أول 146 سطر.
"فلورانس اوایل قرن شانزدهم"
خانم جان، لباسهای صبح رو براتون آوردم.
خانم جان! شرم کنید!
الان به جاهای خوبش رسیدم.
در یک خانواده اشرافی در فلورانس به دنیا اومدم،
"من میخوام شاگرد بشم" در یک خانواده اشرافی در فلورانس به دنیا اومدم،
"من میخوام شاگرد بشم" از دوران کودکی کاملا شیفته هنر بودم.
از دوران کودکی کاملا شیفته هنر بودم.
پدرم محیطی برام محیا کرد که بتونم به هنر روی بیاورم،
اما ماه پیش اون مُرد...
با اینکه از طبقه اشراف هستیم، ولی آنقدر ثروت نداریم، و همین مشکل فعلی ما...
...بود...
هه؟ چی؟ شوخی میکنی؟
مادر!
داری چیکار میکنی؟
چیزهایی رو که لازم نداریم دارم دور میریزم.
دست نگه دار! اینها نقاشیهای من هستند!
من فقط به عنوان تفریح بهت اجازه دادم بری کلاس هنر.
اگه اینقدر شیفته این هنر باشی، دیگه هیچ مردی از تو خوشش نمیاد.
آیا اینقدر مهمه که مورد پسند آقایون باشی؟
بله مهمه.
تو الان پانزده سالته. پس مطمئنم که میدونی، نه؟
با مرگ پدرت، دیگه نمیتونیم از پس جهیزیه ات بر بیایم...
خیلی سخته با این شرایط کسی پیدا بشه که تورو بخواد.
اگه میخوای یه زندگی آبرومند در آینده داشته باشی،
تنها شانسی که داری اینه که یکی از همون آقایون تورو بخواد.
منظورت از زندگی آبرومند اینه که
بشینی تو خونه و کاری رو که دوست داری نتونی انجام بدی،
و هر روز مثه یه مرغ تو قفس باشی؟
یک روز متوجه حرفهای من میشی که چی برات خوبه.
پدر...
آرته ساما، استاد هنر تون رسیده.
هنر قرار نیست خیری به اون دختر برسونه.
ای بابا، این حرفو نزن.
اشکالی نداره که براش مثه یه تفریح باشه، اما بیش از حد وابسته اش شده.
دختری که فقط نقاشی اش خوبه چه جذابیتی داره؟
مهم نیست چه کاری در حقش کردیم، اون الان دپرسه.
تنها موقعی که داره نقاشی میکشه چشماش برق میزنه.
منم واقعا عاشق دیدن اون چشمها هستم...
تازه، اگر همینطوری با عزم راسخ و با عزت قدم به جلو بذاره،
اون وقت من تنها مردی نیستم که جذابیتهاش رو میبینه.
پدر...
الان در زمان رنسانس هستیم.
داخل شهر، ورکشاپهای بزرگ و کوچک در خیابانها به چشم میخورند.
آنجا بود، که کلی نقاشان ماهر در دنیا کشف شدند.
اغلب دستیاران، در ورکشاپی که مشغول به کار بودند زندگی میکردند.
آنها با کار نقاشی و مجسمه سازی در کنار یادگیری از استادان خرج خودشان را بدست میآوردند.
ببخشید آقا!
ها؟
خواهش میکنم بذارید شاگردتون باشم!
ها؟
هر کاری بگید انجام میدم! خواهش میکنم!
دختر اشراف زاده رو چه به این حرفها؟! زود باش از اینجا برو!
ها؟! یه زن نقاش؟
داری ورکشاپ منو مسخره میکنی؟!
داری مزاحم کارم میشی! زود باش از اینجا برو خونه ات!
از هفده تا گالری رد شدم...
این آخرین ورکشاپی بود که تو این منطقه بود.
هنوز یکی دیگه مونده!
من خودم باید راهمو ادامه بدم!
بهت گفتم که نمیشه!
زود باش برو خونتون!
چه خبره؟ اینقدر شلوغه...
حداقل یه نگاه بنداز به طراحیم...
نیازی به دیدنشون نیست!
چرا آخه؟
چرا نداره؟ واسه اینکه تو یه زنی!
با وجود اینکه دختر هستی میخوای نقاش بشی؟!
یک دختر طراحی بکنه؟!
