أول 185 سطر.
Shine021
همهچیز برای من
سلام.
به من نگفتی یه فروشگاه اپل بغل دستمون ساختن.
آره، تقریبا سر هر خیابون یکی هست.
نگو که واقعا شوکه شدی.
فکر کردم این فقط یه تیکه کلامته.
تیکه کلام نیست.
باشه، خب، میشه فقط یه لبخند بزنی؟ چون خیلی خوشگلی.
نه، واقعا نمیخوام الان این کارو بکنم.
لطفا، لطفا، لطفا، لطفا، لطفا.
نه، نه، فقط باید تمرکز کنم.
ممنون. -لبخند بزن.
وای خدای من! نه، خیلی نازه-
سلام به همه.
ام...
عصر بخیر.
اسم من کلودیا لرنر هست.
ام...
سیلیکون ولی هیجان انگیزه،
اما میتونه خیلی خفه کننده هم باشه.
همیشه اینطوری نبوده.
بعضی جاها بیشتر از یه مکان هستن.
میتونن قدرت داشته باشن.
میتونن شما رو تغییر بدن.
احتمالا از خودتون میپرسید،
این نویسنده جوان که روی سکو ایستاده کیه؟
و ای کاش منم خیلی زودتر این سوال رو از خودم میپرسیدم.
خب، بدون هیچ حرف اضافه ای، این کتاب جابز هست.
سال ۱۹۹۸ بود.
اینجا، در بهشت شخصی خودم، احساس امنیت کامل میکردم.
پدر و مادرم ما رو درست وسط
سیلیکون ولی کاشته بودن.
پدرم از پتانسیل این مکان موعظه میکرد.
این باغ عدن من بود.
قدیمی ترین خاطراتم مربوط به این غول هاست.
یادمه دنبال جایی میگشتم که درختا
تموم میشن و آسمون شروع میشه.
کالیفرنیا دین من شد،
و اینجا یک مسیح وجود داشت.
خیلی خب.
دستای کوچیکم محکم گرفتن
از سیب خورد و گاز زد.
محکم.
مردم داشتند می دویدند
و یک نفر داشت فریاد می زد، چیزی به ساختمان برخورد کرد،
چیزی به ساختمان برخورد کرد.
خب، ما چند لحظه پیش دیدیم،
ما در استودیوی خودمان اینجا دیدیم،
یک هواپیما،
به برج جنوبی مرکز تجارت جهانی برخورد کرد،
این دومین هواپیما بود.
بنابراین، دو هواپیما اکنون سقوط کرده اند، امم،
هر کدام به یکی از برج های مرکز تجارت جهانی.
چیزی که در این لحظه فقط می توانیم حدس بزنیم...
ممنونم که به من نشون دادی یه خونه ی پر مهر
بعد از یه روز کاری ۱۴ ساعته باید بهش برگردم.
وقت دیگه ای ندارم
که درباره این چیزا باهات حرف بزنم.
تو هیچ وقت اینجا نیستی و وقتی هم که هستی هیچ فرقی با
وقتی که نیستی نداره.
میخوای چی بگم؟
من دارم جون میکنم واسه ی خونوادمون.
مزخرف نگو! این واسه ما نیست، واسه ی خودنمایی توئه، تو هیچوقت
از اون گندکاری دست نکشیدی.
ما یه توافقی داشتیم، حالا تو ازش ناراضی هستی.
ما یه شراکت داشتیم.
جواب نمیده، این کار جواب نمیده.
واسه همینه که فکر میکنم باید واقع بین باشیم
و واقعا درباره اش حرف بزنیم.
این حرف زدن نیست.
من فقط... دارم سعی میکنم بهت بگم
که از طرف ما چه حسی داره.
این در بو نیست.
بو؟ بو دیگه چیه؟
این اسمیه که من براش انتخاب کردم، مشکلیه؟
سالی، نباید روش اسم بذاری.
وقتی روش اسم بذاری، بهش وابسته میشی.
حالا اون چیز رو بذار سر جاش، وگرنه به خدا قسم!
اوه، سلام!
ما داریم یه صحنه رو تمرین می کنیم
برای نمایشنامه ی آینده ی شرکت به اسم، ام،
اون چیز رو بذار سر جاش، وگرنه به خدا قسم.
یه نمایش موزیکاله.
اون چیز رو بذار سر جاش، وگرنه به خدا قسم.
فوق العاده بود، حتی نمیتونم توصیفش کنم.
گوش کن عزیزم.
کی میتونه بعد از یه همچین موفقیتی، یه کار حتی بهتر ارائه بده؟
منظورم اینه که اون داستان اسباب بازی، زندگی یک حشره، رو ساخته،
داستان اسباب بازی ۲ ، و حالا این.
