Prvních 183 řádků.
Pouya
آیوفیلم تقدیم میکند
زوهی پیری باهام درمیون گذاشت...
ظاهرا اولین مبارزه هیوما تو دوازده سالگیش رخ داده
صید شده در دریای شمالی بختاپوس خشک شده
صید شده در دریای شمالی بختاپوس خشک شده
میوه فروشی نوریکی
دوازده؟
نفرتش نسبت به تسوکوموگامی تحریکش کرد تا دنبال اطلاعات بگرده
خودش تنهایی فرار کرد،
و جونش رو بخاطر شکار تسوکوموگامی به خطر انداخت
خشکباری
سوگیتورا
"اونیگاراوا ی او."
تسوکووموگامی ای که اونجا داشتن تقریبا به اندازه ما قدرتمند بودن
هیوما تو هیجده سالگیش نابودشون کرد
چی؟!
احمقانهس، نه؟
حاجی هنوزم که هنوزم باورم نمیشه
ولی تو اون نبرد وخیم جون سالم به در برد
هیوما خیلی قویه
خب، نماینده کادوموری
همش همین بود؟
روح نحس
:مترجم
Pouya
آیوفیلم تقدیم میکند
شرایط
کنجکاو شدم
قبلا بهت چی گفتم؟
حرکات بزرگی مثل اون حتما سریع خستهش میکنن
وایسا
بزار یکم بیشتر بازی کنیم
بازم هست؟
تو....
یاگن!
— یاگن —
انگار خوب سورپرایزی براش آماده کردیم
میبینی؟ واقعا دست به هرکاری برای نفع خودم میزنم
که اینطور
بعد اینکه ترکت کردم، به دست خدمت ساینومه کیوتو جایگذاری شدی
فکرشم نمیکردم اینجوری ببینمت
یاگن...
"تسوکوموگامی ها انسان نیستن، ولی درسته که طبق اشیایی که هستن مورد استفاده قرار بگیرن؟"
شما کادوموری ها تسوکوموگامی های رو فقط به عنوان ابزار میبینین، نه؟
بنظرت شرمآوره؟ زیاد از این چیزا میشنویم
خب، این رسم باعث شده که کیوتو امن بمونه، درسته؟
چیز قابل تحسینیه
و کادوموری سان هم در باور هاش شک نداره
چنین ادمایی خیلی قوی ان
قوی، هه؟
به اندازه قبل تیز نیست، ها؟
فکرشو میکردم
به اون خانواده علاقهمند شدم
معلوم شد که چرا فقط درمورد ناگاتسوکی بوتان صحبت نمیکرد
اما به " خانواده " تسوکوموگامی اشاره کرد
اون دلقک، نسبت به تسوکوموگامی ها حس پیدا کرده
شایدم، تازه شروع کرده
البته که همون مبارز خوبیه که شایعات میگن
تیغ نفرت به کسی رحم نمیکنه
ولی اگه یه چهره آشنا بزاری جلوش، یهو با شک و تردید شکست میخوره
زوهی...
تو این پسر رو فرستادی تا تسوکوموگامی ها رو بهتر درک کنه و در این حین هم رشد کنه
برعکس از آب درومد
فقط شکننده ترش کرد
هی، بچه...
اگه اینجا شکست بخوری حبست میکنم
و حتی اگه کار یاگن هم بسازی....
درحالی که ذهنت بخاطر نابود کردن چیزی که بهش حس پیدا کردی، از کار افتاده
با طلسم کنترل بهت ضربه میزنم
جنگیدن با اونیکی دیگه سخت میشه
یاگن، به اندازه کافی بدبختی کشیدی ، مگه نه؟
اره.
انتخاب درست همینه
هرچی نباشه اونا فقط اشیاء ان
ولی من بردم!
خب؟ بعدش چی؟
چـ چطوری...؟
چطوری هنوز انقد آرومه
چی؟
من....
