Prvních 200 řádků.
ببخشید منتظرت گذاشتم، آسونا.
شینو- نون!
آسونا، حدود پنج کیلومتر از جنوب اینجا، یه چیزی شبیه خرابههای متروک میبینی.
فکر کنم بتونیم اونجا بدون محاصره شدن به دشمن حمله کنیم.
خیلخب، شینون.
بازی واقعیت مجازی چندین نفرۀ آنلاین
جامعۀ آماری VRMMO آمریکا هرچقدرم که باشه،
شک دارم بتونن به همین زودیا بیشتر شن.
اگه بتونیم بازیکنایی که الآن دارنُ شکست بدیم، دشمن فکر نکنم بتونه کاری کنه.
باشه، بسپرش به من.
خب راستی، کیریتو تو این دستهـست؟
لازم نیست انقدر رسمی برخورد کنی.
کیریتو- کون این داخله.
عه؟
پس یه لحظه برم یه سلامی بکنم.
سـ- سلوس- ساما؟
سلام! از آشناییـتون خوشبختم.
شاید شبیه سلوس باشم، ولی در باطن نیستم.
اسم من شینونـه.
آره، منم مثل آسونا، اهل دنیای واقعیـم.
و دوست... کیریتو ام.
که اینطور.
همهـشون دخترن!
تازه هنوز فقط ما نیستیم!
حتی اگه روحت عمیقاً صدمه دیده باشه،
خیلی از آدما هستن که روحتُ خیلی خوب بشناسن.
ببین، احساسش نمیکنی؟
اون «تو»ـی که تو باطن منی.
همونی که شوخ، بازیگوش، کلهشق و سادهلوحه...
و همونی که از همه قویتر و مهربون تره.
نگران نباش. کیریتو هیچی نشده خوب میشه.
اون موقع که واقعاً نیازش داریم، آره؟
خیلخب، من جلوتر از شما پرواز میکنم سمت خرابهها پستی و بلندی زمینُ نگاه بندازم.
شماهام مراقب کیریتو باشین، باشه؟
می- میگم، شینون، الان گفتی «پرواز کنم»؟
تو... میتونی پرواز کنی؟
آ- آره.
به نظر میرسه قدرت خاصیه که به اکانت «سلوس» داده شده.
چیزی راجع به محدودیت زمانی و اینا هم نشنیدم.
پس اونوقت ما کسایی نیستیم که باید نجات داده شن!
آلیسـه. لطفاً برو دنبال آلیس- سان که توسط امپراتور گروگان گرفته شده!
خرابههای دروازۀ شرقیِ قلمرو تاریکی
لن.
ماها سر چی میجنگیدیم؟
چرا همهـتون باید برای اونا میمردین؟
آخ!
واسه همینه که از تجهیزات جدید بدم میاد!
نگاه نکن! منُ نگاه نکن!
ام، عصر بخیر.
یا بهتره بگم صبح بخیر؟
چرا فرار نمیکنی؟ چرا جیغ نمیزنی؟
تو یه آدمی، پس چرا؟
«چرا»؟
خب چون تو هم آدمی دیگه؟
آ- آدم؟ من؟ چه مسخره!
با دیدن نمیفهمی؟ من یه ارکـم!
ارکی که شما «یوم»ها برچسب خوکی روش میزنین!
ولی باز آدمی دیگه؟
آخه، من و تو اینجا وایستادیم داریم حرف میزنیم. دیگه چی لازمه؟
دیگه؟
اون به کنار، ما الآن کجاییم؟
امم، اسمت چیه؟
مـ- من لیلپیلینـم.
لیلپیلین؟ اسم قشنگیه. من لیفام.
سلام، از آشناییت خوشوقتم.
تو، یه شوالیۀ ارتش امپراتوری انسانهایی، نیستی؟
پس من تو رو به عنوان زندانیم میبرم.
میبرمت پیش امپراتور!
امپراتور که میگی، منظورت «وکتا»، خدای تاریکیـه دیگه؟
آ- آره.
گرفتم.
خب پس منُ ببر پیشش.
این دختره کیه اصلاً؟
اگه بتونم حرف بزنم، آدمم؟
گوبلینها، ارگها، و غولها هم همه میتونن حرف بزنن،
ولی فقط چون شکلمون فرق داره، آدمـا تحقیرمون میکنن.
با این حال، این دختر...
بیا
این چیه؟
تـ- تو دی آی الی!!
این بو... چه بویی!
چه رایحۀ زندگی خوشطعمی!
چه اسیر فوقالعادهای گرفتی!!
کارت خوب بود، خوکصفت.
به عنوان پاداش، یه چیز سرگرم کننده نشونت میدم!
چطوره؟ تا حالا بدن یه زنُ ندیده بودی، نه؟
شاید این منظره از سر یه خوکصفت زیادی باشه.
ولی از اینجا جالب میشه.
فقط نگاه کن.
سیستم کال!
انتقال طول عمر انسان، به خود!
عالیه! عالیه!!
- چه غلیظ و خوشطعمه! - دا- داری چیکار میکنی؟
اون دختر زندانی منه! دارم میبرمش پیش امپراتور!
خفهشو، خوکصفت عوضی!
یادت رفته امپراتور به من فرماندهی کامل داده؟
تصمیم من تصمیم امپراتورـه.
فرمان من هم فرمان امپراتورـه.
باورم نمیشه!
داره هجوم میاره... دوباره داره سرازیر میشه!
برای منه! این همهـش برای منه!
باید تحمل کنم.
