Prvních 200 řádků.
«هـــمـلـت» اثر ویلیام شکسپیر
ترجمه ی حاضر برگردان ادبی ماندگار م.ا. به آذین از نمایشنامه «هـملت» بوده و کلیه حقوق مادی و معنوی آن © متعلق به انتشارات دوران و مترجم این اثر می باشد
Monday, February 22, 2016
صحنهی کاخ السینور
در مورد آحاد مردم نیز چنین است
،چه بسا که به سبب لکهی ناهنجاری در سرشتشان
یا از سلطهی جبارانهی خویی
،که غالباً دیوار بست و برجهای عقلشان را واژگون می کند
یا از آن رو که عادتی در ایشان بیش از حد رشد یافته
باری، این گونه کسان که تنها مهر یک نقص بر پیشانی دارند
حتی اگر دیگر فضیلتهایشان به پاکی فیض یزدانی بوده
چه بسا که در دیدهی عیبجوی عامه
برای همین یک نقص مردود گردند
...این نمایش حزن انگیز
...مردیست
که نتوانست تصمیم بگیرد
کیست؟ - هـه! جواب با توست؛ ایست! شناسایی بده -
زنده باد شاه - برناردو؟ -
خودش - درست سروقت آمده اید -
هم اکنون ساعت 12 بار زنگ زد
برو بخواب، فرانسیسکو
از این تعویض پاس بسیار ممنونم
...سرمای سختی است
و دلم آشفته است
در نگهبانیات خبری نبوده؟
یک موش هم نجنبیده - خوب، شب خوش -
اگر هوراشیو و مارسلوس را
که با من پاس می دهند دیدی، بگو عجله کنند
گمانم صدای پایشان را می شنوم
ایست، های! کیستی؟ - دوستاران این آب و خاک -
و جان نثاران شاه دانمارک - شبتان خوش -
خدا به همراه، سرباز شریف، پاس را که از تو تحویل گرفت؟
برناردو به جای من آمد. شبتان خوش
!آهای! برناردو - حرف بزن، چه! هوراشیو هم آمده؟ -
ای، کم و بیش
خوش آمدید، هوراشیو
خوش آمدی، مارسلوس عزیز
خوب، باز هم آن چیز امشب ظاهر شد؟
من چیزی ندیدهام
،هوراشیو می گوید توهم خود ماست و بس
...و نمی خواهد آن منظرهی ترسناکی را که
ما دو بار دیدهایم باور بدارد...
از اینرو به اصرار از او خواستهام که دقایق این شب را با ما به نگهبانی بگذراند
تا اگر آن شبح باز بیاید بتواند دیدهی ما را تصدیق کند و با آن سخن بگوید
بهاه! پدیدار نخواهد شد
...شما که گوشتان در برابر داستان ما این همه
...دیرباور است، کمی بنشینید تا یک بار دیگر بگوییم...
در این دو شب چه دیدهایم...
خب، بنشینیم
و به سخنان برناردو در این باره گوش کنیم
،همین دیشب
...هنگامی که آن ستاره که آنجا در باختر قطب است
در مدار خود این بخش آسمان را که اینک در آن می درخشد، روشن کرد
...من و مارسلوس، به صدای زنگ ساعت یک
هیس! ساکت؛
نگاه کن، دوباره از آنجا می آید
درست به همان هیئت شاهی که درگذشت
هوراشیو، تو درس خواندهای؛ با او حرف بزن
آیا شبیه شاه نیست؟
درست توجه کن، هوراشیو - خیلی شباهت دارد -
مرا با ترس و حیرت شکنجه می دهد
میل دارد با او سخن بگویند
هوراشیو، ازش چیزی بپرس
اگر آوازی داری و می توانی به کارش ببری
با من سخن بگو
...اگر کار نیکی برای
،آرامش تو و رستگاری من می توان کرد... !آه، سخن بگو
!باش، سخن بگو مارسلوس، نگهش دار
!اینجاست - !اینجاست -
رفت، پاسخی نخواهد داد
ها، هوراشیو؟ می لرزید و رنگتان پریده است
آیا این چیزی ورای وهم و خیال نیست؟
در این باره چه می گویید؟ - ...خدای من گواه است، اگر ضمانت محسوس -
،و درست چشمان خود من نمی بود نمی توانستم باورش بدارم
آیا شبیه شاه نیست؟ - همان قدر که تو شبیه خودت هستی -
عجیب است
می خواست سخن بگوید که خروس آواز برداشت
او، مانند تبهکاران به دیدن برگ سهمگین احضار، به خود لرزید
شنیدهام که خروس جارچی سپیده دم است
...با بانگ بلند و تیزش
خدای روز را بیدار می کند...
