أول 189 سطر.
این هفته چطور بود؟
...به کارگردان گفتم که دارم بهترین روانشناس
تو نیویورک رو میبینم و اینکه .مطمئنم حالم خوب میشه
پس دوست داری تو این بازی باهم باشیم؟
مگه نیستیم؟
احساس میکنی پاتریشیا نقش تو رو به عنوان مادر ایزی تصاحب کرده؟
.من خیلی وقته که ایزی رو از دست دادم
...ولی راسل
.یه کم شوکه کننده بود
کی جدا شدی؟
.دو سال پیش .با یکی رابطه داشت
هفتهی پیش گفتی که پاتریشیا .منو بهت معرفی کرده
چیه؟ میخوای مچمو بگیری؟
مچتو گرفتم؟
.مهمه که تا جایی که میتونیم با هم روراست باشیم
.بهش میگم
.خیلی زوده .باید بخوابم
.مکس تا یه ربع دیگه بیدار میشه
.براش صبحونه درست میکنم
.وافلهای خوشمزهای بلدم درست کنم
.باید بری
.میدونم، میدونم .میرم
تمام مدت بیدار بودی؟
بازم شب بدی داشتی؟
.هرروز بدتر از روز قبل
...ساعت 5 دیگه از جام بلند شدم
.و شروع کردم به کتاب خوندن
.متاسفم عزیزم
...میدونم بدت میاد اینو بهت بگم
...ولی اگه یه کم ورزش کنی بهتر میخوابی
.چون واقعاً به هم ربط دارن
.و میدونی، حتماً که نباید یوگا باشه
.هر فعالیتی میتونه باشه
...دوچرخه سواری یا میشه
میشه یه سوال بپرسم؟ - .آره -
...فکر میکنی من
کمبود شادی دارم؟
...آخرین باری که منو دیدی و
من واقعاً شاد بودم کی بود؟
به خاطر کتابه؟
...چون همش دارم بهت میگم دیگه نخونش
.چون دیوونهت میکنه
.نه، به خاطر کتاب نیست
.یکی ازم پرسید، منم داشتم بهش فکر میکردم، همین
کی؟
.یکی. چیزی نیست .مهم نیست
باشه، حالا چی بهت گفتن؟
که تو با شادی مشکل داری؟
.کم و بیش
...فقط
.فقط نظرتو پرسیدم
نظرمو؟
.نه وقتی با منی
...وندی
.کم کم داشتم فکر میکردم اشتباهی امروز اومدم
.بیا تو لطفاً
.ببخشید
.داشتم یه کاری رو تموم میکردم
...دیروز رفتم دیدن پاتریشیا
...تا درمورد تو باهاش حرف بزنم .درمورد همین قضایا
.ازش اجازه گرفتم تو رو ببینم
چی گفت؟
.باشه .گفت باشه
میخوای بهش زنگ بزنی؟
...واقعاً فکر نکنم
.اوه، پس باور کردی
.البته
نمیخوای با دقت بررسی کنی؟
وقتی کارمون تموم شد بری مطمئن بشی؟
.خب، واقعاً لازم نیست باهاش حرف بزنم
.قصد ندارم باهاش حرف بزنم
.مریضه، میدونی که
.شاید دوست داشته باشه یه خبری ازش بگیری
.باشه .پس بهم حق انتخاب دادی
...میتونم با احوالپرسی کردن از خواهرت باعث حسادتت بشم
.یا با نادیده گرفتنش عصبانیت کنم
.خب، من خودم از قبل حسود و عصبانی هستم
.بیا
.اینو تو وسایل تریش پیدا کردم
.مال ایزیـه
.دوسش داره
اونو قرض گرفتی؟
.دخترم هنوزم باهام حرف نمیزنه
.و هرشب با خواهرم شام میخوره
.سوپ درست میکنن
.هرهفته یه سوپ
.شب آخر سوپ بروکلی و خامه بود
.خدایا
وقتی فکر خودمو میکنم که ...وقتی ایزی سرما میخورد
...براش سوپ درست میکردم
.فقط یه کنسرو براش باز میکردم
.و هیچوقت هم یادم نمیموند بهش آب اضافه کنم
.هنوز بوی ایزی رو میده
.اینو بهونه کردم که دخترمو ببینم
.فکر کردم شاید بتونم بهش پس بدم
.خدایا، اصلاً نمیدونم اینجا چیکار میکنم
.الان باید رو فیلمنامهم کار کنم
.امشب اولین شب پیش نمایشـه
.فکر میکنم پاتریشیا رو برای افتتاحیه دعوت کنم
