Informace o verzi

★ ★ Man Who Sets The Table E14 ★ ★ Man in the Kitchen ★ ★
Komentář od Mehdi_Rain
➤➤➤Translator : Mehdi_Rain ➨ ➨ ➨ Telegram : @Mehdi_Rain

Tagy

TS
Zveřejněno: 2017-10-18
Stažení: 13
Pro sluchově postižené: No

Náhled titulků v jazyce Farsi Persian

Prvních 200 řádků.

‫(قسمت چهاردهم)

‫لطفا همین الان بیاید خونه پدرمادرم

‫باید راجبِ یه مسئله مهمی باهاتون حرف بزنم

‫چه حرف مهمی میخواد بهم بگه؟

‫احتمالا میخواد بهم بگه مادرش رو دلداری بدم

‫چطور باید دلداریش بدم؟

‫باید مثل یون جو اینکارو کنم؟

‫اگه بخندین همیشه خوشحال میشین

‫نه، اگه اینکارو کنم احتمال داره بهم سیلی بزنه

‫فقط مثل استایل همیشگیم ‫بهش 10،000 دلار میدم

‫بهش میگم "زندگی خیلی کوتاهه"

‫یه مسافرتی برین

‫این پولُ کُلا تو یه روز خرج کنید

‫فقط باید بهش 10،000 دلار بدم

‫هی، سریعتر رانندگی کن

‫چی؟

‫چی؟

‫اون دخترِ منه

‫هان گیول دخترِ منه

‫داری جدی میگی؟

‫اون بچه ای که بیرونه...

‫واقعا...

‫دخترته؟ ‫حقیقت داره؟

‫متاسفم

‫خدا جونم. حتما خودتی

‫تو بلدی چطور درُ باز کنی؟

‫تو خواهرِ دامادمی

‫خدا جونم، تو کاملا شبیه پدرِشوهرِ یون جویی

‫چرا اینجا انقدر ساکته؟

‫خانم کوچولو، بابات کجاس؟

‫بابا؟

‫بابات تو اتاقه؟

‫که اینطور

‫بیا بریم

‫ای وای. احترام به بزرگتر حالیش نیس

‫صبر کن

‫من یه زنِ با کلاسم، ‫حتی اگه دَرِ...

‫خانواده شوهرِ دخترم باز باشه ‫نباید بازش کنم

‫من اینجا منتظر می مونم

‫لطفا برو تو اتاق

‫و بابات رو بیار بیرون، باشه؟

‫این مقدار پول ‫قضیه رو فیصله میده

‫متاسفم. متاسفم، یون جو

‫میدونم الان چه حسی داری

‫مطمئنم بخاطر حس خیانت داری میلرزی

‫اما من هیچوقت نمیخواستم اینو ازت مخفی کنم

‫پدر میخواست ازم محافظت کنه که این اتفاق افتاد

‫به هر حال،

‫خیلی از خودم خجالت میکشیدم که با تو یا مامانِت...

‫روبرو بشم

‫خیلی خب

‫اگه بدونی چه اتفاقی افتاده، درک میکنی

‫ما فریبِت ندادیم

‫اون قبل از اینکه با تو ازدواج کنه ‫این اشتباهو کرده

‫این شرایطیه که میشه راحت درکِش کرد

‫پس آروم باش

‫بعد از اینکه کُلِ داستان رو شنیدی...

‫چرا اومدی تو؟ ‫بزرگترا دارن حرف میزنن

‫برو بیرون

‫چی؟

‫این بچه یه سری چیزا رو دیر میفهمه

‫بیا بریم بیرون

‫هان گیول، ما داریم راجبِ یه چیز مهم حرف میزنیم

‫لطفا برو بیرون

‫هی، هی ‫نمیدونم اون چِش شده

‫آره، اون الان گیج شده

‫تو باید با هان گیول از اتاق بری بیرون

‫من همه چی رو بهش توضیح میدم

@Mehdi_Rain : کانال تلگرام

‫اومدین، مادر

‫چقدر عجیبه

‫بهش گفتم پدرت رو بیاره

‫چرا تو رو آورده؟

‫فکر کنم پدرت رو دوست نداره...

‫چون مثل یه پدربزرگ به نظر میاد

‫دختر کوچولو، این...

‫برادرِ بزرگترته. نه بابات

‫اون برادرته

‫نه، اون بابامه

‫ای خدا، اونم از پسرای خوشتیپ خوشش میاد

‫چون باباش پیره ازش خوشش نمیاد

‫فکر کنم میخواد بابای جَوون داشته باشه

‫اما، پدرت جایی رفته؟

‫ما خیلی حرف برای گفتن داریم، ‫بهتر نیس بریم تو اتاق مطالعه؟

‫اما یون جو کجاس؟

‫چرا اینجا انقدر ساکته؟

‫مامانم حالش خیلی خوب نیست ‫بخاطر همین رفته پیش اون

‫بیچاره مامانِت

‫فکر کنم مامانِت بخاطر این قضیه خیلی شوکه شده

‫باید برم بهش دلداری بدم

‫نه

‫اینطوری احساس ناراحتی میکنه ‫همینجا بمونید

‫آه، واقعا؟

‫اما تو گفتی میخوای باهام حرف بزنی

‫زود باش بگو

‫مادر

‫بله

‫راستش... ‫صبر کن

‫معذرت میخوام، میشه یه فنجون آب بخورم؟

‫آب ‫آره

‫یادم رفته قرصم رو بخورم

‫بعد از اینکه قرصم رو خوردم ‫بیا با هم حرف بزنیم. متاسفم

‫باشه

‫دیگه گریه نکن، یون جو

‫تقصیر من بوده که پسرم رو بد بزرگ کردم

‫من باید سرزنش بشم ‫گریه نکن

‫ای خدا، این فقط یه سوء تفاهمه

‫یون جو، وقتی تمام داستان رو بشنوی ‫درک میکنی

‫خواهشا خونسرد باش و به حرفم گوش بده

‫باشه؟ زود باش

‫بیا دخترم ‫بیا، بیا

‫درک کنم؟ چطور میتونم درک کنم؟

‫اگه مادر یه رابطه عشقی داشت ‫و با خودش یه بچه میاورد خونه...

