أول 76 سطر.
میدونید، انگار که نوجوون بودن توی دنیای امروزی
به اندازه کافی سخت نیست
حتی اصلا نمیتونم شروع کنم به درک
اینکه شما الان دارید چه چیزی رو پشتسر میذارید
اصلا حتی نمیخوام شروع کنم به تلاش کردن
اتفاقی که افتاد وحشتناکه،
پس میخوام بگم هر احساسی که الان دارید،
هرگونه احساساتی که توی بدنتون وجود داره،
کاملا عادیه
اون دوشنبه، یه گردهمایی برای بزرگداشت
کریسی و آقای کارپنتر بود
ویراستار مجلهی هنرهای ادبی یه شعری به اسم «تابستون زودگذر» رو خوند
«مرگ
گل
مرگ
وقت
مرگ
مرا ببوس
مرگ
کریسی»
ممنون
به همراه اشک،
دوستای کریسی داستانهای افراطی درمورد این مرحوم گفتن
اون واقعا واقعا به پانداها اهمیت میداد
پس من فکر میکنم اگه تولد دوباره واقعی باشه،
کریسی یه بچه پاندا توی
یه جای خیلی خیلی دوره
یه بار توی کلاس هفتم، وقتیکه شب پیش هم مونده بودیم،
بث، کریسی و من باهم یواشکی رفتیم قبرستون
و سعی کردیم که روح توی فیلم رستاخیز ماری رو احضار کنیم
و من گفتم که منم از اسکیبال خوشم میاد،
اون فقط یه جورایی لبخند زد، میدونید؟
اون لبخند کریسی و...
همدیگه رو بوسیدیم
و توی یک چشم به هم زدن تموم شد اما احساسی مثل ابدیت...
داشت
بهتره به یاد بیاریم که آقای کارپنتر،
معلم بسیار دوست داشتنی اینجا دبیرستان کولفکس،
هم اون شب زندگیش رو از دست داد
داشتن سکس میکردن!
کی این حرف رو زد؟
بیخیال
کی این حرف رو زد؟
هیچکس؟ تصوراتم بود؟
من فکر میکنم که درست شنیدم
واقعا باشخصیتی
- هی هی هی هی بسه، بسه - نه، من الان از خودم درآوردمش؟
ممنون پسر، ممنون
نه خوبم، من خوبم
من خوبم. اون...
تو بودی کثافت؟
- خیلهخب - هی بیخیال
- امروز نه، خب؟ - متاسفم
متاسفم آره
به هر حال، در پایان،
مایلم که از خواهر زیبای
کریسی درخواست کنم
که بایسته
درسته، همگی بیاید اون همدمیِ
کولفکس قدیم رو بهش بدیم، ها؟
یالا بک، خجالتی نباش
ما را در تلگرام و اینستاگرام دنبال کنید @officialcinama
بکی
هی!
- بکی! - لعنتی
کسپر عکس بکی رو توی سالنامه پیدا نکرد
چون در طی سال قبل، خیلی تغییر کرده بود،
از یه تامبوی با صورت بچهگونه تبدیل شده
به کسی که کارش دل شکوندنه
یه بار
من داشتم با چد و گرگ موزارو توی پشت
ماشین بابام سکس میکردم،
و یهویی سروکلهی کریسی پیدا شد
و کمکم کرد کار هردوشون رو بسازم
No comments yet. Be the first to leave one.