Prvních 200 řádků.
از سپيدهدم تاريخ
قصهگويان، شنوندههاي خود را با كلماتشان افسون ميكردند
اما استعداد نادر ديگري هم بود
آنهايي كه با بلند خواندن داستانها
به شخصيتهاي داستان زندگي ميدادند
زندگي خارج از كتابها و در دنياي ما
بخواب، ششش، بخواب دخترم
شايد اين به درد بخوره، بذار براش قصه بگم - اون خيلي بچه است -
نه - ششش-
چرا براي من قصه نميگي؟
روزي، روزگاري، يه دختر كوچولوي عزيز
بود كه هر كسي اونو ميديد عاشقش مي شد
خصوصا مادربزرگش كه هرچي ميخواست بهش ميداد
يه بار اون يه شنل قرمز بهش داد
اون چي بود؟
چي؟
نميدونم، مهم نيست
شنل قرمزي كه آنچنان خوب اون رو مي پوشوند كه
اون هيچ چيزي غير از اون نمي پوشيد
بهمين دليل به اون ميگفتند شنل قرمزي كوچولو
بيشتر اين قصهگويان فصيح چيزي كه به اونها ميگفتند
ترجيح ميدادند كه تواناييشان را مخفي كنند
اما بعضي از آنها حتي نميدانستند كه چنين استعدادي دارند
تا زماني كه خيلي دير ميشد
اينكهارت
:زيرنويس از امير طهماسبي
12سال بعد
داريم درست ميريم؟ - پيچ بعدي، سمت چپ -
مطمئني؟ فكر كنم گم شديم
راننده كيه؟ پدر
راهنما كيه؟ من
تا حالا هيچ وقت گم شديم؟ - نه -
نه
هي، ببين
هي، بپيچ به چپ، چپ
نمايشگاه كتابهاي قديمي آلپين بايد انتهاي اين جاده باشه
و در سمت راست ميدان
خوبه
راستي، چرا هر كتابفروشي كه ما ميريم هزار سال قدمت داره؟
... چرا ما به يه كتابفروشي
كه شكلات داغ ميفروشند... و كتابهاي تازه دارند نميريم
يه صحاف مثل من در اونجا چه چيز بدردبخوري پيدا ميكنه؟
من عاشق كتابهاي قديمي هستم، صفحههاي نقره اي جلدهاي چرمي
اينجا به درد من ميخوره
ممكنه اينجا پيداش كني - چي رو پيدا كنم؟ -
كتابي كه هميشه دنبالش ميگردي
من دنبال كتاب خاصي نميگردم - تو فكر نميكني من خبردار شدم؟
تو از هيچ كتابفروشي بدون اينكه همه جايش رو بگردي بيرون نميري
ما؟ - نه، تو هميشه نااميد برميگردي
حتي بعضي وقتها چشمهات هم قرمز هستند
به خاطر خاك كتابهاي قديميه
هي، اينجا رو "هريت جاسوس"
من ميرم داخل ميخواي بياي؟
باغ مخفي - فكر كنم ميتوني همينجا بموني
عصر بخير من مورتيمر فولكارت هستم
آه، دكتر معروف كتابها
خب، درست سر وقت آمديد
به اين مريض بيچاره نگاه كن
اوه - فكر ميكني بتوني نجاتش بدي؟ -
فكر كنم نشانههاي بيماري زياد بد نيست- عاليه -
اين كلكسيوني كه شما داريد - بله -
اگه ميخواي اطراف را ببيني، تعارف نكن - متشكرم -
خوبه، چشمهاي باهوش
نظرت چيه اگه بهش بگيم، زيباي سياه؟
اوه، فرزند عزيزم
تصور كن، هايدي
"افراد "كاپريكورن" دنبال "انگشتخاكي در جاي اشتباهي ميگشتند
انتهاي جنوب غربي جزيره گنج
اون دهكده رو ترك نكرده
اون حتي سعي نكرده
انگشتخاكي" در خانه "باستا" بود"
اون چيه؟ از پشت كوه مي آيد؟ !اون يه جونوره
"انگشتخاكي"
اون از غلغلك خوشش نمياد
بايد بيشتر مراقب باشي
اسمش گوينه
ميدونم به نظر جذاب مياد
اما ميدوني اونا درباره كتابها و جلدهاشون چي ميگن
آره... . ميدونم
همينطور ميدونم نبايد با غريبهها صحبت كنم. منو ببخشيد
اما من غريبه نيستم، مگي
تو منو به خاطر نمياري، ما فقط يك بار همديگر رو ديديم و تو خيلي كوچك بودي
اما من غريبه نيستم
"سلام، "آدم فصيح
من داشتم با دخترت صحبت ميكردم
مگي، برو توي ون منتظرم باش
همه چيز مرتبه اون يه دوسته
پدر - !اين كار رو بكن، حالا -
بيا يه قدمي بزنيم
دنبالت ميگشتم
من سالها فقط يه كم عقبتر از تو بودم
منتظر بودم چيزي كه دنبالش ميگردي رو پيدا كني
فقط بهم بگو چي ميخواي
ميخوام اشتباهي كه 9 سال قبل كردي رو درست كني
من آمدم تا بهت اخطار بدم كاپريكورن" ميدونه كه تو كجايي"
افرادش منتظرند كه تو و دخترت به خانه برگرديد
اون ميخواد براش قصه بگي - خب، اون شانسي نداره -
من ديگه با صداي بلند قصه نميخوانم
فكر ميكني اگه پيدايت كنه برايت فرصت انتخاب ميگذاره؟
