أول 196 سطر.
پیشتر در فایتلند...
قهرمان سنگینوزن جهان...
برادر کوچولوی نهچندان کوچکم،
بدون تو نمیتونستم به اینجا برسم، میدونی که.
دستهاشو بگیر!
آخ!
کالوین...
چرا؟!
ایست! تکون نخور!
تو با زن کینگزلی مارشال سکس میکردی.
بوکس یه تشکیلات جناییه.
همیشه همین بوده و همیشه هم همین خواهد بود.
آره، دربارهٔ کینگزلی شنیدم.
ماههاست کسی ندیدهاش یا ازش خبری نشنیده.
مادوکا کیلروی تازه از زندان آزاد شده،
راسته که قراره برای مارشال پروموشنز کار کنه؟
آره، درسته.
و نقشه؟
آلبانیاییها رو مقصر جلوه میدیم،
و یه جنگ داخلی خیلی خونین شروع میشه.
جنگی که کینگزلی مجبور میشه برای متوقف کردنش از مخفیگاهش بیرون بیاد،
و از اونجا به بعدش با من.
تو بودی که به انبار حمله کردی.
اینجا چه خبره، دوک؟
این حرومزاده دستگاه ضبط همراهشه.
-تو و اون با هم کار میکنید؟ -نه! نه!
اون جایی نمیره،
تا وقتی بفهمم اینجا چه خبره.
وگرنه؟ میمیره.
تو هم همینطور، دوک.
همهمون فقط آروم باشیم...
چی میگی، رفیق؟! این مرتیکه چی میگه؟!
-دوک، چی میگه؟! -جی، خفه شو!
فقط خفه شو. لازارو، به من گوش کن و اسلحه رو بذار زمین.
-فقط به حرفم گوش کن. -اینجا چی کار میکنی؟
ها؟
اینجا چی کار میکنی، جی؟
گَزر گفت رفتارت عجیب شده، مگه نه؟
گفت هی میای و میری.
آره، این آدرسی رو که تو نوشته بودی بهم داد...
باشه، باشه، باشه، باشه.
روی یه مجله بود، برای همین دنبالش کردم.
-از کجا بدونم میشه بهش اعتماد کرد؟ - ما؟!
من و دوک از دهسالگی رفیق فابریکیم، عوضی!
تو دیگه کی هستی که به وفاداری من شک میکنی؟!
منم که اسلحه دستمه، احمق!
لازارو! به من نگاه کن. به من نگاه کن، نگاهم کن.
من برای هیچکس همچین خطری نمیکنم.
باشه؟
قول میدم.
حرفت ارزش این ریسک رو نداره—
پس هردومون رو بکش.
بعدش میتونی برای آمادو توضیح بدی
که چرا تمام نقشهش با ما به باد رفت.
وگرنه اون اسلحه لعنتی رو بذار زمین
و برگردیم سر کار.
باشه.
اگه با هم نیستن...
اون دیگه کیه؟ اینجا چه کار میکنه؟
پسرعموی زیک و سیسی...
سیمئون.
حتماً از باشگاه دنبالم کرده.
این دیگه چه کوفتیه؟
اگه با پلیسها کار میکنه،
باید بفهمیم چی میدونن.
بذار یه کاری بکنم...
باشه، باید بیشتر دربارهٔ سیمئون بفهمیم.
گوشیش رو نگه دار، ببینیم چی ازش درمیاد.
احتمالاً ون لو رفته.
من از شرش و این رفیقمون خلاص میشم.
اما تو باید خودت رو به اسکله برسونی
و بری سراغ مرحلهٔ بعدی.
نه، دوک، منظورش از 'مرحلهٔ بعدی' چیه؟
این همه تجهیزات لعنتی از کجا اومده؟
هی؟
دوک؟!
این مال کینگزلی بود.
بود؟
صبر کن، چی—تو دزدیدیش؟ مگه دیوونه شدی؟
ببین، اگه کینگزلی بفهمه، میاد سراغت.
آره، دقیقاً همینو میخوام.
بعداً همهچی رو برات تعریف میکنم، ولی فعلاً
یه کاری هست که باید بهش برسم.
باشه، پس مجبورم باهات بیام، مگه نه؟
تو جایی نمیای.
چی، انتظار داری اینجا بشینم و دست روی دست بذارم؟
عمراً.
تازه، اون یارو 'سلطان جلقزدن'
همین الان گفت ونت لو رفته.
پس مگه اینکه بخوای اوبر بگیری؟
بهترین گزینهات منم.
پس داریم کدوم گوری میریم؟
شنیدم اسکلهای که ازش بار میفرستن از اینجا دور نیست.
یه نفر به اسم ندیم اونجا رو میگردونه.
یه پیرمرد آلبانیاییه، درسته؟
-آره. -آره، اسمش آشناست،
برای پسر دیوونهش، لوریک، چند بار طلب وصول کردم.
