أول 187 سطر.
[داستان خانه شیرین اقتباسی از وبتونی به قلم کارنبی کیم و یونگچان هوانگ است.]
«خانه شیرین»
بریم که یهکم گرم کنیم
«متـــرجم: امیــرحســیـن تـرکـاشــونـد» Hiz3n
چه غلطی دارم میکنم؟
پس تو یکی از مایی، ها؟
چهرهت آشنا نیست
من مثل شما یه موش آزمایشگاهی رقتانگیز نیستم
چهطور این چهره رو یادت نیست؟
هنوز دنبال پیدا کردن دوستهای جدیدی؟
تا الان چند تا پیدا کردی؟
چا هیونسو
پس بالاخره یادت اومد
بذارش زمین
این رو؟
نگفتم میتونی برداریش
جونگ یومیونگ کجاست؟
اون حرومزاده کجا قایم شده؟
توی ورزشگاه
همین نزدیکه
اون موقع که رو به موت بود
الان چهطوره؟
گمشو
نباید این بدن رو میگرفتم
چرا جواب نمیده؟
انگار توی اون بدن گیر افتاده بود
به زودی میاد بیرون
گمونم همین کافی باشه
برم خودم ببینمش
من رو بکش
من رو بکش دیگه
میکشم
خلاصم کن
...گروهبان تاک، دروازه اصلی
چند نفر روبهروی دوازه هستن
ظاهرا از دسته بقایا هستن
ما دنبال یکی از اعضای خانوادهمون هستیم
فقط میخوایم برادرمون رو پیدا کنیم کاری باهاتون نداریم
قول میدیم صدمهای بهتون نزنیم
نمیخواید بیخیال پیدا کردن خانوادهتون بشید؟
مگه نگفتی قصد کشتن کسی رو نداری؟
گفتم انسانها رو نمیکشم
اگه اونها انسان نیستن
پس چی هستن؟
خودتون رو اینجا حبس کردید و از دنیا بیخبرید
میخوای بدونی اونها چی هستن؟
دنیای بیرون پر از این موجوداته
لازم نیست نگران بقیه باشی
من سر قولم هستم
باید بهخاطر چیزی که نشونم دادی بهت یه هدیه بدم
چی دوست داری؟
بدیدش به من
تو کی هستی؟
...هی، اون
اونها رو هم بدید
ولی مال منـن
چیزی نیست
در امانی
مامان؟
...تو چرا
هنوز انسانی؟
فکر کردم تو رو تبدیل به یه هیولا کردم
میخوای یه هیولا باشم؟
آره
چرا؟
تا مجبور نباشم ازت نفرت داشته باشم
از من
نفرت داری؟
چون فکر میکردم تو از من متنفری
مامان
چرا دوباره اون کار رو کردی؟
برای همین حبست کردم بهخاطر خودت بود
تا نتونی این کار رو بکنی
وقتی پیشتم احساس ناامنی داری
من بهت صدمه میزنم و تو رو میترسونم
بهخاطر این که یه هیولام ازم متنفر نیستی؟
گفتم شاید اگه خودت هم یه هیولا بشی
من رو درک کنی
من ارت متنفر نیستم
فقط چشمـم رو به این حقیقت
که تو متفاوت و خاصی، بسته بودم
نمیخواستم قبولش کنم
چرا؟
میترسیدم
گذاشتم طمع کورم کنه
متاسفم
اینجا خیلی شلوغ و خطرناکه
میخوام اون بیرون با هم یه زندگی جدید شروع کنیم
ببینم
دوست داری این کار رو بکنیم؟
باهام میای؟
مطمئن نیستم
بهش فکر میکنم
اگه خواستی یه فرصت دیگه بهم بدی
بیا اینجا پیشم
متنظرت میمونم
چرا اومدید اینجا؟
مگه نگفتم کسی اجازه خروج نداره؟
کجا میخواید فرار کنید؟
حالا که فکرش رو میکنم یونیفرمتون آشناست
فکر کنم چهار تا جنازه از اینها تنشون بود
چرا اونها رو به بامسئوم
فرستاده بودید؟
وقتشه یونیفرمتون رو در بیارید
سرتون هم توی کار خودتون باشه
مثل بقیه آروم زندگی کنید
عوضی - لی دونگجون -
برگرد داخل - گروهبان تاک -
اون جایی نمیره
شما قوانین رو زیرپا گذاشتید و باید مجازات بشید
جایونگ
عدالت رو به عمل بیار
گروهبان تاک
گفتی افرادی که علائم دارن میتونـن آزاد باشن
راضی شدی؟
چهطور پیش رفت؟
گروهبان تاک مبتلا شده
فکر کردم قراره همونجا بپوسم
اونجا چی کار میکردی؟
همین رو میگم که جاهطلبی من رو اون تو گیر انداخت
بگذریم
حالا چرا اومدی دیدن من؟
به مبتلایان ویژه گفتم مبتلا شدم
باید تا گاردشون پایینه باید دست به کار بشیم
خوبه
یادته چی گفتم؟
زخمی کردنشون کافی نیست
باید وقتی ضعیفن اونها رو بکشی
پس یعنی میگی
باید توی حالت فعلیم حداقل با یکیشون درگیر بشم؟
گفتم که کارمون سخته
ولی از بیچارگی بهتره
از اینها اون بیرون
خیلی زیاده
ولی اون عوضیها
ازشون متنفرن
برام سواله که چرا
اینها چی کار میکنـن؟
آفرین که صبورانه، منتظر موندی
اکثر افراد به حرفم گوش نمیدن
خیلیهاشون رو دیدم که موقع فرار کشته شدن
پس تو حتما فرق داری
توی بامسئوم کمک خیلی بزرگی کردی
به لطف تو، من برگشتم
من مردنت رو به چشم دیدم
مطمئنم کلی از همدیگه سوال داریم
تو چی هستی؟
یه هیولای جهشیافتهای؟
نه
بقیهشون رو کنترل میکنی؟
من باهاشون ارتباط برقرار میکنم
بیا اینجا
ازم پرسید من چی هستم
من یه انسان نوینم
ما این اسم رو روی خودمون گذاشتیم
یه هدیه به نشانه صلح
گفتم شاید به رابطه دوستانهمون کمک کنه
اون پیله دیگه چیه؟
یه قلبه
وقتی به یه قلب برگردونده میشیم دوباره متولد میشیم
من مبتلا شده بودم
و پروسه هیولا شدن رو پشتسر گذاشتم
من هم قبلا مثل تو یک انسان بودم
و حالا موجودی هستم که میتونه دوباره متولد بشه
سه روز دیگه مونده، درسته؟
شاید این دفعه جواب بده، پس صبور باش
البته به غیر از اون
اینها چی هستن؟
خب
اسمشون بقایاست
یه سری موجود عجیب وقتی که توی بامسئوم بودم اومدن سراغم
به پر و پام میپیچیدن و میگفتن دنبال چیزی هستن
من هم همهشون رو کشتم
ولی بعد فهمیدم پیله میبندن
و دوباره متولد میشن
اگه دوباره متولد بشن
دوباره میکشمشون به همین سادگی
به محض این که متولد میشن درد وحشتناکی رو متحمل میشن
بالاخره یه روز تسلیم میشن
...پس یعنی میگی دوباره متولد میشن و
...نه
پس یعنی هیولاها
دارن جاودان میشن؟
اونها دنبال برادرشون بودن
حتما دارن چیزی رو از ما پنهون میکنـن
این عوضیها خیلی راحت میتونـن همدیگه رو پیدا کنـن
تاحالا اینها رو ندیدم
No comments yet. Be the first to leave one.