من ميتونم كمكت كنم مخفي بموني اما اين كار رو نميكنم
نه تا زماني كه قول بدي منو به خانه برگردوني، من خيلي وقته كه اينجام
من رو به خانه برگردون، آدم فصيح
برام بخوان - متاسفم، نميتونم كمكت كنم -
خيلي خطرناكه قابل كنترل نيست
اگه تو كمكم نكني، يه نفر ديگه رو پيدا ميكنم كه كمكم كنه
فقط كتاب رو به من بده
كدوم كتاب؟ من كتابي ندارم
تو كتاب رو نداري؟ - نه -
من همه جا رو گشتم من اونو ندارم
تو كيفت چيه؟
عاقبت يكي پيدا كردي؟
خنده داره، مگه نه؟ عجيبه،نوبت من در اين لحظه رسيده
ميدوني، زمانهايي در زندگي است كه ستارهها دقيقا همرديف ميشن
اما الان اون زمان نيست
!پدر
! مگي - چي شده؟ -
!بهت گفته بودم توي ون بمون !فرار كن
! برو تو ! برو تو
يالا
!صبر كن ! من ميخوام كمكت كنم
چيكار ميكني؟ ولش كن - ميخوام كتاب رو ببينم -
تو نبايد به اون كتاب دست بزني فهميدي؟
من نميفهمم من اصلا نميفهمم
اون كتاب چيه؟ اون آدم عجيب با اثر زخم براي چي اونو ميخواست؟
چرا اون به تو ميگفت آدم فصيح؟ - نميتونم بهت بگم -
بايد بهم بگي - نه، من بايد ازت مراقبت كنم -
و از مادرت
مادرم؟ اين چه ربطي به مادرم داره؟
مگي، خواهش ميكنم ... فقط
من ميترسم، مو
مگي، من مراقبت هستم
هميشه بودم هميشه خواهم بود
حداقل بگو داريم كجا ميريم
ما ميريم ايتاليا
عمه بزرگت اونجاست خيلي مهمه كه به اونجا برسيم، خب؟
خواهش ميكنم، مگي ديگه سوالي نپرس
پس اين عمه بزرگ من مهربانه؟
ازش خوشت مياد
ممكنه ديگه اون زنگ لعنتي رو نزني
يواش يواش ياد ميگيري چطوري دوستش داشته باشي
درسته
چي؟
الينور
خب، به عشق توماس هاردي
خيلي خوشحالم كه دوباره برگشتي اينجا، مورتيمر
كتابهاي بيچاره من خيلي نياز به تعمير دارند
نگران نباش مراقبشون هستم
با غذايت بازي نكن، بچه تو كه نوزاد نيستي
نگاش كن، مثل ني قليونه
اوه، منو به ياد مادرش ميندازه
نه فقط زماني كه دهانش را باز كند ،اگر اصلا اين كار رو بكنه
ما هيچ خبري ازش نداريم اگه منظورت اينه
اوه، خب، مهم نيست
من بدون مادر، بزرگ شدم ابدا هيچ آسيبي هم نديدم
نه، مادرم خيلي ناگهاني به سفري اكتشافي رفت و ديگه برنگشت
اين كاريه كه زنهاي خانواده ما انجام ميدم، اونها دنبال ماجراجويي ميرن
من نه، من ترجيح ميدم جايي كه هستم بمونم
... اما مادرت
خب، اون دنبال چيزهاي واقعي بود
مادرم منو ميخواست
و يه روزي بدون هيچ توضيحي رفت
تو به اين ميگي ماجراجويي؟ - نه، بهش ميگم، دل كندن -
بسيار خب، الينور
اوه، خب، ميدوني كه واقعيت همينه
مامان ما رو ترك نكرد
نه ، نه ، اون اين كارو نكرد
خب، پس چه اتفاقي برايش افتاد؟
من ديگه بچه نيستم من بزرگ شدم
تقريبا
آنقدر بزرگ شدم كه بدونم مهمترين اتفاقي كه برايم افتاده، چي بوده
فكر نميكنيد، من ميفهمم كه چرا به مدرسه عادي نميرم؟
يا هميشه از جايي به جاي ديگه ميرم؟
در تمام اين سالها دنبال مادرم ميگشتي
و اون كتاب، فقط نميفهم ... كه چطور اين چيزها
مگي
تو بايد يه چيزي بهم بگي
من بعضي وقتها درباره اش مينويسم- واقعا؟ -
آره، من درباره اش داستان ميسازم
تو داستان ميسازي؟ مگي، ميدوني نميخوام اين كار رو بكني
اما بايد اين كار رو بكنم
حس ميكنم كلمات اون رو دوباره برميگردونه پيشم
آره
كلمات نوشته شده
قدرتمند هستند
تو بايد مراقبشون باشي
فكر ميكني دوباره اون رو ببينيم؟
اميدوارم، مگي
اميدوارم
از اون فاصله بگير سه قدم بيا عقب
... آ
داري چيكار ميكني؟ اينجا، جاي بچهها نيست
فكر كردم واضح توضيح دادم يالا، بيا بيرون
متاسفم، فقط دنبال يه كتاب براي خواندن ميگشتم
اون اثر بيني توئه؟
هيچ ميدوني اين كتب خطي چقدر ارزش دارند؟
آره، ميدونم
ميدوني، واقعا؟
اون كتاب ايرانيه مگه نه؟
از روي تذهيبهايش ميگم
رنگهاي آبي و صورتي و پس زمينه با طرحهاي طلايي
No comments yet. Be the first to leave one.