Prvních 200 řádků.
باید این بچه رو بدی بیرون. یک، دو، سه.
دینا.
خیلی سخته.
راهنمایی میخوای؟
- خب چرا خودت واسم نمیخونی؟ - میتونم.
اما باید یاد بگیری که بدون کمک کسی بخونی.
چرا؟
چون مهمه.
شاید داریم خیلی سریع پیش میریم.
آره؟
خب...
سلام.
میخوای بیای نزدیکتر تا بتونی ببینی؟
ببینین، اگه جفتتون یاد بگیرین،
میتونین واسه همدیگه نامه بنویسین.
بدو. به کری نشون بدی چه چیزایی بلدی.
این حرف «میم» هست.
چه صداییه که «میم» رو میسازه؟
- ممم. - آفرین.
آفرین، خیلی خوبه. و بعدی؟
- عه... - کری. کری.
عقلت رو از دست دادی.
لوک ازم خواست به نایجل خوندن یاد بدم.
- گفتم شاید کری هم دلش بخواد یاد بگیره... - کری، بیا اینجا.
کری.
تو تنها کسی هستی که واقعاً درکش میکنی.
- وقتی بری چه اتفاقی میافته؟ - از وقتی که اومدی اینجا
با این که نیتهات خوب بودن اما اتفاقات بدی افتادن.
.تام بهخاطر وینی بهمون گرسنگی داد .سلست مُرده
- تقصیر من نبود. - مطمئنی؟
اگه لوک گفته این کار رو بکنی که عمراً اینطور باشه
اما اگه بوده، پس حتماً زده به سرش.
بعدشم، می دونستین اگه موقع این کار یکی شما رو ببینه، چی میشه؟
اون حق نداره همه ما رو مثل خودش نابود کنه.
اما حداقل لوک داره یه کاری میکنه تا نایجل زندگی بهتری داشته باشه.
لوک اصلاً نمیدونه زندگی بهتر چه شکلیه.
کری، دفعه آخرت باشه که با خانم دینا خلوت میکنی، فهمیدی؟
حالا هم برو.
تو هم اگه عقل تو کَلَته راه بیفت.
چون شانست گفت که من بودم و نه اون ارباب تام یا اون جیک حرومی.
این کار و پدرت تو رو به کشتن میدن.
یا حتی بدتر.
اشکالی نداره نایجل، هیچ اتفاق بدی نمیافته.
فردا بیشتر تمرین میکنیم.
خیلیخب.
جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت دیجی موویز را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید DigiMoviez@
«همخون: قسمت هفتم»
به تام گفتم که وقت بیشتری رو با روفوس بگذرونه ...و حالا هم اصرار میکنه که باهاش باشم چون
فکر میکنه دوست همدیگهایم.
البته خودم هم بدم نمیاد پام رو از این مزرعه بذارم بیرون.
بیشتر با این دنیا آشنا شم.
اگه اینجا گیر بیفتی هیچخبری نیست، .اما گشت و گذار هم میتونه باحال باشه
حتماً، اگه سفید باشی که خیلی حال میده.
خب... میتونیم هم بریم خونه.
گفته بودم که. من به لوک گفتم که به نایجل خوندن یاد میدم.
آره، اما این کار چقدر طول میکشه؟
نمیدونم.
اما... حس میکنم تموم کارهایی که بهخاطرش اومدم اینجا رو انجام ندادم.
اومدی اینجا تا جون روفوس رو نجات بدی. همین.
بعد از این که بریم چه بلایی سر این بچهها میاد؟
و چه بلایی سر کری میاد؟
دوباره قراره مثل قضیه تام و سلست شه؟
فقط که روفوس نیست، باید همهشون رو نجات بدیم.
من نمیدونم چه اتفاقی میافته دینا.
اما میدونم که اگه سعی کنیم دنیا رو نجات بدیم،
عقلمون رو از دست میدیم.
وای مگی، خواهر عزیزم.
رفوس، بیا با خاله می عزیزت آشنا شو.
بیا ببینم.
عجب مردی شدی.
هرسال داره بیشتر شبیه پدر میشه.
ایشون هم آقای فرانکلین هستن.
آقای فرانکلین؟ که موسیقیدان نیستن؟
می.
حالتون چطوره؟
یادمه که خواهرم تو یه نامه خیلی تعریفتون رو کرده بود.
چیشده که بعد از این همه سال برگشتین؟
البته انگار هنوز معلوم نیست.
- خیلی اینجا میمونین؟ - نه.
فردا برمیگردم بالتیمور.
اصلاً دلم نمیخواد که روفوس شبهای زیادی رو از تختش دور بمونه،
با توجه به این که اتاق مهمان پر شده.
کوین، روفوس.
می، عجب غافلگیری دلپذیری.
کجاش غافلگیریه؟ چندماهه که برنامهریزی کرده بودیم.
خب، حتماً فراموش کردم.
هرموقع که برگشتیم با روفوس میایم پیشتون.
لازمه اون هم باهات بیاد؟ می کلی راه اومده تا روفوس رو ببینه.
یعنی میگی بذارم پسرم به حرفای خالهزنکی گوش کنه؟
بیا فرانکلین. لوک برات اسب آماده کرده.
مگی، مگی.
اسب واسه سوار شدن؟
میدونستی خواهرم داره میاد و اینطوری میکنی.
متوجه نیستی که این کارت چقدر زشته؟
میخوایم به چندتا زمین دیگه تو ایستون سر بزنیم.
روفوس هم اونقدری بزرگ شده که بتونه یه چیزایی یاد بگیره.
- بجز مشروب خوردن، چه کاری مونده که امروز بکنی؟ - ساکت باش زن.
