؟
همهشون این بالاست، تو کلهم.
خب، پس داری ما رو کجا میبری؟
هرچند بار میخوای پرش کن. باز هم بیفایدهست.
دیگه گیر افتادین.
بابابزرگ، تو هم چیزی رو که من میبینم میبینی؟
یه کاری بکن. داریم مستقیم کشیده میشیم توی اون سیاهچاله.
آروم باش. یه سفینهٔ چابک مثل این بهراحتی میتونه ازش بیرون بیاد.
ولی دربارهٔ اون قراضهٔ گنده که پشت سرمونه مطمئن نیستم.
کشش گرانشی شدید شناسایی شد.
هدایت غیرفعال شد.
دیگه چه حقهٔ مسخرهای...
چه فکر سریعی.
استراتژی محشری بود، بابابزرگ.
بسه دیگه تعریف و تمجید. باید همین حالا از اینجا بریم.
قراره یه کم تکونهای شدیدی بخوریم.
هوووو!
بابابزرگ، تو بهترینی!
درسته. از سیاهچاله فرار کردیم.
خب، حالا به کجا بپریم؟
بهترین کار اینه که بریم ماکوما کو.
فوراً مسیر رو تعیین کنید.
باشه.
نیروی پیشران کافی نداریم.
خودم حلش میکنم.
پس اینجا ماکوما کوئه.
مردی به اسم دانبای اینجا رو اداره میکنه.
خیلی وقت پیش، جدای بوده.
جدای؟ عجیبه.
دانبای خیلی معروفه.
یکی از ثروتمندترین بازرگانهای حاشیهٔ بیرونیه.
سخته باور کنیم یه زمانی جدای بوده.
هوم. پس واقعاً امیدوارم بتونه کمکمون کنه.
عذر میخوام، مارگراو، ولی میترسم نتونم کمکی بهتون بکنم.
لرد دانبای، یعنی میفرمایید
اجازه میدید که کهکشان همچنان توی آشوب فرو بره؟
وظیفهٔ اصلی من باید محافظت از خونهم، ماکوما کو، باشه.
همین کار بهاندازهٔ کافی سرم رو شلوغ کرده.
هوم. این دیگه چیه؟
شمشیریه که لا ژیما ساخته.
دوباره ازتون میپرسم؛ این شمشیر رو برمیدارید و یک بار دیگه بهعنوان جدای مبارزه میکنید؟
شما هیچوقت نمیتونید فرقهٔ جدای رو برگردونید
با این تعداد ناچیز.
تازه، بین شما هیچ استادی هم نیست.
اشتباه میکنید. ما استاد داریم؛ اسمش مارگراو جوروئه.
اگه قدرت ایستادگی در برابر ناوام رو داشته باشید،
مطمئنم بقیه هم دنبالتون میان.
این فرصتیه که چراغ امیدی بهشون بدیم.
هوم.
شاید همینطور باشه.
اما جمع کردن آدمها بدون فکر جدایها رو برنمیگردونه.
فقط امیدوارم خودتون رو لهشده پیدا نکنید
اگه اصرار دارید این مأموریت احمقانه رو ادامه بدید.
هرچند بعید میدونم این ناوام بتونه چنین کاری بکنه.
نباید ناوام رو دستکم بگیرید.
همین حالا که داریم حرف میزنیم، داره یه ناوگان جمع میکنه،
و بهزودی بزرگترین ناوگان کهکشان میشه.
جنگجوهای نوبوسریِ اون یه مشکل جدیان.
گروهی از قلدرها که هیچوقت جلوی هیچکس سر خم نکرده بودن
حالا به اون سوگند وفاداری خوردن.
فکر میکنید در عوض چه وعدهای بهشون داده؟
خطر ناوام دقیقاً در همین وعدهایه که ممکنه بهشون داده باشه.
هوم.
فکر کردم گفتی دانبای قبلاً جدای بوده.
انگار حالا چیزی بیشتر از یه بازرگان حریص نیست.
