かぐや様は告らせたい-ファーストキッスは終わらない-
Prvních 200 řádků.
22
دسامبر
واو! از همیشه رنگ پریده تر بنظر میای!
آه...خب اخیراً نتونستم دُرست حسابی بخوابم.
اوضاع اونقدر بده که بِنتوی خودمو، خودم درست کردم.
شُک
برای کاگویا این دومین باریه که در زندگیش به این بِنتو نگاه میکنه.
املت رول شده! سبزیجات آبپز! ماهی کبابی! ترشیِ آلو!
و یکبار دیگه...
سوسیس های اختاپوسی!
از این ورا
چه خبر
زمانی بود که کاگویا، نمیتونست به شوقـش....
چشیدن طعم اونا، اعتراف کنه.
غرش
هرچی که اون موقع بود، الانم همونه!
حالا که اون خونسرده،
اون میتونه اقدامات مناسب برای پیشبرد هدفاشو انجام بده!
عا! چقدر گُشنمه!
آشپزم امروز به دهاتشون میرفت. اصلاً یادم نبود.
آه! حس میکنم که روده بزرگم داره روده کوچیکرو میخوره!
شینومیا چه مرگشه؟
ممکنه بخاطر این باشه که....
میخواد یه لقمه از ناهار من بخوره؟
حتی وقتی هم که به هیچی اهمیت نمیده، کاوایی ایه!
اگه اینطوره چرا که نه!
آه!
یکم املت رولت شده میخوام!
املت رولت شده؟
شی-شینومیا؟
عه؟ کاگویا-سان گُشنته؟
خب این چیزا پیش میاد دیگه!
خوشحالم میشم بِبنتومو با تو به اشتراک میذارم.
این اُملت رول شده شکر زیادی داره...
بخاطر همینم شیرین و خوشمزه است!
بفرمایید!
نه ممنون.
من از شیرینی بَدم میاد.
چی؟
!ولی شیرینی، خیلی حقه
فکر کنم خودتم " خپلی" صدا میکنی، نه؟
باید سعی کنی یکم مصرف سبزیجاتـتو افزایش بدی.
ولی سالاد رشته فرنگی هم دارم که.
از قندی که رشته فرنگی داره باخبری؟
عرض کنم خدمتت که همه اینا سبزیجات ریشه ای هستن که قند زیادی دارن.
.گوشتخوار بودن تو رو به خپلت میکنه
اگه مقدار زیادی از گوشت و شکر مصرف کنی چیزی جز یه آدم شکم پرست نیستی—
جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ
!کاگویا - سان مثل ایشیگامی - کونه
من فقط باید این همه قندو از بین ببرم نه؟
نزدیک بودا!
یعنی شینومیا از شیرینی بدش میاد؟
کلی شکر
پس جواب درست چیه؟
من خیلی گرسنمه!
میگم...شینومیا-سنپای؟
دوست داری نصف بِنتوی منو داشته باشی؟
!سؤتفاهم نشهها
اینطوریم نیست که با شنیدن حرفاتون .تغییری تو (غذا) خوردنم بدم
با اینکه هنوزم میتونم صدای قار و قور شکمت رو بشنوم؟
ممنون ولی، نه.
. . .مقدارش، یکمی
. . .یعنی، منی که همیشه دو برابره اینو میخورم
دارم چاق میشم؟
!تو خیلی بیعاطفه ای شینومیا سنپای
.که اینطور
!شینومیا شکم کوچیکی داره. اینطور نیس که بتونه کل ظرفو بخوره
.میرم اون دوتا رو بیارم
.هیچ سرنخی ندارم که چی تو ذهن شینومیا میگذره
لعنت بهت میوکی. میخوای یکم شهامت خرج بدی؟
!اگه مثل همیشه باشم، هیچوقت به جایی نمیرسم
!یکم شهامت بیشتری به خرج بده
!بیشتر
!یکم بیشتر تقلا کن
!شینومیا
!گُشنته؟ بیا اینو بخور
ش-شینومیا؟
.منو ببخشید
.نتونستم جلوی خودمو بگیرم
.عجب
.یکم سُس کچاپ روی صورتته
آرا؟
میشه لطف کُنی پاکش کنی؟
حتماً
شینومیا، دستت
شینومیا؟
.عجله کُن
.تمیزش کن
.عجله کن
!شهامتتو نشون بده
!شهامتت رو به خرج بده میوکی
...من
.همچین شخصیت مزخرفی دارم
.خیلی وقته فراموشش کرده بودم
...این حقیقت که اگه خودم باشم
.نهایتاً به اطرافیانم صدمه میزنم
.گوش کن...بیا جاتو با من عوض کن
مگه قرار نبود که رئیس ببوسدت؟
.به اندازه کافی داشتم
.الان عقب نشینی میکنم
میبنی که...
.مردم کسی مثل منو دوست ندارن
همیشه اینطور بوده. نه؟
.اگه عضوی از خانواده شینومیا هستی، نباید به بقیه تکیه کنی
افراد دیگه باید مورد استفاده قرار بگیرن .و درصورت نیاز دور ریخته بشن
.هیچ وقت نباید عصبانیت و اندوهـتو در چهرت نشون بدی
.گریه کردن دور از ذهنه
توشیکو-سانـو یادت هست؟
،وقتی تصمیم گرفتیم به معلممون در بیمارستان ۱۰۰۰ تا دُرنا بدیم
.و همه اونا رو تا میکردیم
.توشیکو-سان خیلی آروم تا میکرد .رفتم بهش گفتم که یکم جدیتر باشه
و بعدش به گریه کردن افتاد.