...تازه اگه بتونه بیاد، نمیدونم
.احتمالاً نیاد
چرا این حرفو میزنی؟
.چون از مهمونی و نمایش خوشش نمیاد
رو دوست داره PBS فقط شبکهی .و سوپ
.خب، میتونی ازش بپرسی
.و اونم اگه مجبور بشه راحت میگه نه
.موضوع این نیست
.همهی فیلمای منو دیده .یعنی چندتا از معروفاشو
.فقط به خودش زحمت نمیده
ازت تعریف نمیکنه؟
اون دخترمو تحسین میکنه، خب؟
...من
.خونهی تریش بودم
...سرما خورده بود، رفتم براش لباس بیارم
.و این به جالباسی آویزون بود
.ازم قایمش میکنه
...ایزی فراموشش کرده
.ولی تریش میدونست اگه اینو ببینم ناراحت میشم
.منم دزدکی برداشتمش
نمیخواستم باهاش بحث کنم .برای همین از اونجا رفتم
درمورد ایزی؟
...درمورد ایزی و... میدونی .راجع به من یک طرفه قضاوت میکنه
.حرف میزنه brca1 همش باهام درمورد آزمایش
بهش گفتی که برای آزمایش وقت گرفتی؟
.نه، نمیخواستم باز دهنشو باز کنم
.همیشه کلی درمورد آمار جراحی سخنرانی میکنه
.عذابم میده
آزمایش رو انجام دادی؟
نگرانمی؟
.طبق برنامه جمعه انجام دادم
.هنوز منتظر نتیجهم
...جوری که پاتریشیا رو توصیف میکنی
...موعظهگره
...عذابت میده
.فکر میکنم اضطرابش رو یه جور پرخاشگری میدونی
...همینطور
.یه نشونه از عشق
.نه، داره تنبیهم میکنه
تنبیهت میکنه؟ برای چی؟
.ما برعکس هم بزرگ شدیم
مادرمون صدامون میکرد ."زیبا و باهوش"
...اون تو علم ستاره بود
.منم که ستاره بودم
وقتی بیمارت بود چیز دیگهای گفته بود؟
...مثل اینکه خیلی برات مهمه بقیه درموردت چه فکری میکنن
.من، ایزی، تریشیا
فکر میکنی پاتریشیا به خاطر چی تنبیهت میکنه؟
...وقتی تریشیا بورسیهی دانشگاه
...جان هاپکینز رو گرفت
...من نیویورک بودم
.دنبال پیدا کردن موفقیت
.از خوشحالی به همه خبر داد
.یه نقش گرفته بود تو یه فیلم
."کلیفرد اُدت "دختر روستایی
...الکی آزمون داده بود
.و قبول شده بود
.یه نقش کوچیک
.مثل اینکه تعجب کرده بودی - .خیلی تعجب کرده بودم -
...اصلاً خبر نداشتم به چنین چیزایی علاقه داره
.بازیگری و نمایش
.یعنی بامزه بود .واقعاً بامزه بود
.مشتاق بود، فکر میکرد خیلی راحته
یادت میاد کی اون نقشو بازی کرد؟
.گریس کلی - .گریس کلی، دقیقاً -
...پس تریش هم جزء بازیگرا شد
.دست کم میشه گفت بازیگر
.ولی بعدش رفت کالج
.واقعاً دوست داشت برم ببینم
خب چطور بود؟
.خب، خیلی خشک بود، ولی بازم خوب بود
.راستش، یکی از بازیگرای خوبش بود
...بعدش رفتیم شام بخوریم
.خیلی هیجانزده بود
.خیلی ازم ممنون بود که رفتم
.میخواست بهم خبرشو بده
...میخواست بگه که همیشه به بازیگر شدن
.مثل من فکر میکرده
...ولی هیچوقت جرأت نداشته امتحان کنه
...و حالا کلی بهش توجه میشه
.از نشریهی مدرسه و همکلاسیاش و بقیه
.و به این فکر میکرد که بره دورهی بازیگری ببینه
...حتی شاید بتونه از کالج انتقالی بگیره
.به نیویورک تا بهم نزدیکتر بشه
.و میخواست بدونه نظر من چیه
اینکه به نظر من استعدادشو داره یا نه؟
باید کلاساشو عوض کنه؟
پس داشته به عنوان خواهر بزرگتر ازت مشورت میگرفته؟
.آره - .آره -
.منم همینکارو کردم. آره
No comments yet. Be the first to leave one.