Prvních 200 řádků.
~رویای چانگان~
~قسمت بیست و پنجم~
عالیجناب
،طی سالهای گذشته
عمه
چندتا قلعهی نظامی توی هنگ آن درست کرده
،و عالیجناب
شما میدونین که اون قلعهها کجا هستن
،پس
امکان نداره که میشا رو توی اون قلعهها
قایم کرده باشه
،اما
اگر ببردش جاهای دیگه خیلیم امن نیست
،پس
پرخطرترین جا
میشه امنترین جا
...پس، اون
پس، تو فکر میکنی
میشا توی دربار بنفش پوشان مخفی شده
،اگه بخوای آب ذخیره کنی
بهترین راه اینه که
بذاری توی چشمه بمونه
بهترین راه برای اینکه
بتونه میشا رو
مخفی کنه
گذاشتنش بین
گروهی از دختراست
اینجوری، کسی پیداش نمیکنه
عالیجناب
امشب، حدودای ساعت11
عمو تلاش میکنه عمه رو تو بندر نگه داره
،ما هم به دربار بنفش پوشان میریم
تا ببینیم که میشا اونجا هست یا نه
عالیجناب
میدونم که
چون قبلاً در مورد عمه
بهتون راستش رو نگفتم
الان
ازم ناامید شدین
ناراحتی و عصبانیتتون رو درک میکنم
ولی الان فقط میتونم
تلاش کنم میشا رو نجات بدم
میذارم زمان
همه چیز رو در موردم ثابت کنه
اگه همون موقعی که
داریم میشا رو نجات میدیم
سر و کله چنگ شی پیدا بشه چی؟
اگر جلومون رو بگیره چی؟
،با شمشیرم
،با دل و جونم
و زندگیم
جلوش رو میگیرم
،بانو جاد
منم
اومدم میشا رو پیدا کنم
شما میدونی کجاست؟
عمه داره یه اشتباه بزرگ میکنه
قبل از اینکه دیر بشه
باید جلوش رو بگیرم
هرچند که یه جنگجویین
و باید از دستوراتش اطاعت کنین
ولی تالار یوژن
الان تحت فرمان منه
و من
به کمکتون نیاز دارم
لیو میشا اینجا نیست
زی یوآن؟
پس یانژی واقعا آزادت کرده
آزاد کردنش تو سرش بخوره
خودم فرار کردم
تظاهر به مهربونی نکن
باشه
تو نجاتم دادی
دل سفیدی
لطفاً از بانو جاد بپرس که
میشا کجاست
اونم نمیدونه
چنگ شی میشا رو
به دربار بنفش پوشان نیاورده
حداقل، هیچوقت اینجا ندیدتش
اینطوری نمیشه که
عمه باید
میشا رو یه جای خیلی واضح پنهون کرده باشه
قبلنم بهت گفتم
که چنگ شی همچین آدم خوبیم نیست
حالا، تو و چی یان
خودتون فهمیدین
!عالیجناب
!عمه، بس کن
ایشون امپراتورن
چطور جرات میکنی زانو نزنی؟
قبلاً با همدیگه جنگیدیم
هنوزم میخوای تظاهر کنی چیزی نشده؟
در اصل فکر میکردم
سه تا فرد سلطنتی هستن که
میتونم بهشون اعتماد کنم
،هوآیزی
،هان دینگ
و تو
به من اعتماد داری؟
،تو دنبال ثروت یا قدرت نیستی
خودت رو هم
تسلیم یکی مثل چیو زیلیانگ
نکردی
یه دلیل
یه دلیل واسه خیانت بهم بیار
هیچ دلیلی نداره
فقط ازت بدم میاد
ازم بدت میاد؟
آره
لیاقت کافی برای امپراتوری رو نداری
دل رحمی، جنگجو نیستی، بزدل و بی فکری
قدرت انجام مسولیتهات رو نداری و نمیتونی خواجهها رو کنترل کنی
و امپراتوری شینگ رو استوار نگهداری
برای همینه که باید تسلیم بشی
بزار یه آدم تواناتر امپراتور بشه
!چنگ شی
!چنگ شی
جایگاهتو فراموش کردی
تا حالا بهش فکر کردی؟
چیزایی که الان گفتی
برای قتل عام
کل خانواده و خاندانت کافی بود
!عالیجناب
که ازم بدت میاد هان؟
پس بهم بگو
اون کیه که
لیاقت به تخت نشستن رو داره؟
برادر کوچیکم
!مزخرفه
عالیجناب، لطفاً نشنیده بگیرین
خانوادهی اون فقط منم، که برادر بزرگشم
هیچ برادر کوچیکی وجود نداره
چی یان
میدونی من کیم؟
کی هستی؟
،طبق ردهبندی خانوادگی
من خاله توام
هردومون از نوادگان
امپراتور چینگ ایم، چی یان
،بانوی پیر خانوادهی چی
هفتادساله بوده
یه دفعه به چنگ هوآیزی
مقدار زیادی پول داده
بله
چنگ هوآیزی احترام زیادی براش قائل بود
برای همین همیشه بهش کمک میکرد
پیرزن اعتراف کرد که
چنگ هوآیزی
با خودش یه زن آورده بود
همون وقتی که ازش کمک خواستن
نقاشی ای از چنگ شی رو نشونش دادم
همونی بوده که باهاش اومده بود
،پس
چنگ هوآیزی وقتی از پوژو فرار میکرده
تنها بوده و
وقتی اومده پایتخت
یهو چنگ شی رو دیده
درسته
پدر و مادرم مردن
فقط بخاطر اینکه برای تاج و تخت میجنگیدن
پدرم به دست پدربزرگش کشته شد
برنده قانونگذاری میکنه، و بازنده با اونا زندگی میکنه
هر کسی یه زمانی روزگار به کامشه
اون موقع پدرم به پدربزرگش باخت
و حالا، به خودت نگاه کن هیچ جاه طلبیای تو وجودت نیست
وقتشه کنارهگیری کنی
میدونستم
همیشه یه چیزی اشتباه بود
مطمئن بودم خون سلطنتی تو رگات داری
پس، توهم از نوادگان خانواده چی هستی
پس، من کی ام؟
واقعا برادرزادهتم؟
چنگ رویو هشت سال پیش
وارد قصر شده
درسته
پس، گذشته چنگ رویو
ساختگیه
،پس
سوال آخر میمونه
یعنی چنگ رویو و چنگ شی
با هم فامیلن؟
نه تو برادرزادم نیستی
اون موقع، خیلی ها بخاطر قحطی یتیم شده بودن
شانس آوردی
شاهزاده گوآنگ نجاتت داد
فهمیدم خیلی بااستعدادی
و توانایی کار با وسایل نظامی رو داری
برای همین آوردمت تو این کار
واقعا به خاطر این بود؟
پس، عالیجناب، قصدم رو فهمیدی
درسته
آوردمش چون
میخواستم ازش استفاده کنم
تا وقتی بزرگ شد اغوات کنه
عالیجناب، خوشبختانه تو گول خوردی
ولی حیف که دلبر خوشگلت بهم خیانت کرد
باورم نمیشه
هیچکدوم از حرفات باورم نمیشه
تو بهم خیانت کردی
No comments yet. Be the first to leave one.