Prvních 200 řádků.
!روث
روث
هر چند نفر میخوای بفرست سراغم
من پولشویی نمیکنم
برام مهم نیست. دیگه نمیخوام بکنی
خب، اینجا سرم خیلی شلوغـه
باشه. به قدر کافی… گِلی شدی؟
فقط بگو چه کوفتی میخوای، مارتی - باشه -
باید کمکم کنی بچههام رو برگردونم
خدایا. حتماً شوخی میکنی
نمیکنم
مادر خاوی میدونه که ناوارو خاوی رو نکُشته و جواب میخواد
،اگه کمکم نکنی بچههام رو برگردونم بهش میگم دقیقاً چی شده
واقعاً حاضری منو به کُشتن بدی
من به خاوی شلیک نکردم
اونوقت چرا من مسئول خانوادهی توئم؟
چون نمیدونم دیگه چیکار کنم
وندی خودشو توی همون بیمارستان تخمیای که بن توش بود، بستری کرده
،میگه تا بچههاش برنگردن پیشش جایی نمیره
این به من ربطی نداره - خیلی هم داره -
تو خاوی رو کُشتی، زیر بار پولشویی نمیری و جونا رو دزدیدی و کاری کردی که
احتمالاً فقط از تو حرفشنوی داره
پس قشنگ بهت ربط داره
اگه به حرفم گوش نده چی؟
نمیدونم. بدزدش دیگه
.بابای وندی رو بکُش .تخمم نیست چیکار میکنی
ولی اگه بچههام سوار اون ون بشن و ،برن کارولینای شمالی
همه چی رو میذارم کف دست مادر خاوی
اینا حرفای توئـه؟ یا وندی؟
وندی کجاست؟ همه چی روبراهـه؟
…آره، یه
برای همایش بنیاد انقدر کار داریم که
تصمیم گرفتیم تقسیم وظایف کنیم
خب، جریان چیـه؟
به من هم وظیفه میدید یا خودم وظیفهام؟
بچههاتون چی؟
هنوزم نیومدن خونه؟ - آره -
پس میتونیم راحت صحبت کنیم؟
…آره. آره
خب، اینا حسابهای رمزیان
،هم خودت مستقیماً بهشون دسترسی داری
هم هر کی که لازمـه برای رسیدن به هدفت، بهش پول بدی
برادرم چی؟
اف.بی.آی قبول کرده منتقلش کنه و
از قبل چیزی بهش نمیگن
…آم
کامیلا، اگه…اگه حین انتقالش
،اتفاقی براش بیفته
…مثلاً اگه سعی کنه فرار کنه و کُشته بشه
فقط سرنوشت در نظر میگیرنش
،من تا با اف.بی.آی حرف نزدم دست به کاری نمیزنم و
اونا باید رودررو بهم اطمینان بدن
برادرت هم یه بار دقیقاً همینو گفت
اون رئیس خوبی بود
داریم ترتیب اون قرار ملاقات رو میدیم
دوباره دربارهی روز مرگ پسرم بهم بگو
فقط چیز زیادی برای گفتن نیست، کامیلا
…میدونی
صبح با خاوی یه قرار ملاقاتی داشتیم
ملاقات خوبی هم بود
من و وندی هم تا حدی سعی کردیم ترتیب اسبابکشی به شیکاگو رو بدیم و
بعدش اون شب با کلیر شام خوردیم
برگشتیم هتل
فرداش هم برگشتیم خونه. همینجا
دودلی؟
نه
خوبـه
.ببخشید، خانم برد .ملاقاتی دارید
باید میدیدم چی کسعشره و چی نیست
حداقل واقعاً اینجایی - مطمئنم از این بابت خیلی خوشحالی -
،اگه کاری که لازمـه رو کردم دیگه باید کافی باشه
اینکه پیشتون میمونن یا نه، دست من نیست
نمیدونم دربارهی چی حرف میزنی
…چی
مارتی بهم گفت که
اگه مانع رفتن بچههات ،به کارولینای شمالی نشم
به مادر خاوی میگه من اونو کُشتم
معلومـه که از این بابت خوشحالی
ازم چی میخوای، روث؟
میخوام بهم قول بدی که
،اگه من کارم رو کردم بقیهاش به خودتون بستگی داره
تو مادرشونی
،اگه نمیخوان پیشت بمونن من نمیتونم چیزیو عوض کنم
،پس اگه من کارم رو کردم باید به مارتی بگی چیزی به زنیکهی قاچاقچی نگه
قول میدم
راستی بابات واقعاً نوبره
متأسفم
من هم بابت پدرت متأسفم
اینجا چقدر بده؟
بده
ولی قابل تحملـه، نه؟
همه چی قابل تحملـه
حق با تو بود
،اگه همینجا ولش میکردم
الان زنده بود
مامان و بابا سعی کردن راضیت کنن واسه جشن بری؟
میدونن قبلش از اینجا میریم