نمیتونم بدون دونستن اوضاع کسی رو از این دنیا بکشم.
بس کن.
بس کن!
چی میگی؟ داری به من دستور میدی؟
مگه بهت نگفتم، خوکصفت؟
این زندانی دیگه مال منه!
هرچقدرم که ازش جون بکشم،
حتی اگه تمام جونشُ از بدنش همینجا بکشم، به تو ربطی نداره، فهمیدی؟
ولی خب آره.
کسی که پیداش کرد تو بودی، پس شاید یه امتیاز کوچیکی در کار باشه.
پس، همین الآن اینجا لخت شو.
چی داری میگی؟
از وقتی تو رو توی اون زره و شنل مضحک دیدم، همیشه خندم میگرفته.
یه خوک بیچیز که تقریبا شبیه آدمه.
اگه همین الان لخت شی، چهاردست و پا بیفتی روی زمین و خرناس بکشی،
اونوقت شاید این دختره رو بهت پس دادم.
ولی باز آدمی دیگه؟
دیگه چی لازمه؟
نکن.
من... طوریم نیست، پس...
اینکارُ نکن!
زودباش، چی شده خوکصفت؟ لخت شو دیگه!
یا نکنه با منظرۀ بدن لخت آدم تحریک شدی؟
من...
من...
من...
آدمم!
خوک کثیف!
چطور جرئت کردی رو من خراش بندازی!
سلاخیت میکنم، میریزمت تو یونجه،
میدم گرازـا...
تا بخورنت!
یه آدم، یکی دیگه رو میبُره تا یه خوکُ نجات بده؟
نه.
شیطانُ میبُرم تا یه آدمُ نجات بدم!
خرابههای جنوبی قلمرو تاریکی
کیریتو رو میسپرم به شما دیگه.
باشه! بسپرینش به ما، آسونا- ساما!
قول میدیم ازش محافظت کنیم!
حتی اگه جونمونُ از دست بدیم.
نگران نباش. نمیذاریم دشمن برسه اینجا، به هر قیمتی.
حمله کنید!
عین همیشه وقتی جنگی میشه رحم نمیکنه!
اون دختره رو چه جـوری بکشم!
برای چی بهش نمیرسم؟
حتی با اینکه بین راه 3 تا اژدها عوض کردم؟
این خدای تاریکی میتونه حیات یه اژدها رو تغییر بده؟
پس چارهی دیگهای ندارم...
منُ ببخش، اژدهای بینام.
شمشیرِ زمان-بُرنده...
اوراگیری!
اوراگیری یعنی شمشیری که گذشته رو میبُره.
حتی یه امپراتور هم نمیتونه زمان رو به عقب برگردونه!
اگه شکست خوردم، به شمال برگردین و به دسته ملحق بشین.
امپراتور وکتا.
همهی دنیویها مثل تو اهریمن نیستن...
با دیدن اون دختره آسونا این برام مشخص شد.
ولی تو اهالیِ سرزمین تاریکی رو به میدان جنگ کشوندی!
و نه فقط ما، بلکه دهها هزار از اونها رو به طرز بیرحمانهای به کشتن دادی.
همین ثابت میکنه که انسانی مثل تو از ریشه شرور و بدذاتـه.
بهاش رو باید بپردازی.
سنگینی تمام جانهایی که .در میدان نبرد از بین رفتن رو میفهمی
با این ضربه،
بهت میفهمونم!
چطوری جاخالی داد؟
گرفتمت!
شمشیر زمان-بُرنده... کاراگیری!
پس تو میتونی تجسمِ دیگران رو ببلعی؟
تجسم؟
که اینطور. ذهن و اراده؟
ذهن تو مثل یه شرابِ نابِ قدیمیـه.
قوی و غلیظ و سنگینـه... همراه با تهمزهای ماندگار.
به سلیقهی من نمیخوره،
ولی شاید بهتر باشه قبل از غذای اصلی، بشقابمُ تموم کنم.
حالا، بذار بیشتر بنوشم.
منُ دست ننداز!
بردم!
چه اتفاقی داره میفته؟
نه، اصلا از اول میخواستم چیکار کنم؟
الان من وسط نبرد حواسم پرت شد؟
عوضی، تو از شمشیرم تجسمِ من رو بیرون کشیدی؟
تا اینجای کار سرگرم کننده بوده، عالیجناب.
ولی اینکه نشه با شمشیر جنگید نبرد رو سخت میکنه.
واقعاً که!
راستی، هنوز اینُ امتحان نکردم.
نکنه از فاصله دور هم...؟
فقط با اشاره کردن شمشیرش به من تونست افکار آگاهانهم رو متوقف کنه؟
چجوری باهاش مقابله کنم؟
قبلاً یه بار از کاراگیری استفاده کردم، پس دیگه کار نمیکنه.
اون یکی مهارت مخفیم اوراگیریِ رهایی حافظهست، ولی از کجا معلوم که روش تاثیری داشته باشه؟
تا حالا دربارهی مرگ دلشوره داشتی؟
اینجا مکانیـه که قراره توش بمیرم، اعلیحضرت؟
بچه جون.
من هیچوقت نتونستم عشق پدرانهای که همیشه از درون میخواستی رو بهت بدم.
ناسلامتی حتی پدر و مادر خودم رو هم یادم نیست.
ولی یه چیزی رو میدونم.
یه پدر یا مادر تا سرحد مرگ از فرزندش محافظت میکنه.
البته که تو تا آخر عمرت این رو درک نخواهی کرد...
No comments yet. Be the first to leave one.