‫فکر میکنین میتونستین درکش کنین؟

‫اگه سو وون ورشکسته شده بود ‫می تونستم ببخشمش،

‫اما نمیتونم از اینکه بهم خیانت کرده بگذرم

‫اون بهت خیانت نکرده

‫سو وون هیچوقت بهت خیانت نکرده

‫پس اگه رابطه ای نداشته ‫چطور این اتفاق افتاده؟

‫مگه میشه یه بچه یهویی از ناکجا آباد پیداش بشه

‫درسته، درسته. کاملا درسته

‫قبل از اینکه سو وون با تو آشنا بشه ‫هان گیول به دنیا اومده بود

‫وقتی سو وون مجرد بوده، ‫یه دختر رو حامله کرده

‫دوست دختر سابقش ‫بدون اینکه یه کلمه هم به ما بگه...

‫خودش بچه رو به دنیا آورده

‫سو وون اصلا خبر نداشته. ‫یه دفعه ای این اتفاق افتاد.

‫عزیزم، پس مادرِ هان گیول کیه؟

‫میخواستی کی باشه؟

‫همون دخترِ مسخره ‫که اسمش سومی یا همچین چیزی بود

‫سومی؟

‫وقتی سو وون برای خدمت رفت ارتش،

‫اون بدونِ هیچ حرفی ناپدید شد

‫اگه اون موقع باردار بوده،

‫پس چرا ناپدید شده؟

‫باید اینو بهمون میگفته ‫چرا وِل کرده رفته؟

‫درسته. باید التماس میکرد تا ازدواج کنه

‫چرا وِل کرده رفته؟

‫ای خدا

‫صبر کن

‫یادمه از همون اول ‫بخاطر شرایطش...

‫ازش خوشت نمیومد

‫نکنه اونُ دیدی و بهش گفتی که با سو وون بهم بزنه؟

‫چند بار باید بهت بگم؟

‫من مجبورش نکردم که با سو وون بهم بزنه

‫اون با میل خودش از سو وون جدا شد

‫وقتی سو وون دکترِ ارتش بود،

‫اون دختر اومد پیشِ من

‫بهم گفت از سو وون باردار شده

‫خب؟

‫اون باهام قرارداد بست

‫در عوضِ سقط جنین...

‫برای پیوند کبد مادرش پول می خواست

‫من نمیخواستم اینکارو کنم ‫اون بود که میخواست معامله کنه

‫تو واقعا...

‫درسته. همونطور که گفتی

‫من از همون اول از اون دختر خوشم نمیومد،

‫واسه همین پیشنهاد معامله ـش رو قبول کردم

‫فقط به قولش اعتماد کردم که سقط جنین میکنه

‫تا الان همش رو فراموش کرده بودم

‫اما بعد از شیش سال، ‫یهو از ناکجا آباد پیداش شد...

‫و به بهونه یِ بچه ‫این مصیبت رو درست کرد

‫پس... بدون اینکه سو وون چیزی بدونه

‫خودت تنهایی همه تصمیما رو گرفتی، درسته؟

‫و برای این قضیه از پول استفاده کردی؟

‫پس بخوام بهتر بگم، تو با زندگیِ

‫سو وون و زندگیِ سومی و نوه ـت...

‫که بیرونه، بازی کردی ‫درسته؟

‫مواظب حرف زدنت باش ‫مگه من چیکار کردم؟

‫هر آدم دیگه ای بود ‫تو اون وضعیت همین تصمیمو میگرفت

‫من تمام وقت و تلاشمو گذاشتم که سو وون رو بزرگ کنم

‫چرا باید اجازه میدادم ‫یه دختر نالایق زندگی سو وون رو تو دستش بگیره

‫من برای پسرم خیلی زحمت کشیدم

‫پس، دخترم

‫حالا درک میکنی که سو وون هیچ اشتباهی نکرده، درسته؟

‫هیچ پسری نیست که...

‫قبل از ازدواجش یک یا دو بار قرار نذاشته باشه

‫سو وون فقط بدشانسی آورده

‫دیگه اتفاقیه که افتاده

‫حالا همه چیز به تو بستگی داره

‫تو عاشق سو وون نیستی؟

‫نیستی؟ پس باید دقیق تر بهش فکر کنی

‫تصمیم بگیری که میخوای با گریه و ناراحتی ‫زندگی مشترکِت رو تموم کنی

‫یا اینکه میخوای عاقل باشی،

‫و با ما این مشکل رو کنار بزنی

‫چه قُرصیه؟

‫فشار خونم بالاس

‫علاوه بر این، خیلی وقت پیش ‫بخاطر حمله قلبی جراحی کردم

‫با آنژیوگرافی اینجا اِستنت گذاشتم

‫اما اذیتم میکنه ‫واسه همین دکتر برام دارو تجویز کرده

‫نمیخواین برین بیمارستان؟

‫دکتر بهم گفت فقط باید از شوکه شدن دوری کنم

‫اما چی میخواستی بهم بگی؟

‫نکنه میخوای بهم...

‫یه چیزِ شوکه کننده بگی، دکتر لی؟

‫چی؟

‫این...

‫ای وای، چرا انقدر عرق کردی، دکتر لی؟

‫هوا که خیلی سرده

‫مریض شدی؟

‫نه، نشدم

Komentáře

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left