خیلی حیف شد. امیدوارم حداقل یکم از این زمان رو پیش خواهرزادم باشم.
فقط نصف روز رو نیستیم.
اسبتون آمادهس، آقای فرانکلین.
مشکلی نیست.
خیلیخب.
بهتر نیست دینا هم باهام بیاد؟
نه بابا. این یه گردش مردونس.
بریم.
فقط یه چندساعته، باشه؟ نزدیک روفوس بمون.
آقای فرانکلین.
با خواهرم هوس کردیم .وی اتاق پذیرایی چایی بخوریم
سریع آماده کن. بدو.
ام... راستش به آقای فرانکلین گفتم که...
جفتمون خوب میدونیم که حقیقت نداره.
چایی. همین حالا.
خانم مارگارت و خواهرشون چایی میخوان.
خودت که میدونی کتری کجاس.
لعنتی.
اینجا کجاس؟
جاییه که پدرت بزرگ شده.
بار اولی که بابام بهم یاد داد زمین رو شخم بزنم.
به جفتمون یاد داد. مگه نه، لوک؟
- ارباب ویلیام زارع نمونهای بودن. - اوهوم.
اون موقعی که نتونست از جنگ برگرده من نصف تو بودم پسرم.
شما دوتا اینجا با هم بزرگ شدین؟
آره.
من درست بعد از لوک به دنیا اومدم.
ما تنها پسرهای اینجا بودیم.
قبل از من دوتا دختر به دنیا اومده بودن، یکی هم بعد من.
اما لوک نزدیکترین کسی بود که میتونستم مثل برادر داشته باشم.
توی خونهمون دوتا برادر داشتم.
میشه با نایجل برم بازی؟
آره، برو پسرم.
صاحب این مزرعه بالاخره مرد و این زمین رو دوباره برای فروش گذاشتن.
نظر تو چیه لوک؟ بگیرمش؟
میتونیم کارمون رو گسترش بدیم.
و تو رئیس این زمین میشی.
بدو دیگه. یه مشت از خاکش رو بردار.
بگو ببینم چقدر میشه بهش امیدوار بود.
برای این که بفهمم این زمینها بیارزشن، لازم نیست بهشون دست بزنم.
اما چرا جلوت رو بگیرم؟ دفعه اولت نیست که یه چیزی رو برای خودت برمیداری
فقط برای این که تصاحبش کنی.
دیگه آمادهام که بریم. بچهها رو صدا بزن.
لوک رو ببخش...
اخیراً یکی از دوستانش که بَرده بود، مُرده...
گفتم اگه با همدیگه به این گردش بریم شاید یکم سرحال بیاد.
- داره سوگواری میکنه. - آره، خودم میدونم.
اما هیچی از یه بردهی ماتمزده
ملالآورتر نیست.
تــرجمه از « محـمـدعلی sm » :::. mmli_sm .:::
وای، ممنون.
خواهرم بالاس . داره تو سکوت به خودش میرسه
صاحب شما آقای فرانکلین هستن، درسته؟
- بله، خانم. - داره به مارگارت پیانو یاد میده؟
- بله. - جالبه.
فکر نمیکردم مگی تا این حد به موسیقی علاقهمند باشه،
اما اگه باعث میشه که روحیه مثبتی بهش بده...
سلام. عجب رو زیباییه.
نظرت چیه که زمینها رو بهم نشون بدی، مگی؟
به گمونم باید یه سری هم به پسرعمومون جیک بزنم.
شوهرم تموم خرج سفرش رو داده.
- یخه. - ببخشید، براتون...
وایسا.
تو وآقای فرانکلین تو یه اتاق میخوابین،
خوب میدونی که برخلاف قوانینمه.
کدومتونین که ارادهای رو خودتون ندارین؟
جواب بده.
- مارگارت. - جواب بده.
یه فنجون چایی خوب برام بیار.
هی، ویلی.
بیا پسرم.
چه پسر خوبی.
.رو و چیزایی که گفتم رو چاپ کن
بله، قربان.
هی.
درمورد سلست خبر دارم.
میخواستم ببینم حالت خوبه یا نه.
نه، اصلاً خوب نیستم.
این که تو نگرانم باشی به نفع هیشکی نیست.
آقای فرانکلین.
اینجا کجاس، بابا؟
به لحظهی خیلی مهمی رسیدیم.
.رار برای اولین بار، صورت پسرم اصلاح شه
شما هم همینطور، .همراهم هم باید ظاهر آبرومندی داشته باشه
آرایشگر ترتیبش رو میده.
ام... پول آرایشگر چقدره؟
خیلی پول همراهم نیست.
نگران نباشین آقای فرانکلین، کاملاً اطلاع دارم که پشه هم تو جیبتون پر نمیزنه.
ارباب ویلین.
من که ریش و سیبیل ندارم.
- چی رو میخوان بزنن؟ - نترس.
فکر کنم زدن ریش باعث میشه ریشهات بیشتر در بیان.
مطمئن نیستم. خودم یه جایی خوندم.
- اینا رو با پدرت بزن به دیوار. - بله، قربان.
کارت که تموم شد بیا آرایشگاه.
چایی خیلی یخ بود، هان؟
بنجامین.
تامی، پسرم.
بن، حالت چطوره؟
خوبم، اما خیلی خوب شد که بالاخره از اون مزرعه دل کندی.
آقای فرانکلین رو بهت معرفی نکردم.
ایشون یه موسیقیدان هستن و درحال حاضر مهمانمونن.
- ملاقات باهاتون باعث افتخاره. - موسیقیدان؟
No comments yet. Be the first to leave one.