یعنی واقعاً نمیخواد کمکمون کنه؟
این دختر همراهت کیه؟
لا کارا. دختر ژیماست.
پس زنده موند؟
آره. ولی ربوده شد، احتمالاً به دستور ناوام.
پس با مارکی جورو دنبال پدرت میگردی، درسته؟
چه شجاعتی داری.
به کمکت نیاز داریم. لطفاً کمکمون کن.
میترسم بدون کمک تو، نتونم پدرم رو پیدا کنم.
متأسفم، ولی همونطور که قبلاً توضیح دادم،
مهمترین چیز برای من محافظت از این سیاره و مردمه.
بنابراین نمیتونم کمکتون کنم.
ولی با دست روی دست گذاشتن هم در امان نمیمونی.
منم یه زمانی همین فکر رو میکردم.
تا اینکه یه روز اومدن و چیزی رو که از همه برام مهمتر بود، گرفتن.
متأسفم، نباید اونطوری باهات حرف میزدم.
بابت طرز حرف زدنم عذر میخوام، مارکی جورو.
اشکالی نداره.
دقیقاً احساس منو بیان کردی.
فقط یه نکته هست، کارا؛ میتونی منو جورو صدا کنی، یادت هست؟
بله، جورو.
ظاهراً تو و دوستات دردسر رو تا دم در خونهمون آوردین.
هوم؟
فکر کردی با اون حقهبازی کوچیک میتونی از دستم فرار کنی؟
چه سادهلوحی، جدای.
چطور پیدامون کردن؟
فکر میکردم ردیاب رو نابود کردیم.
نابودش کردیم. وقتی به پایگاه فضایی رسیدیم.
برام عجیبه چطور تونسته از جاذبهٔ سیاهچاله فرار کنه.
مایهٔ تأسفه، ولی واقعاً تحسینبرانگیزه.
میشه لطفاً اینقدر ازش تعریف نکنی؟
قربان، یه پیام ورودی دریافت میکنیم.
از ارتش ناوامه.
من فرمانده جنو از ارتش ناوام هستم.
به ما خبر رسیده که شما این جدایهای یاغی رو پناه دادین،
و ما از شما میخوایم که اونها رو تحویل ما بدین.
خب، متأسفانه هیچ گزارشی دریافت نکردم
که جدایهایی از این دست توی این سیاره مخفی شده باشن.
درست نمیگم؟
خجالت نمیکشین؟
ولی حتی اگه اینجا هم بودن،
وظیفهای نداشتم که تحویل شماشون بدم.
لازمه یادآوری کنم که ماکوما کو یک دولتشهر آزاده.
بنابراین، تحت کنترل ارتش ناوام نیستیم.
و هیچ ارباب جنگ رقیبی هم نیست که مجبور باشیم ازش پیروی کنیم.
موجود پست و بدبخت.
قصد داری در برابر ژنرال ناوام بایستی؟
و شما قصد دارین چه کار کنین؟
شاید قصد دارین خودمختاری ماکوما کو رو نقض کنین.
داره همون کاری رو میکنه که فکر میکنم؟
چون به نظر میاد داره کمکمون میکنه.
-دونبای هرچقدر هم لجباز باشه... -هوم؟
...آدمی اصولگراست.
خیلی خب، پس اینطور، کنار دوستهای جدیات میمیری.
نیروهای زمینی رو پیاده کنین،
تمام شهر رو به آتیش بکشین و جدیها رو از مخفیگاهشون بیرون بکشین.
و یادتون نره شمشیرهای نوریشون رو بردارین.
اون دیگه چیه؟
- دارن میان. - اوه، دارن فرود میان!
دارن فرود میان!
آمادهای؟ بکشونشون نزدیکتر.
اوضاع اصلاً خوب به نظر نمیاد.
دارن به هر چیزی و هر کسی که جلو چشمشونه حمله میکنن.
No comments yet. Be the first to leave one.