.کلاس شیشم هم چیزی شبیه اینو به کائورو-سان گفتم
در خانه بخاطر جدی نگرفتنش به دستمون شلاق میخورد. اینطور نبود؟
...بخاطر همینم اگرچه از حسن نیت گفتم
سر سری نگیرش
!تاجایی که میتونم جدی میگیرمش
!تو نمیدونی اینکه کاری رو نتونی انجام بدی، چطوریه
نمیدونستم چه احساسی داره. باید چیکار میکردم؟
اگه از خانواده خوبی هستی، .نیازی نیست کاری انجام بدی که اونا رو به سمت خودتت بکشی
...ولی
چرا یه همچین کار سادهیم نمیتونی بکنی؟
.اونا همشون منو با اشک ترک کردن
!تو فقط خاصی، همین
!فقط از بالا به من نگاه میکنی
!بخاطر این باهات دوستم که مامانم بهم گفته
!ولی دیگه طاقت بیشتر بودنو ندارم
.اینطوری نبود که بخوام با این شخصیت بدنیا بیام
.تصمیم گرفتم از بقیه فاصله بگیرم
...فکر کردم
که با انجام این کار .بتونم از آسیب به بقیه جلوگیری کنم
،ولی هرچه بیشتر خواستم مردمو پیشم نگه دارم ،آزاردهنده تر بودم
.و نهایتاً هم به افراد بیشتری آسیب زدم
.ولی بالاخره تونستم آرامش پیدا کنم
،گرچه تنهایی برام همه چیز شد .ولی احساس آرامشی که برام ارمغان میاورد و ترجیح میدادم
...اگر به معنای آسیب نزدن به کسی بود
...خیلی بهتر از
.تنها بودن بود
...و الانم
.برای اولین بار در زندگیم، عاشق یک نفر شدم
...منی که به آزار و طرد کردن بقیه عادت کرده بودم
.حالا آرزو داشتم که به کسی نزدیک بشم
،هربار که به این شخص آسیب رسوندم
.قلبم به درد آمد
داری گریه میکنی؟
.نه
میدونی احمقی؟
.الانم میخوای خودتو فریب بدی
به اندازه کافی نکشیدم؟
!خودتو با من عوض کن
میتونی باهاش مهربون باشی نه؟
.- نمیخوام -آخه چرا؟
!رئیس خودش گفته
!اینو که از افرادی که بقیه رو آزار میدن و نامهربونن بدش میاد
.و منم خودخواه و ستیزه گرم
!من از بقیه میترسم! من یه ترسو ام
!من همیشه مردمو آزار میدم و یه ذره هم مهربونی ندارم
.باید اون قسمت از خودمو پنهان کنم
!آدم زشتی که من هستم
!هیچ کس همچین چیزیو دوست نداره
!من که فقط نمیتونم کاوایی باشم
.متوجهم. بالاخره که من تو هستم
.ولی الان نمیتونی بری
.تو هنوز به آرزوت نرسیدی
!که رئیس تورو ببوسه
!گفتم که. اهمیتی نمیدم دیگه
.آرزوی همه ما هم اینه
....اگه اون نیمه ناخوشآیند کاگویا شینومیا که نیازمند توجهه
...از رئیس یه لب بگیره
!مطمئنم که از خوشحالی میمیریم
...رئیس
.الان دکتر خبر میکنم
.به من گفتند که چه اتفاقی افتاده
.بذار معاینه اش کنم
!دکتر قلابی اینجاست
!یکم دَویدم
مکیدن
مکیدن
.باید یکم به خودم آب رسانی کنم
یه لیوان شیر نارگیل غلیظ به اندازه یه کاسه پُر رامن کالری داره
یه لیوان شیر نارگیل غلیظ به اندازه یه کاسه پُر رامن کالری داره
...رئیس
اگه حالش بد باشه چه خاکی تو سرم کنم؟
...فعلاً
.تنها کاری که میتونیم بکنیم دعا کردنه
.اجازه بده ببینم. میدونم این چیه. درست مثل چیزی که شک داشتم
.تو بیماری عشق داری
بیماری ای به این اسم هست؟
...کم خوابی بخاطر رنج از عشق
. . .از حال رفتن. . .وقتی میخوای ببوسیش
.مختصر این همون چیزیه که بهش اشاره کردم
.همون طور که گفتم تو بیماری عشق داری
.هه؟ بگو جون من
.همون پروانه خشک کردنا
."سنسه این روزا مردم میگن که "من یه کراش دارم
!بکشمُ راحتم کن
نگران نباش. این اولین موردی نیست که تابحال .دیدم. میدونم که دارم چیکار میکنم
،با این اوصاف
.جای نگرانی داره که هنوزم بر افروختهای میشه یکمی ریلکس کنی؟
هنوز ۱۷ سالته. نه؟
No comments yet. Be the first to leave one.