رفیق، باید درباره یه چیزی صحبت کنیم.
و اون پایان، حتی بزرگسالها هم اشک ریختن، به خدا قسم.
- این واقعا مهمه. - باورم نمیشه
من تا حالا دو بار رفتم و تو هنوز اینو ندیدی.
نظرت چیه جمعهی دیگه بریم؟ میگم از شلوغی جلو میفتیم-
ما داریم از هم جدا میشیم.
خوبه.
من باید چیکار میکردم؟
عزیزم، میدونم این کار سختیه
پس اگه میخوای دربارهی چیزی حرف بزنی،
میتونیم دربارهی هر چیزی بحث کنیم.
بشین، بشین!
زلزلهها اجتنابناپذیر بودند
از زندگی کردن روی گسل سن آندریاس.
فقط انتظار نداشتم یکیش تو خونهی خودم باشه.
من از این حقیقت که جابز به دنیا اومده بود، آرامش پیدا میکردم
در یک خانوادهی از هم پاشیده.
روز اول خوبی داشته باشی.
ممنون مامان.
بیا، بذار کمکت کنم.
ممنون.
روز اول مدرسهی راهنمایی و کولهپشتیم پاره میشه، عجب.
خب، تو اونقدر کتاب چپوندی توش که میشه باهاش یه کتابخونه ساخت.
چند تا کلاس برمیداری؟
هشت تا.
هی، نگاه کن! ما هر دو بعد از ناهار کلاس هنر داریم.
عالیه! میدونی، استیو جابز یه هنرمنده.
به همین دلیل بود که اون طراحیهای خیلی زیبایی برای اپل ارائه داد،
و به همین دلیل من برای هنر ثبت نام کردم.
تو تو نقاشی خوب هستی؟
اگه هستی، شاید تو هم یه روز بتونی کامپیوتر طراحی کنی.
من فقط از چیزها هیجانزده میشم.
من لوسی هستم.
کلودیا.
بریم.
چطور یه نفر بهترین دوستت میشه؟
من محتاط بودم.
اون بیپروا بود.
اما لوسی همیشه حقیقت رو به من میگفت.
Sunflower G4؟
باحاله.
تو یه جورایی دربارهی کامپیوترها عجیبی.
من دقیقا مثل اون میشم.
کی؟
من میخوام استیو جابز بشم، البته یه دختر، معلومه.
میدونی، تو کاملا دیوونهای.
تو آیپاد نداری؟
نگاه کن.
فقط وصلش میکنی به کامپیوترت،
و میتونی همهی آهنگهایی که میخوای رو توی دستت داشته باشی.
باحاله.
اون کیه؟
بابامه.
ناراحت نباش.
بهتر میشه.
چطور می تونی اینو بگی؟
چون باید بشه.
اوه، بعدش چی گوش کنیم؟
دیگه واقعاً نمی خوام به موسیقی گوش بدم.
فقط سعی کن مثبت فکر کنی، چیزی که می خوای رو تجسم کن.
اگه جواب نداد چی؟
باید یه پیمان ببندیم.
قول می دیم مهم نیست چی بشه، تا آخر عمر بهترین دوست بمونیم
برای کل زندگیمون.
تو یه جورایی دیوونه ای.
اولش با هم تو دبیرستان می مونیم
بعدش میریم یه دانشگاه.
کجا می خوای بری؟
معلومه، استنفورد.
من مثل استیو جابز کامپیوتر می خونم،
و تو می تونی... -نقاش بشی،
یا دامپزشک.
شاید باستان شناس.
از این رنگ خوشت میاد، هان؟
اسم این رنگ مکینتاشه.
مثل کامپیوتر و لوگوش.
آره، فهمیدم.
هی، هی، صبر کن، صبر کن، می تونم، می تونم یه لحظه باهات حرف بزنم؟
یه چیزی هست که می خواستم بهت بگم.
می دونی که این اواخر زیاد دکتر می رفتم؟
آره.
خب، اونا سعی می کردن یه چیزایی رو بفهمن.
و معلوم شد که...
من سرطان دارم.
اما من خوشبین هستم.
آنها خیلی زود متوجه شدند.
در ظاهر، من ساکت بودم.
درون، هر گوشه از مغزم مانند آژیر خطر به صدا درآمده بود.
او نخواهد مرد.
او نخواهد مرد.
او نخواهد مرد.
و دکترها یک برنامه کامل دارند.
درمان را هفته آینده شروع می کنم.
-در استنفورد؟ -بله.
چقدر خوش شانس هستیم؟
No comments yet. Be the first to leave one.