نجاتش داد؟
پس براهمین گذاشت انقد نزدیکش بشه که تو خطر ضربه خوردن قرار بگیره
تا بتونه طلسم رو از صورتش برداره؟
لباسام کجان؟
چرا؟
مجبور نبودی نجاتش بدی
چرا راه آُسون رو انتخاب نکردی؟
چه سوال مسخره ای
غریزی بود
غریزه بهم گفت این تنها راهه
منم بهش گوش دادم
همون قضیه قدیمی" فکر نکن، حس کن،" ها؟
دقیقا همونجوریه که میگفتن
مام ینفر اینجوری تو خانوادهمون داریم
با کله میپره تو جهتی که بهش باور داره
یچیزی بین حماقت و شجاعت
ولی به هرچیزی که باور داره پایبنده
اون....
اره. داداش کوچولومونه، هیوما
بابا، برای الان بسه دیگه نه؟
برادرام همه مهره هاشون رو از دست دادن، پس یجورایی دیگه کیش و مات
به تو ربطی نداره، تسوباکی
خب، بابا...
اگه بیشتر از این پیش بری....
شاید دیگه طرف هیوما چان رو بگیرم
طلسم های شکل گیری؟
ازت خوشم اومد، میبینی؟
یه بچه یاغی دیگه، ها؟
ماتسو، بلند شو
توم پاشو تسوباکی
باشه!
حالا چی، نماینده کادوموری؟
خودت چی فکر میکنی؟
ممکنه که یکم زیاده روی کرده باشم ولی...
پاس شدی!
با موفقیت پاس شدی، هیوما کون!
درحالی که میخواستم گواهی عملیاتی رو بهت بدم میخواستم یکم هم تستت کنم
و درهمین حال که سعی در تست قدرتت داشتم
شاید یکم راجب ناگاتسوکی سان بد گفتم
ولی حالا تصویر کلی دستم اومده
چقدر قوی و قدرت تصمیم گیری خوبی داری تو بچه
فکر کنم خوب تو این شهر جا بیوفتی
قضیه این بود پس...؟
ساده لوح
میزارم یاگن تحت توقیف تو باشه
حالا تحت حوزه کوناتو قرار میگره
هیوما کون
تو ازون جالباشی
امیدوارم بیشتر ببینمت
هی
برای امروز بهم مدیونی
وقت کردی یه پیامی بده
یه صحبت خوب و طولانی در انتظارمونه....
با یادِ هایاتو سان و کوسیو سان
تو....
تسوباکی.
کادوموری تسوباکی
فعلا!
ببخشید
میدونی اینجا چخبره
و... من باید چیکار کنم؟
تو راه برات توضیح میدم
حالا همراهم بیا
وایسا ببینم
کوشیگه تو حموم خوابش برده؟
اره، ظاهرا چندروزه که داشته نوشیدنی میزده
هائوری، هواش رو داشته باشه
یو، یه دست لباس جدید! کاگامی، حوله خیس بیار
هی، بوتان بوی یچیز سوخته نمیاد؟
پس، کوشیگه هم برگشته
این دیگه چیه؟ خانه شرارت؟
چرا همچین فکری کردی؟ اسکان ناگاتسوکیه
قلعه شیطانی اون شکارچیان تسوکوموگامی؟
هنوز بهش باور داری؟
با کوناتو تماس گرفتم
فردا یکی میاد دنبالت
همین امشبو اینجا میمونی
اوه! خوش برگشتی، هیوما سان
چرا انقد داغونی؟
دلیلی نداره
وـ وایسا یه لحظه
کیه که نخواد از دستش خلاص شه؟
اون چشما...
نمیدونم برنامه داشت چقدر پیش بره
ولی چشماش، تو اون لحظه کاملا صادق بودن
هم بچه ها هم بزرگسالا از بوتان دوری میکردن
نگاتسوکی سان تموم زندگیش در معرض اون بوده
ببخشید.
اخه، همیشه انگار کتک خورده برمیگردی
شبیه بچه های سرکشی
خب؟ بیا تو
چیزی شده؟
نه
انگار وقتی صورتتو دیدم آرامش خاصی بهم دست داد
ها... امم... ها؟
ببخشین. هیچی بیخیال
بهرحال، یاگن
میبخشیا، ناگاتسوکی سان
میشه امشبو اینجا بمونه؟
لباسای پاره... زخم هاش..
لباسای خراب شده... دختر قشنگی که انگار ترسیده...
فقط دلم براش سوخت بابا
No comments yet. Be the first to leave one.