نمیذارم یه دختر پاشو از این در بذاره تو!
هو-هوی...
با اون میخوای چیکار کنی؟
نکن بابا! عصبانی نشو!
اگه همه همش میگن من دخترم،
پس دیگه نمیخوام دختر باشم!
ها؟ درسته. فقط موهام کافی نیست، نه؟
--خب پس باید از دست سینه هم خلاص شم!
--هوی! بس کن! --خب پس باید از دست سینه هم خلاص شم!
داری چه غلطی میکنی؟
آخخخ...!
لئو؟!
اوه، آره! تو که هیچ شاگردی نداری، داری؟
چرا این دختر رو قبول نمیکنی؟!
ها؟ چی شد؟ منظورت چیه از این حرف؟
بخشکی شانس...خودمو تو چه دردسری انداختم...
یه بچهی عجیب و پر سروصدا رو بهم انداختن...
عجیب...؟
درسته یه خورده اعصابم خورد شد...
بیشتر از یه خورده بود.
کل اتاق پر از وسایله...
ولی...از هر قلم و ابزاری به خوبی نگهداری کردند.
معرکه است!
خب؟
چیکار باید کنم؟ این مرد...
از همه کسانی که تو ورکشاپای دیگه دیدم ترسناکتره!
--عه...میگم...
--چی؟ --عه...میگم...
با من نمیخوای کار کنی؟
اگه نمیخوای، راه بازه که بری.
میخوام! آره میخوام با شما کار کنم!
من...میخوام یه هنرمند بشم.
پس...خواهش میکنم طرحهام رو ببینید!
خواهش میکنم!
بهشون نگاه میکنید؟!
بنظرت الان دارم چیکار میکنم؟
خیلی ازتون ممنونم! سپاسگذارم!
هیچکس اونارو ندید، واسه همین نمیدونستم چیکار باید کنم...
ساکت باش! اگه میخوای بهشون نگاه کنم، اینقدر حرف نزن.
از سروصدا خوشم نمیاد.
تو چرا میخوای نقاش بشی؟
اتو...برای این میخوام نقاش بشم چون...
عاشق طراحی هستم.
فکر کنم بخاطر همینه...
وقتی طراحی میکنم، زمان از دستم در میره،
به تنها چیزی که فکر میکنم فقط طراحیه و همین منو خوشحال میکنه.
ها؟ میگم...
میگم...لئو-سان...؟
که اینطور. متوجه شدم.
تو میتونی شاگردم باشی.
فقط به یک شرط.
چقدر تابلو چوب داری.
میخوای روی همهشون نقاشی بکشی؟
آره. میدونی تمپر چیه؟
اوه، بله. یک نوع رنگه که با مخلوط کردن تخممرغ با رنگدانه بدست میاد، درسته؟
تا حالا یه تخته چوبی به این شکل آماده کردی؟
فقط یکبار، اونم استادم بهم یاد داد...
اول سطح تخته رو خوب تمیز میکنی بعد به دقت سمباده میکشی.
سپس، از خمیر برای پر کردن درزها و رنگ آمیزی روی لایههای زیری استفاده میکنی.
خوب پس دیگه نیازی نیست برات توضیح بدم.
همه اینارو مرتب کن و رنگشون بزن. میخوام تا فردا صبح آماده باشند.
فردا میام همه رو چک میکنم، پس تا اون موقع تموم شده باشه.
میگم--
ممنون که بهم فرصت دادی!
خب، تمام تلاشتو بکن.
خوبه، تلاشم رو میکنم!
اوه، این لئو خودمون نیست!
شنیدم به اون دختره کار غیر ممکن دادی همه دارن در موردش صحبت میکنند.
اون بهش گفته بیستا پانل چوب رو تو یک شب آماده کنه.
حتی منم نمیتونم اینکارو بکنم.
واقعا بازی کثیفیه.
چرا این همه دردسر داری به خودت میدی؟ وایسا بینم اون دختره باهات کاری کرده؟
اصلا و ابداً...
درسته یه دختر احساساتی توی یه خانوادهی اشرافی و راحت بزرگ شده
بخاطر اینکه عاشق نقاشیه میخواد یه هنرمند بشه...
از این خوشم نمیاد.
واقعا...؟
No comments yet. Be the first to leave one.