Prvních 112 řádků.
به کسی که شر در برابر او میلرزد.
با او بیعت میکنم.
به بلعندۀ نور، مسیح.
تا ابد به او خدمت میکنم.
مترجم: «محمدعلی sm»
« کسلوانیا: سمفونی شبانه » " فصل اول - قسمت اول "
خونآشامها و شبگردها از هرطرف بهمون حمله میکردن انت.
فقط میتونستیم عقبنشینی کنیم.
تو تقصیری نداری.
اگه ادوارد بود، هیچوقت تنهام نمیذاشت.
حالا هم مُرده.
وقتی تصمیم میگرفت بیاد اینجا از خطراتش مطلع بود.
خانوادۀ من بود.
بعد این که مادرم مُرد هیشکی رو نداشتم.
بعد از این که کشته شد.
ببخشید! اشتباه کرد!
میبینین؟ کیفش داره پر میشه.
کارش خوب بوده. خیلی خوب بوده.
برداشت پربار و فراوانی میشه.
خیلی چیزها هست که میتونه بهت آسیب بزنه کوچولو.
مارها، جادوگرها، رازها.
تو رازی داری استر؟
هیچ طلسمی نمیتونه رو مزرعه من اثر کنه.
و نه هیچ جادو و رقص و آوازی.
میدونم دیدن مرگ مادر چطوریه.
من فرار کردم... اما گمون نکنم تو میتونستی.
لالاییهای مادرم رو تو دلم نگه داشتم.
آهنگها از اجداد به ما رسیده بودند،
و من رو به خدایان آفریقایی فراتر از مزارع
و فراتر از اقیانوسها و فانیها پیوند میدادند.
من زیر بار بند نمیرفتم.
فرقی هم نمیکرد که چقدر سعی کردن دستگیرم کنن.
همیشه درحال برنامهریزی برای فرار بودم.
اما بردهدارها همیشه زیرنظرم داشتن.
وقتی ۱۶ سالم بود خواستن روم مهر داغ بزنن...
اما من زیر بارش نمیرفتم.
از نسل پدرم
قدرت خدای جنگ و آهن یعنی اوگون رو به ارث برده بودم.
نمیدونستم چه اتفاقی داره میافته،
اما روح هدایتگرم درست زمانی که بیشتر از هرلحظه بهش نیاز داشتم، به دادم رسید.
بهتره فرار کنی دختر کوچولو.
فرار کن. با بیشترین سرعتی که میتونی.
نه.
ادوارد معتقد بود که آواز خواندن روش حرف زدن روحه.
برای همینه که همه جذب موسیقی میشن، از بینوایان گرفته تا دولتمردها.
میگفت وقتی رو استیج بود
و به تماشاچیها نگاه میکرد،
میتونست رنگ روحهای همه رو ببینه.
روح من صورتی بود.
البته اشتباه میکرد.
رنگ موردعلاقۀ من سبز بود.
بس کن. بس کن. بس کن!
تو دیگه کی هستی و فکر کردی داری چیکار میکنی؟
بردۀ من از اینجا رد شده.
سگهام بوش رو کشیدن.
۵۰۰ نفر تو این سالن تئاتر هستن،
و تنها بویی که به مشاممون میخوره بوی سگهاته.
من مالم رو میخوام.
اما صبر میکنم.
نه، نه، نه. الان نه. نه.
پات رو گذاشتی رو ابریشم فرانسویم.
باید این لباسهای خیست رو دربیاری.
هرچی میخوای بردار.
اوه! چه قشنگ.
از اپرای گدایانه.
خونآشامه، مگه نه؟
اربابت رو میگم.
- رفته؟ - بعید میدونم.
سرعتم زیاده. میتونم بدوم.
اینجا یه جزیرهاس کوچولو. شنا بلدی؟
همم.
اسم من ادوارده.
انت.
برای کسایی که شبیه ما هستن جاهای زیادی برای مخفی شدن وجود نداره.
با خودت میگی،
«وای، اما اون از اول عمرش آزاد بوده. مثل من نیست.»
چیزی که تو دلمونه مهمه انت.
پس چرا واسهشون آواز میخونی؟
شادشون میکنم، اونا هم دیگه جبهه نمیگیرن
و زبونشون شل میشه.
اینطوری به اطلاعات مفیدی میرسی.
برای وقتایی که مجبور میشم فراریها رو مخفی کنم، به درد میخوره
ادوارد من رو برد بالای کوه تا پیش مارونها باشم.
اونها بردگان فراریای بودن که یه جنبش مقاومتی رو سازماندهی میکردن و من تازه بهشون اضافه شده بودم.
«بابا لگبا، دروازه رو باز کن.»
«بابا لگبا، دروازه رو باز کن.»
سسیل کشیش اعظم بود.
چندتا طلسم بهم یاد داد.
که چطوری برای مناسک دروازههای معنوی باز کنم.
که چطور به ترسم غلبه کنم تا بتونم صدای اوگون رو واضح بشنوم.
چشمات رو ببند.
دم.
باز دم.
دم.
باز دم.
«بابا لگبا، دروازه رو باز کن.»
«بابا لگبا، دروازه رو باز کن.»
جنگویان مسلحن.
اما قلباً خانودۀ همدیگهان.
انقلاب داره فرانسه رو در بر میگیره،
اربابها و بانوها و دوکها و شاید حتی هم پادشاهها رو هم خوار میکنه.
میگن که شعارشون آزادی، برابری و برادریه،
اما انقلابشون زنجیر بردگی ما رو پاره نمیکنه.
بردهها همچنان کتک میخورن، شکنجه میشن و ستم میبینن.
باید از شر خدای سفیدپوستها خلاص شیم و به نجوای رهایی گوش کنیم.
وقتش رسیده که سن دومان...
بسوزه!
بهنظر نبرد حماسیای میرسیده.
آزادی از نیشکری که برداشت میکردیم شیرینتر بود
رفتم دنبال والبانک.
بهنظرت این شورش چی رو عوض میکنه؟
No comments yet. Be the first to leave one.