Prvních 28 řádků.
در مقابل ديدگان جمعيت
زانو زديم و دعا مي کنيم
در مقابل جايگاه خدا
در يک روز زيبا
زنگ هاي کليسا به صدا در مي آيند
با هم شامپاين مي نوشيم
هنگامي که همه دوستانمان در اطرافمان هستند
تا عکس هاي عروسي بگيرند
اما ما کمتر از 5 سال دوام آورديم
و دنياي ما از هم پاشيد
به همراه تمام نقشه هايي که با هم کشيديم
همه دود شدند و براي هميشه از بين رفتند
توسط کاغذ بازي هاي وکلا مسموم شديم
همه چيز تمام شد
دوست ندارم بچه هامون زجر بکشند
بايد بهشون چي بگيم
زماني نور زندگي من بودي عشقم بودي
همه چيز تمام شد
شايعات و حرف هاي مردم
اشک هاي من را در مي آورند
اينکه ميدونم تو بهتر از اين حرف هايي
ما جدا نشدني بوديم
مانند بادي که از دريا بلند مي شد
حالا احساس حماقت ميکنم
بخاطر ازدواجي که در آن شکست خوردم
همينطور که خورد ميشوم دعا ميکنم
که خوشبخت بشوند
حالا همه نشستند
No comments yet. Be the first to leave one.