أول 200 سطر.
تـرجـمـه و تـنـظـیـم : حـسـیـن اسـمـاعـیـلـی
« عملیات آلیس 116 » « بیابان شام، سوریه »
« سازمان کمکهای بشردوستانهی آمریکا »
فهمیدن امدادگر نیستیم
سه کیلومتر تا تپه فاصله داریم
دو ماشین در تعقیبمون هستن احتمالاً آرپیجی داشته باشن
بهشون اجازه نده نشونه بگیرن
داریم در موقعیت مستقر میشیم
در موقعیت هستیم
میبینمتون. اسپایدر؟
توی تیررسم هستن
بزن. آمادهایم بترکونیم
این دیگه چی بود؟
افتادیم توی تله! دارن از طرف تپه تیراندازی میکنن!
اون یکی راننده رو هم بزن! دارن به سمتمون نشونه میگیرن!
وانت رو بزن!
بجنب بریم، تا بقیهشون نیومدن
وانت خالیه
راننده مرده
اون یکی رفته
اسلحه رو بردار
من میرم دنبالش بگردم
بجنب، درست شو!
پارکر، صدامو داری؟
داریم میایم سمت وانت
پارکر؟
پارکر، داریم به وانت نزدیک میشیم
در چه حالی؟
متاسفم، نیک
- داوطلب شدم خودم به خانوادهش بگم - منم باهات میام
نه، خودم انجامش میدم
آدام، نه!
پارکر!
چیکار داری میکنی؟!
هی! بس کنین!
بسه دیگه! پارکر!
بسه دیگه! بسه!
باورم نمیشه. حتی توبیخ هم نمیشه
نمیشه تمام مشکلات رو با چاقو حل کرد
باید اجازه میدادم اسیرهامون رو بکشه؟
وقتی مدام میزنه همهشون رو میکشه
فکر کرده چطوری میتونیم ازشون اطلاعات بگیریم؟
فکر نکنم اهل فکر کردن باشه
آدام درخواست داده که بفرستنت یه یگان دیگه
تو از کجا میدونی؟
- ایمیلش رو هک کردی - نخیرم نکردم
گیر میفتیا
نه گیر نمیفتم
چرا گیر میفتی
درخواستش رو حذف کردم
"عه ممنون اسپایدر" "اصلاً قابلتو نداشت، پارکر"
اصولاً باید اینطوری میگفتی
ایمیلهای منم میخونی؟
- نه، ایمیلهای تو رو نمیخونم - صحیح
ولی تنها دلیلش اینه که باید یاد بگیری عضویتت رو توی بعضی چیزها لغو کنی
زیادی هرزنامه داری، دختر
هرزنامههات از یه مدرسهی راهنمایی توی هاوایی هم بیشتره
هی، کیه؟
اون عکس کیه؟
کسی که باهاش رفتم رقص آخرسال دبیرستان
- جسی؟ - سلام، پارکر. چطوری؟
سلام، الان خیلی بدموقعست
آره، شرمنده مزاحمت شدم
خب...
ببین، دیشب سقف معدن ریزش کرد
و پدرت زیرش گیر افتاد
و تا بخوایم پیداش کنیم دیگه دیر شده بود
« درحال ورود به شهر "کریشن" در شهرستان "سوان" هستید »
« مجلس ایالتی، ازیکیل سوان »
سلام
سلام
دارم...
دارم سعی میکنم این اتفاقات رو هضم کنم
تو این فکر بودم که شاید...
یجورایی شاعرانه و اینا باشه...
که توی جای محبوبش دفن شد
عاشق اون غار لعنتی بود
این چیه؟
روی میز اتاق خوابش پیداش کردیم
خب، نامهست
چرا جزو شواهده؟
خب، برام سوال شده که شاید...
شاید عمدی بوده باشه
منظورم ریزش تونله
فکر میکنی این نامهی خودکشیه؟
این...
یه نامهی سادهست
هرازگاهی برای هم نامه مینوشتیم
شواهد... شواهدی چیزی که نیست
یه نامهی سادهست
خیلیخب... دفعهی آخری که با هم صحبت کردین چطور بهنظر میومد؟
انگار تنهاست؟ چه میدونم
دلش برام تنگ شده بود
دلمون برای همدیگه تنگ شده بود همیشه دلمون برای همدیگه تنگ میشه
همچین آدمی نبود
آخه، معدن قدیمیای بود خیلی معدن قدیمیای بود
و معدنهای قدیمی همیشه تونلهاشون ریزش میکنه
آره. نه، حق... حق با توئه معذرت میخوام
معذرت میخوام
دستهام دارن عرق میکنن نمیدونم والا
اشکال نداره...