و به شنیدن این اخطار همه ی ارواح سرگردان و بی آرام شتابان به زندان گور خود می روند
به آواز خروس ناپدید شد
...می گویند که همواره در آستانهی
...جشن میلاد مسیح
مرغ سحر سراسر شب می خواند
در آن هنگام، می گویند که هیچ روحی یارای بیرون آمدن ندارد
شبها ایمن است
ستارگان دیگر صاعقه نمی بارند و پریان سر بدخواهی ندارند
و جادوی جادوگران از تأثیر می افتد
بس که این برهه از زمان متبرک و سرشار از لطف ایزدی است
من هم این را شنیدهام
و کم و بیش باور دارم
ولی ببینید، سپیده با ردای پشمینهی حنایی رنگش آنجا
در خاور، بر شبنم کوه بلند گام بر می دارد
نگهبانیمان را پایان دهیم
...و اگر از من می شنوید، آنچه را امشب دیدهایم
به هملت جوان گزارش کنیم چه، به جانم سوگند که این روح
که با ما گنگ ماند با وی سخن خواهد گفت
خواهش دارم، همین کار را بکنیم
در کار دانمارک چیزی هست که می لنگد
اگرچه یاد مرگ برادر گرامیمان هملت همچنان تازه است
...و شایسته چنان است که دلهامان اندوهگین
،و سراسر کشور مانند پیشانی مرد غمزده پژمرده باشد
ولی بصیرت در ما چنان با طبیعت ...به جنگ برخاسته است
...که با اندوهی بس خردمندانه به یاد اوییم
و در همان حال خود را نیز در یاد داریم
از این رو، آن که زمانی به جای خواهر ما بود و اینک شهبانوی ما است
،اگر بتوان گفت، با سروری دگرگون گشته
با خوشی و نشاط در مراسم تشییع و سرود ،سوگواری در جشن زناشویی
،در حالی که شادی و اندوه را برابر می داریم
او را به زنی گرفتیم
و این هم بی آنکه از رأی خردمندانهتان
که در این کار همواره به آزادی پشتیبان ما بوده است در گذریم
از همهی شما ممنونم
و اینک، لایرتیس، مطلب چیست؟
شما سخن از تقاضایی به میان آوردید: چه تقاضایی؟
شما نمی توانید با شاه دانمارک سخن از روی خرد بگویید و پاسخ رد بشنوید
تو ای لایرتیس، چه چیزی می توانی بخواهی که نه چندان درخواست تو بلکه عطای خود من باشد؟
...سر با قلب تا بدان حد آشنا و
...دست آمادهی خدمتگذاری دهن نیست
که تاج و تخت دانمارک در حق پدر توست
بگو، چه می خواهی لایرتیس؟ - خداوندگار قضاهیبت من -
از لطفتان رخصت بازگشت به فرانسه می طلبم
من مشتاقانه به دانمارک آمدم تا در روز تاجگذاریتان عرض بندگی کنم
،و اینک که این وظیفه به انجام رسیده است اعلیحضرتا، اعتراف می کنم
که اندیشه ها و آرزوهای من باز رو به سوی فرانسه دارند
و کرنش کنان از مراحمتان پوزش طلبیده رخصت رفتن می خواهند
آیا از پدرتان اجازه دارید؟ پولونیوس چه می گوید؟
،خداوندگارا، بس که خواهش و لابه کرد ...سرانجام رضای مرا
گرچه به کندی بدست آورد...
