أول 200 سطر.
براساس یک داستان واقعی
زیرنویس فارسی shine021
قلب هیزل
مرکز، داکوتای شمالی 1920
هاها! مچتو گرفتم!
آره!
هیزل، داره برف میاد!
عاشق برفم!
هیزل، این دیگه چه بوییه؟
اوه.
حواست باشه!
برف ماه مارس.
خوش میگذره، نه؟
مامان، فکر کنم حالم به اندازه کافی خوب شده که امروز یه کمکی بکنم.
-واقعاً؟ -خب، به بابا گفتم که...
تا قبل از اینکه برگرده چاه رو کندم.
اوه. بی خیال اون.
واسه ارائه امروز تو مدرسه آماده ای؟
فکر کنم آره.
خب، چرا نمیای واسه من تمرینش کنی؟
مامان، اصلاً یه جور دیگه است.
هیزل، وقتی پاییز واسه دبیرستان میری 'بیسمارک'،
کلی ارائه خواهی داشت.
و بعدش که خودت معلم شدی،
هر روز باید جلوی یه عالمه آدم وایسی.
-راستش... داشتم به همین فکر می کردم. -هیزل.
مامان، من جلوی مردم به زور اسم خودمو یادم میاد، چه برسه به...
از یه طرفم اینقدر سرگیجه دارم، که به زور می تونم کمک کنم
- تو کارای خونه، و من فقط... - هی!
-بریم! -نمیدونم می تونم یا نه...
مامان، هیزل، بابا اومد!
ویلیام!
فکر کردم تا جمعه تو رو تو معدن نگه میدارن.
بازم سقف ریخت.
مرخصمون کردن.
-امیدوارم این دفعه لااقل پولتو داده باشن. -آره.
هیزل. پاشو یه صبحونه ای واسه بابات حاضر کنیم.
مامان، من ۱۲ تا آدم برفی فرشته ای درست کردم.
دوازده تا؟ عجب چیزی، میردیث.
نه بابا، سه تا بیشتر درست نکرده،
اونم بیشتر شبیه میمون برفی های تپل مپل بودن تا فرشته.
-میمون دیگه چیه؟ -خودت میمونی.
اِمت.
میمون یه موجود خیلی با نمکه
که خیلی خوب از درختا بالا میره.
شاید من میمون باشم.
اوم! به به.
کارای امروزتو کردی؟
-هنوز چاه رو کندی؟ -نه.
تو چرا نشستی؟
هیزل می تونه با من بخوره.
عیبی نداره. مشکلی نیست.
می دونی، با این همه برف،
نمیدونم امروز بچه ها رو مدرسه بفرستیم یا نه.
واسه احتیاط، اگه اوضاع وخیم تر شد.
من با سورتمه می رسونمشون.
اگه مدرسه تعطیل شه، هیزل برش می گردونه.
ویلیام، به نظرم حداقل هیزل باید خونه بمونه.
-بلانچ. -هنوز حالش خوب نشده.
خودش می خواد اینجوری باشه.
وسایلاتونو جمع کنین.
تمومش کن! مامان!
هیزل.
من امروز برای ارائه ات دعا می کنم.
کاش انقدر قوی بودم که بتونم کمک بابا کنم.
تو یه قلب به بزرگی این دشت ها داری.
تو اون عشق یه قدرتی نهفته است.
- خداحافظ مامان. - خداحافظ بچه ها.
لحظه شماری می کنم تا امروز برم مدرسه.
برو کنار.
پاشو!
اووه.
خیلی هیجان دارم!
سلام ویوین!
ممنون ماد.
من تو انبارم.
بابا...
اینجا هم یه جورایی لق شده.
من فقط یه جورایی...
هیزل، خوبی؟
آره. آره.
خب. حالا کی می تونه بگه امروز چه روزیه؟
- پانزدهم مارس. - سه شنبه.
احمق، امروز دوشنبه است.
دوشنبه، پانزدهم مارس. درسته.
کسی می دونه از لحاظ تاریخی، پانزدهم مارس به چه اسمی معروفه؟
هیچکس؟
هیزل؟
من... 'نیمههای ماه مارس'.
خیلی خوبه.
' نیمههای ماه مارس'.
هیزل، تو خیلی باهوشی.
خیلی باهوشه، نه؟
سال ۴۴ قبل از میلاد، ژولیوس سزار تو 'نیمههای ماه مارس' کشته شد،
یه پیشگو مرگش رو پیش بینی کرده بود و هشدار داده بود که:
از 'نیمههای ماه مارس' بترس!
از 'نیمههای ماه مارس' بترس!'
اون بیچاره خبر نداشت که 'نیمههای ماه مارس' یه روز
نحس و پر از نابودی بود.
سلام.
شما روفوس هستین؟
-بله خانم. -بفرمایید بشینید.
روفوس اومده از عموش 'اورین کوک' دیدن کنه
و تا چند روز آینده پیش ماست.
همینه دیگه، نه؟
بله خانم.
خب، فکر کنم هیزل یه ارائه ای واسه ما داره.