میخوای برسونمت خونه؟
- آره... ممنون میشم - باشه، میرسونمت خونه
بذار کلیدامو بردارم
اگر میخواین از آمریکای ما محافظت کنین
به سناتور سوان رای بدین
من سناتور ازیکیل سوان هستم
و این پیام رو تایید میکنم
کارزار انتخاباتی بابات برای دوباره رای آوردن چطور پیش میره؟
داره پیش میره
بهنظرت هیچکدوم از رفقای پولدار بابات که حامی مالیش هستن
دلشون بخواد "ماریا" رو بخرن؟
جدی میگی؟
آره
ولی "هری" ماریا رو برای تو ساخت
نمیخوای بمونی و کافه رو مدیریت کنی؟
نمیتونم بمونم
بعد از مراسم ختم میرم
اینجا بدون بابام حس خونه رو بهم نمیده
میخوای کمکت کنم اینا رو ببری طبقهی بالا؟
اوه، نه...
نیازی نیست. خودم میتونم
باشه
- ممنون - خواهش، خب پس...
پس دیگه میرم که راحت باشی
باشه
اگر کارم داشتی، خبرم کن، باشه؟
ممنون
نوش، بابا
یا خدا! اومدم به سوسمار غذا بدم! تو رو خدا منو نکش!
مایکی؟
پارکر؟
یا خدا
حالت خوبه؟
نه!
نه، نزدیک بود شلوارمو کثیف کنم
شرمنده
نه، خوشحالم میبینمت
خب... سوسماره کجاست؟
اندی، بیا بیرون رفیق وقت شامه
معمولاً وقتی صداش میکنی میاد؟
نه
هری واقعاً بهت افتخار میکرد
همیشه در موردش صحبت میکرد
که داری... تروریستها رو میکشی و کارهای جاسوسی میکنی
نمیدونم والا، همین کارایی که میکنی
میدونی کجا پیداش کردن؟
راستش من پیداش کردم
اوه، پسر. مایکی، متاسفم
بهم نشونش میدی؟
این دوربینه؟
آره، آره
هری این اواخر تدابیر امنیتیش رو برد بالا
این دفعه واقعاً دوربینهای واقعی گرفت
نه مثل اون تقلبیهایی که توی کافه گذاشته
خب... دیدم یه عالمه گرد و خاک داره از معدن میاد بیرون
باورنکردنی بود. اونقدر غلیظ بود که بهزحمت میتونستم دستمو جلوی صورتم ببینم
هرچی گشتم پیداش نکردم
نگران... نگران شده بودم
خیلی نگران شده بودم که نکنه اتفاقی براش افتاده
آخه این اواخر خیلی بیشتر از همیشه وقتشو اینجا میگذروند
چرا؟
نمیدونم
این چاقو از بابابزرگت محافظت کرد
کمکم کرد از ویتنام جون سالم بهدر ببرم. بخشی از میراث خانوادمونه
ببین چقدر قد کشیدی
تمام شد
ازت میخوام وقتی برگشتیم اینو تیز کنی
هیچوقت چاقویی رو حمل نکن...
- که تیزش نکردی - که تیزش نکردی
هی
- پارکر؟ - ها؟
اینجاست
یک ساعتی طول کشید تا بتونم اینجا رو پیدا کنم
اولش... نگران بودم نکنه اون سمت آوار گیر افتاده باشه
برای همین... صداش کردم و بعد...
خون.. رو دیدم
نمیدونستم سنگها میتونن اینطوری آوار بشن
خیلی وحشتناک بود
حالت خوبه؟
آره، فقط...
این چیه؟
بابا حرفی از...
بازتر کردن تونل نزده بود؟
نمی... نمیدونم
چطور مگه؟
این علامتها رو ببین
آره، مگه چیه؟
بهنظرت... میتونی یه فکری به حال برق کنی؟
آره، بذار ببینم چیکار میتونم بکنم
خیلیخب
« ماریا »
اینجا معرکهست
تصور کن مشتریها میان از غذاهای خانوادگیمون میخورن
کنار همسایههاشون میشینن و از همصحبتی با همدیگه لذت میبرن
- چه اسمی روش بذاریم؟ - باید اسم مامانبزرگ رو روش بذاریم
کافه ماریا
باشه، رئیس
اسمشو میذاریم کافه ماریا
خب... گمونم الان دیگه تو رئیس جدیدمی، آره؟
No comments yet. Be the first to leave one.