اونا هر ماه یه ناوگان ماشین لوکس دزدی
رو داخل کانتینرهای حمل بار به سراسر اروپا میفرستن.
میخوایم مواد مخدر دزدی رو داخل یکی از اونها جاسازی کنیم.
اینجا، همینجا بپیچ چپ.
ای بابا، رفیق.
مواد میکاشتی؟
سایمون رو کشتی؟ چه غلطی؟
چرا این کارو میکنی، دوک؟
حملهٔ لاسوگاس...
یک ترور سفارشی بود.
و کینگزلی دستورش رو داده بود.
حالا داری مسخرهبازی درمیاری، مگه نه؟
کینگزلی تو و کالوین رو دوست داشت.
مثل پسرهاش باهاتون رفتار میکرد، چرا باید این کارو بکنه؟
چون کسبوکارش رو بیشتر دوست داشت.
آره، فهمیده بود که میخوام ترکش کنم...
و با کولمن قرارداد ببندم.
آرومتر.
لعنتی، اصلاً خبر نداشتم.
باشه، خب... این دیگه چیه؟
انتقامه... یا یه همچین چیزی؟
کینگزلی اون شب همهچیز رو ازم گرفت.
برادرم...
قهرمانیم...
زندگیم.
و حالا من همهچیز رو ازش میگیرم.
آجر به آجر.
بعدش؟
میکشمش.
ای بابا، جی،
از اینجا نمیتونی بری، ورود ممنوعه.
نه، نه، نه، نه، اشکالی نداره.
از اینجا میرم بالا و آخرش به چپ میپیچم.
-اینطوری سریعتره. -لعنتی.
لعنتی، جی!
گندش بزنن!
باشه، بزن کنار، بزن کنار.
باشه، زود مواد رو قایم کن!
آروم، آروم، آروم، آروم باش، آروم باش.
-فقط آروم باش. -باشه، باشه.
داره میاد.
ازم بخواه گواهینامهات رو بهت بدم.
چی؟
باشه.
اون پشت یه حرکت غیرقانونی انجام دادی.
لطفاً گواهینامهتون رو دارید؟
بله، بله، حتماً جناب افسر. اوم...
دوک، زحمت میکشی گواهینامهم رو بدی دستم؟
آره.
اوه، لعنتی.
شما دوک کیلروی هستید.
خودِ خودشم.
آره.
وزنت حدوداً نیمهسنگینه، مگه نه؟
-نه؟ -اوه...
آره رفیق، رزمیکارها همیشه همدیگه رو میشناسن، مگه نه؟
وقتی داشتم پیشرفت میکردم، من هم، اوم...
برای مسابقات جام لافون، با افسرهایی که تمرین میکردن، اسپارینگ میرفتم.
-آهان، باشه. -آره، آره.
آره، آره، آره، آره، آره.
شماها عجب مردهای قلدر و سرسختی هستید، رفیق.
خب...
این موقع شب بیرون چه غلطی میکنید؟
اِم، راستش داریم میریم یه جلسه تمرین،
مگه نه؟
داره فکر میکنه دوباره برگرده سراغش.
-آه! -آره، فقط... هیس.
ولی این بین خودمون بمونه، باشه؟
جناب افسر، یه سلفی چطوره؟
-اِم، آره، باشه. -آره، بده من بگیرم.
باشه رفیق.
-خب، بفرما. -خوبی؟
-همینه. -آره، اوه آره، همینه که...
باشه...
باشه... آره، عالیه.
-بفرما رفیق. -آه، گوش کن... ممنون، ممنون.
آره داداش، پس خیالت راحت، رازت پیش من محفوظ میمونه.
ولی چراغ ترمزت رو درست کن.
باشه؟
-شب خوبی داشته باشید. -باشه رفیق.
اوه، لعنتی. باشه، بریم... باید بریم.
-بریم، بریم. -آره.
باید عجله کنیم رفیق، وگرنه محموله رو از دست میدیم.
زيرنويس از مهدي shine021
اوه، لعنتی.
لعنتی!
لازارو، نرسیدیم...
نه، پیچ اشتباهی رفتیم.
آره، میدونم وقتمون داره تموم میشه.
باید یه جای آلبانیاییِ دیگه پیدا کنیم
تا جنسها رو اونجا چال کنیم.
ببین داداش، درستش میکنیم...
دیگه به اندازهٔ کافی خرابکاری کردی.
باشه، آوردنت با خودم اشتباه بود.
فقط منو برگردون سر قرار.
خب، زیک مارشال،
برای بینندههامون از برنامههای بزرگت بگو.
تا ۲۴ ساعت دیگه، اینجا رو تبدیل میکنیم به
مرکز دوبارهٔ بوکس بریتانیا؛ همین سالن مقدس رو.
No comments yet. Be the first to leave one.