و من ناچار شدم مهر موافقت اجباری بر خواست او بنهم
استدعا می کنم، اجازه بفرمایید برود
لایرتیس، در ساعت دلخواه برو فرصت از آن توست
چنان که می خواهی به مراد بهترین خصال خود از آن بهره گیر
و اما شما، هملت، برادر زادهام، فرزندم
چگونه است که هنوز ابر اندوه بر شما سایه افکن است؟
هملت جان
رنگ تیرهی شب را از خود دور کن
و بگذار چشمت در شاه به دوستی بنگرد
...با این پلکهای فرود آمده
پدر بزرگوارت را همواره میان خاک مجو...
تو خود میدانی که این سرنوشتی عام است
هر چه زنده است باید بمیرد
و از طبع بگردد و به ابدیت بپیوندد
بله، بانوی من سرنوشتی عام است
اگر این است
پس چرا در دیدهات چنین خاص می نماید؟
می نماید، بانوی من؟
نه، که خود هست برای من "می نماید" در کار نیست
،این نه تنها ردای سیاه من است، مادر عزیز
و نه آن جامهی مرسوم سوگواری
و یا هیچ از آنچه شکل یا شیوه یا ظاهر اندوه دارد
که می تواند مرا به درستی تصویر کند
این همه به راستی نمود است
زیرا کارهایی است که مرد می تواند به خود ببندد
و پیرایه و نمای ظاهر درد است
و حال آنکه آنچه در من است به نمایش در نمی آید
این سرشت خوب و ستودنی شماست، هملت
که در حق پدرتان به ادای این تکالیف سوگواری قیام می کند
ولی از یاد نبرید که پدرتان نیز پدری از دست داد
و این پدر از دست رفته هم پدرش را؛ ...و اگر بازماندگان می باید به اقتضای وظیفهی فرزندی
،یک چند در اندوه ماتم فرو روند
...لجاج ورزیدن در این ماتمزدگی
نشانهی خودسری ناپرهیزکارانه و
اندوهی نه در خور مرد است
،این گناهی در پیشگاه خدا گناه در حق مردگان
و گناه در برابر طبیعت است و در ترازوی خرد نیز پاک بی معنی است
که فتوای عام آن مرگ پدران است
و از هنگامی که نخستین بار کسی مرد تا به امروز :همواره عقل فریاد زده است
"باید چنین باشد"
...برای چه باز باید تندی و سرکشی کنیم
و از آن برنجیم؟
...خواهش می کنم، این اندوه عاجزانه را
بر خاک بیندازید
و ما را پدر تازهی خود بشمارید
زیرا جهانیان باید بدانند
که شما نزدیکترین کسی به تخت مایید
...و من شما را با چنان محبتی گرامی می دارم
...که از آنچه مهربانترین پدر در حق
پسر خود دارد کمتر نیست
و اما دربارهی بازگشتتان به دانشگاه ویتنبرگ
این یکسر مغایر میل ماست
،و از شما خواهش داریم قبول کنید که اینجا بمانید
و به شادی و رامش دیدگان ما
نخستین درباری ما، برادر زادهی ما و پسر ما باشید
هملت، دست رد بر سینهی مادرت نزن
خواهش می کنم، با ما باش
به وینتنبرگ نرو
بانوی من، به بهترین وجهی که بتوانم فرمان خواهم برد
ها، اینک جوابی مهرآمیز و بجا
در دانمارک یکی همچون خود ما باشید
بیایید، بانوی من، این موافقت آزادانه و ...سرشار از لطف هملت
به خوشی بر دلم می نشیند
به پاس آن، بگذار تا امروز هیچ جامی بلند نکنیم
که بانگ شادمانی آن را توپها به گوش ابرها نرسانند
...و سپس هم آسمان هر جرعهی شاه را با پژواک
رعد زمینی بازگو نکند
بیایید، برویم
اوه! کاش این تن سخت سخت جان می توانست بگدازد و آب شود
No comments yet. Be the first to leave one.