…آره، فقط…فقط گفتم
خیلی چیز مهمیـه و تو سرش خیلی کمک کردی
عیبی نداره اگه تا حدی دلت بخواد بریم
دلم همچین چیزی نمیخواد
سلام
گفتم بهتره با هم یه نوشیدنیای بخوریم
از اونجایی که فردا رفتنیای
یکم زوده، نه؟
برای بن
خب، بن از چیِ بلوندی مثل تو خوشش اومده بود؟
اوه، نمیدونم
خب، گمونم فقط شانس آوردم
میدونی، اینجا شهر کوچیکیـه و دخترای زیادی نبود بینشون انتخاب کنه
قبلاً سر اینکه دخترای ناخلف دوست داشت، بهش خُرده میگرفتم
خب، نمیتونستم نادیدهش بگیرم
.ولی سرزنشش نمیکردم .هر چی نباشه جوون بود
درستـه
…و خیلی سخت میشه از یه پسر انتقاد کرد
…وقتی خواهر خودش…خب
همم
نه، باور کن. لازم نیست دربارهی وندی جلوی زبونتو بگیری
آره. فقط بگیم اون شهرت خاصی داشت
همم
خب، تو زدیش زمین
چطور؟
تو بُردی. جونا و شارلوت رو ازش گرفتی
درستـه. آره، درستـه
،و اگه این حرفم کمکی میکنه ،تمام کتکهایی که من از بابام خوردم
میدونستم مقصر خودمم
توی کلیسامون آدمای بیشتری مثل تو، به کارمون میان
کتابهای دینی دیگه اندازهی قدیم سختگیری نمیکنن
همم
خب، بن هم کتک میخورد؟
میدونی، جفتمون میدونیم چطوری بود
بن مایهی ننگ خانواده بود
.تقصیر خودش نبود .مشکل ذهنی داشت
…اینش سختـه که
،یه بچهت مایهی آبروریزیت باشه
همم
بعدش یه نگاه به دومی میندازی که ،باید بچهی بهتری باشه
ولی از اولی بدتره
…خب
،بگو ببینم
…وقتی فهمیدی جونا عینِ
مارتیـه و شارلوت عینِ وندی، چیکار میکنی؟
سر به راه میشن
بعدش هم میذارن و میرن، نه؟
طبیعت پدریکردن همینـه
تو اصلاً اونا رو نمیخوای لعنتی، مگه نه؟
از طرز حرف زدنت خوشم نمیاد - به جهنم -
بیاحترامیای بهت کردم؟
نه، فقط حقیقتـه
جونا یا شارلوت اصلاً به تخمت نیستن
خب، کسی حق نداره باهام اینطوری …حرف بزنه. مخصوصاً یه
یه چی؟
مخصوصاً تو
لطفاً از اینجا برو
من میرم…اگه بهم بگی
چرا واسه بچههایی که اصلاً نمیخوای، رفتی دادگاه؟
این دلیل چطوره؟ کونِ لقِ وندی؟
این زبون حالیت میشه؟
…اون یه هرزه بود و
مایهی آبروریزی
و حقشـه اندازهی من احساس شرمساری کنه
حالا روز خوبی داشته باشی
به خیالت داری چیکار میکنی؟
باید به جونا و شارلوت بگی که نمیتونن باهات بیان
همچین کاری نمیکنم
،الان
،میدوئن میان اینجا و وقتی اومدن
،همون چیزی که الان بهم گفتی رو بهشون میگی
وگرنه یه تیر خالی میکنم توی کلهی کیریت
کلهی کیرت
بابابزرگ
اینجا چه خبره؟
هر چی توی جیبهاتونـه بذارید توی محفظه
کفشهای بنددارتون هم بذارید توی قفسه
این خیلی ناجوره. میدونی دیگه؟
میدونم
،خب، میدونی
،فقط چون اینجاییم به این معنی نیست که میمونیم
میدونم. میدونم
فقط خواهش میکنم
…آم
…صبح که روث اومد
گفتش مرگ بن تقصیر اونـه
،گفتش اگه میذاشت همینجا بمونه الان زنده بود
…و
عین روز برام روشنه که اشتباه میکنه
تقصیر منـه
همش
یعنی، در نهایت نمیدونم
نمیدونم…نمیدونم دیگه چه کاری از دستم برمیومد
.یعنی، بهش فکر کردم .هزار بار بهش فکر کردم
اون…اون هممونو به کُشتن میداد
ولی ما…اصلاً نباید کار به اونجا میکشید
…حقیقت اینـه که بن مُرده
چون من خودخواهم و گیرش انداختم
.میدونستم زندگیمون چطوریـه .میدونستم چجور آدمیـه
اصلاً نباید میذاشتم باهامون بمونه
اون میخواست بره و
من ازش خواستم بمونه چون میخواستم پیشمون باشه
و میخواستم باور کنم که همه چی میتونه متفاوت باشه
No comments yet. Be the first to leave one.