Prvních 173 řádků.
همه کارا با منه
...هر دفعه یه چیزی گردنم میاندازه
هر چی میخواستی گفتی
الان بکشمت؟
وزیر، خودم به این اسناد میرسم
نگران نباشید و استراحت کنید
وزیر، اینجایی؟
وزیر
چی شده؟
حقیقت داره که ولیعهد از دنیا رفتن؟
منظورت چیه از دنیا رفتن؟
کابوس دیدی؟ چی داری میگی؟
اینو ببین
نامه از طرف ژنرال جههونه
گفته گروه پیونسو ولیعهد رو کشتن
گفته به مرز میره تا سپاهش رو آماده کنه
واقعاً ولیعهد بدرود حیات گفتن؟
چه خبره؟
بیا اینجا، مضطرب نباش و بخون تو نامه چی نوشته
ژنرال جههون میخواد نیروهاش رو بیاره؟
...درسته. ولیعهد بدرود حیات گفتن، برای همین
کی هستی؟
!باید جلوش رو بگیریم
...چرا تو - !سرورم -
!فکر کردم از دنیا رفتید
حالتون خوبه
زندهاید
نیروها. سربازها - خیلی ترسیدم -
سرورم - صبر کن -
باید جلوش رو بگیریم - !بریم -
نمیتونم بیشتر از این به خائنان اجازه جولان بدم
...جشن تولد ملکه مادر
...دِموک و دستیارانش رو
و تمام خائنان رو به یکباره به دَرک میفرستم
حق رو به این مملکت بر میگردونم
جشن تولد ملکه مادر
نیروهاش رو به موقع میرسونه
برم دنبالش؟
باید جلوش رو بگیرم
سرورم، به نظر من
جههون الان تیریه که از کمان رها شده
چیزی نمیتونه جلوش رو الان بگیره
حتی اگه بفهمه زندهام؟
اون وفادار و پرشوره
اما تقریباً جونتون رو از دست داده بودید
...معتقده
برای محافظت از شما
سربازهاش رو هر هزینهایم هم داشته باشه تجهیز میکنه
...یعنی
نمیتونیم جلوی جنگ رو بگیریم؟
...یعنی
فقط یه راه داریم
باید کاری کنیم تا نتونه ...سربازان مزیش رو
تجهیز کنه
...میگید گروه پیونسو
باز هم سعی کردند بکشنتون؟
خوشبختانه، کسی با به خطر انداختن جون خودش نجاتم داد
برای همین زندهام
از اون شخص بسیار سپاسگزارم
به خاطر مسئله فوری که باید باهات در میون میذاشتم اومدم
ژنرال جههون، فرمانده ارتش
سعی داره افرادش رو از مرز احضار کنه
...میخواد به قصر بیاردشون
تا تمام افراد گروه پیونسو رو بکشه
میخوام جلوش رو بگیرم. کمکم میکنی؟
کمکم میکنی؟
...میشه
سوالی ازتون بپرسم؟
بفرمایید
گروه پیونسو دشمنیه که میخواید از بین ببریدش
...چرا میخواین جلوی ژنرال جههون رو
بگیرید؟
...چون نمیتونیم
افراد بیگناه رو قربانی کنیم
چون نمیتونیم بذاریم وحشیها به کشور حمله کنن
چطور میتونم کمکتون کنم؟
چی شده؟
چرا بازم میخواستید سرپرست دستفروشها رو بکشید؟
قول دادید اینکارو نکنید
پس چرا دوباره سعی کردید بکشیدش؟
رئیس دستفروشها
انگار غیر از من دشمنان دیگهایم داره
کار شما نبود؟
استاد دِموک
باید سریعاً مجمع برگزار کنیم مورد فوری پیش اومده
...ژنرال جههون
میخواد لشکر کشی کنه
چطور فهمیدی؟
جنگجویان زیادی از گروه پیونسو تعقیبش کردن
اما از اونجایی که تمام استراتژیهای جنگی رو بلده
از خودش هیچ رد یا مدرکی به جا نذاشته
پس چطور انقدر از نقشهاش مطمئنی؟
از طریق گروه بازرگانان با خبر شدم
گروه بازرگانان؟
...این که بازرگانان شمالی و جورچه اخیراً
با هم مراوده داشتند عجیب بود برای همین در موردش کندوکاو کردم
فهمیدم ژنرال جههون با جورچه صلحنامهای امضا کرده
فکر میکنین چرا حقیقت رو پنهان کرده؟
...و
به دیدن ملکه مادر رفته و خصوصی باهاشون حرف زده
...همه چیز
به این اشاره داره که محرمانه میخواسته سربازاش رو حرکت بده
استاد دِموک
فکر میکنم نظراتشون درسته
باهاش موافقم
ژنرال جههون سعی داره ارتش رو تجهیز کنه
نگران نباشین
برای مقابله باهاش برنامهای دارم
...از بازرگانان شمالی استفاده میکنم
و مانع معامله مواد غذایی با جورچه میشم
اینجوری جورچه تهدیدی میشه و مشکل درست میکنه
...ژنرال هم مجبور میشه از تصمیمش منصرف شه
و اول جلوی اونا رو بگیره
به نظر ایده خوبی میاد
واقعاً کارت خوبه
سرپرست یانگسوچونگ
بله، استاد
به مرز برو
اگه نقشهاش کارگر نیفتاد
...هرطور شده
سر ژنرال جههون رو برام بیار
چشم، استاد
...ملکه مادر باید انتظار دیدن
ژنرال جههون رو در روز تولدش داشته باشه
اون نمیآد
کارم رو برای متوقف کردنش شروع کردم
نمیتونم بذارم مردمم به خاطر جنگ داخلی از بین برن
نگران گایونم. میتونم ببینمش؟
نمیدونه ولیعهدم
فکر میکنه سرپرست دستفروشها چونسو هستم
پس فعلاً مخفی نگهش دار
ازت خواهش میکنم
خواجه بزرگ، بیرونی؟
بله، عالیجناب
بانو هان رو بیار
بله، عالیجناب
میخواستید من رو ببینید، عالیجناب؟
داروهایی که برات فرستادم به دستت رسید؟
بله، عالیجناب
حالت چطوره؟
خوبم
...بدون اجازه من
مریض نشو
...فراموش نکن برای پادشاه کار میکنی
و همیشه مراقب خودت باش
چشم، عالیجناب
دیگه میتونی بری
نمیتونیم صحبتمون رو اینطوری ادامه بدیم
پس بیا به گلخونه بریم
یادتون رفته بانوی دستیاره؟
میدونین دیدن بانوی دستیار ...چه جرم سنگینیه
اونم وقتی سرپرست دستفروشهایید
وقتی نجاتم میداد تقریباً مُرد
نگرانش بودم
بیاحتیاطی کردم
لطفاً خوب مراقبش باش
ازم میخوای مراقبش باشم؟
مدت زمان بیشتری نسبت به شما میشناسمش
انقدر پایین مرتبه بودم که حتی اسم هم برام زیاد بود
و اون کسی بود که روم اسم گذاشت
از بچگی با هم بزرگ شدیم با هم داروها رو شناختیم
...و تمام این مدت، من - عاشقشی؟ -
...تو هم
عاشقشی؟
با این ماسکی که دارم خوارم میدونه
میدونین چرا؟
چون فکر میکنه من شمام
ازم متنفره چون فکر میکنه من پدرش رو کشتم
...که یعنی
از شما متنفره
چرا نمیگین کی هستین؟
تا کی میخواین با اسم چونسو فریبش بدین؟
...من
No comments yet. Be the first to leave one.