أول 200 سطر.
اون تبدیل شده بود به یه چیزی...
سیاه و تیره، و بهم حمله کرد.
چی؟
داری از کی حرف میزنی؟
باشه.
اشکالی نداره.
فقط یه کابوس کوچیک بود.
تام حالش خوبه.
چی؟
از کجا فهمیدی که توی خوابم تام بود؟
من که نگفتم.
میخوام که پیشم باشی.
میتونی امروز باهام خونه بمونی؟
بابا، نگرانتم.
بیست سال گذشته از فوت مامان،
و تو هنوز خوب نشدی.
منظورم اینه که، ببین چقدر درگیر شرایط سلامتی ما هستی.
باید برگردی به تحقیقات بیوتک.
بابابزرگ.
اوه، تامی. متاسفم.
متاسفم که ترسوندت.
آخ.
بابا نگران نباش.
فقط یه خراشه.
اون هنوز درگیر سرطان مامان بود.
منظورم اینه که، اگه بهش بگم
میتونیم فقط یه ویزیت ساده بریم، داره منفجر میشه.
تام، برگرد.
نه، خوبه. حالش خوب میشه.
یوریکو، ما زود برمیگردیم خونه.
تام!
تام، کنار دیوار وایسا.
تام! کنار دیوار وایسا!
همونجا وایسا!
رااااه!
تام!
تام! تام!
بابا!
تام!
بابا!
ددی!
آآآه!
آآآه!
باید یه کم غذا بخوری.
چطور میتونی انقدر آروم باشی، که نشستی داری صبحونه میخوری؟
پسرت تازه کشته شد!
مرده!
نمیخوای پیداش کنی؟
نمیخوای بکشیش،
همونطوری که اون تام رو کشت؟
هیس، کوچولوی من
حرف نزن
مامان برات یک مرغ مقلد میخره
احمق!
احمق! احمق!
احمق! احمق! احمق! احمق!
بابا، من دقیقاً میدونم یوریکو چه حسی داره.
نمیتونم ببخشم.
نمیتونم ادامه بدم.
آنتونی، خواهش میکنم به انتقام فکر هم نکن.
هیس، کوچولوی من
حرف نزن
مامان برات یک مرغ مقلد میخره
گفتی مامان همیشه این لالایی رو میخوند.
یادت میاد گفتی هر وقت عصبانی بودم بخونمش؟
بابا، من هر بار خوندم.
باید این کارو میکردم؟
بله.
کاملاً درسته.
کاملاً درسته.
میتسوه.
یک بار در مورد یک حس عجیب
که گاهی بهت دست میده
بهم گفتی، انگار ذهنت و بدنت مال خودت نیستن.
منم یک حس عجیبی دارم.
احساس میکنم...
بیرون این آپارتمان،
هیچ چیز وجود نداره.
فقط وقتی منو محکم بغل میکنی احساس زنده بودن میکنم.
من بیشتر زنده بودم...
وقتی تام رو به دنیا آوردم.
اون موقع خیلی خوشحال بودم.
داری میری بیرون؟
میرم قاتل تام رو پیدا کنم.
اوه...
یوریکو، برگرد.
برگرد پیشم.
بله، اون سندی که برای
ارائه نیاز داری تقریباً آمادهست.
همین الان ایمیلش میکنم.
بیست نسخه چاپ کن.
بله.
سلام آنتونی. منم.
تازه بهم گفتن که ما هنوز
اون سند رو ازت دریافت نکردیم.
میدونی، خیلی مهمه.
کاملاً میدونم الان وقت بدی برات،
ولی میتونی امروز برسونیش؟
بله.
سرویس ارسال است.
بستهات رو آوردم.
بله.
بله، ببخشید
که حرفتونو قطع کردم.
یه قابلمه آب جوش افتاد،
و سند رو همین الان میفرستم.
اشکالی نداره، آنتونی. نگران نباش.
بخش بازاریابی بهش نیاز داره، پس اگه میشه...
آنتونی، چیزی شده با...
لطفاً همونجا بذارش.
من اینو همینجا میذارم،
و امضای شما رو لازم دارم.
ممنونم.
اینم یه کپی.
آه.
نشانهها موجوده.
درخواست امحاء فوری.
خبرچین درست میگفت.
مرده بود؟
فکر میکردم بیشتر از این...
پسر شما مقاومت بیشتری نشون داد
وقتی زیر گرفتمش.
تو تام رو کشتی!
آه! آه!
آه! آه!
هیس، کوچولو
حتی یه کلمه هم نگو
سوژه الان توی پارکینگ طبقاتیه.
تبدیل در حال انجامه.
شاهد دیگهای هست؟
فکر کنم فقط ما چهار نفر بودیم.
مامان برات یه حلقه الماس میخره
اگه اون حلقه الماس تبدیل به برنج شد
مامان برات یه آینه میخره
لطفاً پیام بگذارید.
بیپ!
به زندگی جدیدت خوش اومدی.
امیدوارم ازش لذت ببری.
تو کی هستی؟
یک جفت چشم.
من همه چیز رو میبینم،
تو و خانوادهات.
حتی میتونم بگم دسر مورد علاقه تام چی بود.
چرا تام رو کشتی؟
به راز پدرت برخوردم.
همه چیز از اونجا شروع شد.
ایمیلت رو چک کن.
تتسو.
تتسو تتسوو.
سلام، سلام، سلام.
خوشحالیم که تونستید خودتونو برسونید
به فصل جدیدی از تاریخ آهن خوش آمدید.
بابا، با من چیکار کردی؟
تو چیکار کردی؟
بابا!
بابا!
بابا!
بابا!
بابا!
بابا!
بابا!
بابا!
بابا!
تتسو تتسو
بالاخره رؤیام داره به حقیقت می پیونده.
بدن انسان زیباترین و
کارآمدترین اثر هنری طبیعته.
من دارم یک بدن مصنوعی
می سازم نه برای بهبود اون اثر خدا،
بلکه برای درک بهترش.
میتسوئه هر کاری می تونست
برای کمک به من انجام داد، تا اینکه فهمید
یک بدن مصنوعی چه قدرت ترسناکی می تونه داشته باشه.
من فکر می کردم داریم اندرویدهایی
می سازیم که به بهبود زندگی انسان کمک می کنن.
اما ببینید چه چیزی خلق کردیم.
همه شون این توانایی رو دارن
که به سلاح های قدرتمندی تبدیل بشن.
من هرگز نمی خواستم سلاح بسازم، میتسوئه.
اما تنها راهی بود که می تونستیم
برای شرکت سرمایه جذب کنیم.
سلاح های انسانی، راید؟
نه.
دیگه این کارو نمی کنم.
لطفاً، راید،
بگو تو هم این کارو متوقف می کنی.
نظریات من در مورد خلق یک بدن مصنوعی
و تکنولوژی ترانسفورمر ژاپنی
توجه یک شرکت آمریکایی رو جلب کرد،
که این دو رو در پروژه تتسو ادغام کرد.
تتسو تِتسو
اما اونها از انتقاداتی
درباره پیامدهای اخلاقی و غیره،
به طور ناگهانی پروژه رو لغو کردن
و سعی کردن تمام ردپای
وجود داشتنش رو از بین ببرن.
درست در همون زمان بود که فهمیدیم
میتسوئه سرطان داره.
اون همیشه یه بچه می خواست.
ما هرگز نتونستیم بچه دار بشیم.
No comments yet. Be the first to leave one.