درسته دیگه، هیزل؟
ما خیلی به خانم 'ماینر' افتخار می کنیم.
سال دیگه میره دبیرستان 'بیسمارک'،
و میخواد معلم بشه.
- خانم فرانسیس، یه سوال داشتم. - -بله، آلیس.
راستش یه کم نگران دانش آموزای 'بیسمارک' هستم.
آخه همه ما به بوی هیزل عادت کردیم،
ولی ممکنه واسه دانش آموزایی که نمیشناسنش سخت باشه...
تمومش کن آلیس.
ادامه بده هیزل.
ارائه من از کتاب قرنتیان هست...
'...کتاب قرنتیان'، فصل ۱۳، آیات ۴ تا...
خانم فرانسیس، ما ته کلاس نمی شنویم.
یه کم بلندتر هیزل.
عشق اینه که، اِ...
عشق اینه که، اِ...
نمیتونم، نمیتونم انجامش بدم.
-نمیتونم. -عیبی نداره هیزل.
خب، حالا میریم سراغ بخش شعرخوانی امروز.
این شعر از 'آلفرد لرد تنیسون' هست.
ببخشید خانم.
شما هیزل هستین، درسته؟
من روفوسم.
ام... چیز... واسه ناهار چیزی آوردی؟
اوم...
س... سیب میخوری؟
یعنی... می تونم یه تیکه ازش رو بکنم بدم بهت.
-لازم نیست از مال من بخوری. -نه، اشکالی نداره. من خوبم.
باشه. من فقط دوباره میذارمش سر جاش.
میدونی...
من قبلاً از حرف زدن جلوی بقیه خیلی می ترسیدم.
انقدر بد بود که یه بار...
یه بار جلوی همه شلوارمو خیس کردم.
اون بدترین روز زندگی من بود، ولی...
الان دیگه اونقدرها هم مهم نیست، چون...
...فهمیدم تهش چی میشه، میدونی؟
مثلاً، اینو ببین. ببخشید، یه لحظه! یه چیزی میخوام بگم!
اردکا میگن کواک.
فهمیدی منظورم چیه؟ چیز مهمی نیست، درسته؟
- بهم بگو چی بگم. حالا چی بگم؟ - نه، هیچی.
-خواهش می کنم. -مطمئنی؟ هرچی بگی میگم.
-نه، خواهش می کنم. -من نمی ترسم.
-خواهش می کنم. -باشه.
میخوای رازمو بدونی؟
من یه چیزی پیدا کردم که توش خیلی خوبم،
و همین بهم اعتماد به نفس داد.
خب، بیا با تو امتحان کنیم.
تو تو چه کاری استعداد داری؟
- نمی دونم. - ای بابا، یه چیزی که باید باشه.
فکر کن ببین. تو چی، ام...
پدر مادرت میگن به چیِت افتخار می کنن؟
رقص چی؟
رقصت خوبه؟
- نه. - نه؟
خب، من بعد از مدرسه یه مهمونی می گیرم.
خونه عموم. امروز ۱۸ سالم شد.
رقص و آهنگ هم هست.
اگه خواستی می تونی بیای.
- اوکی. - اوکی.
پس میای؟
باید ببینیم چی میشه.
-باید ببینیم. -باید ببینیم.
-باشه. -باشه.
تو تو چه کاری خوبی؟ رقصیدنه؟
خب، رقصم که بد نیست، ولی...
چیزی که توش حرفه ایم و بهم اعتماد به نفس میده...
...سوارکاریه.
من یه اسب عالی دارم. اسمش 'فلفل' ِ.
باهاش کلی حرکت میشه زد.
تو مهمونی بهت نشون میدم.
اونجا می بینمت.
بچه ها! از اون آسمون خوشم نمیاد.
امروز زودتر مدرسه رو تعطیل می کنیم.
لطفاً وسایلتونو جمع کنین.
ویلیام.
ویلیام، خانم فرانسیس زنگ زد. مدرسه رو تعطیل کردن.
انگار تا حالا تو 'داکوتای شمالی' برف ندیدن.
اون خواست که شما بچه ها رو ببرین، نه اینکه خودشون تنها رانندگی کنن.
-خودشون می تونن برن. -ویلیام، منم همین رو ترجیح میدم.
من اینجا به اندازه کافی کار می کنم! خودشون می تونن برن!
ویلیام، فکر نمی کنم هیزل به اندازه کافی قوی باشه.
اگه باهاش مثل بچه ها رفتار کنی، همیشه بچه می مونه!
اون خر بارکش هم نیست ویلیام،
و نباید اینجوری باهاش رفتار کنی!
من عاشق رقصیدنم.
'کیکواک' رقص مورد علاقه منه.
تو دوست نداری؟
آره. آره، باحاله.
راستی، خیلی لطف کردی هیزل رو دعوت کردی.
البته، بعید میدونم بیاد.
اون اصلاً اهل مهمونی نیست.
ولی با این حال، خیلی لطف کردی.
آره، راستش یکم دلم براش سوخت. میدونی که.
No comments yet. Be the first to leave one.