Prvních 200 řádků.
اسم من هنا گروسه. امسال سال ۱۹۸۷ـه
دامنیک مُرده
شارلوت مُرده. ربکا و پیتر هم مُردن
خودم هم مُردم
بله
میخوام بهشون کمک کنم
ولی نمیتونی
نه
- چرا؟ - من دارم از اینجا میرم، اوون
میتونم حسش کنم، حتی همین الان، و...
نمیخوام از اینجا برم
میخوام اینجا پیش تو بمونم
ولی نمیتونی
نه، نمیتونم
اینجا
درست همینجا، در همین لحظه
با خودم گفتم: «عجب مَرد کنجکاو و جذابی»
مدتها گذشته بود، حسش از سرم افتاده بود، ولی...
بهت نگاه کردم و...
یه لحظه خودم رو یادم رفت
خدا شاهده سعی کردم بهت فکر نکنم
خیلی هم تلاش کردم، ولی...
بارها بهت فکر کردم
به این که اگر قرار بود از بلای بریم، کجاها میرفتیم
که کجا موندگار میشدیم
تو رستورانت رو افتتاح میکردی
وادارم میکردی تمامِ غذاهای فوقالعادهای که طرز تهیهشون
ابتکارِ ذهن دیوانهوارِ قشنگت هست رو بچشم
همیشه فکر میکنم عاشق اینم که...
بقیۀ روزهای عمرم رو کنار تو باشم
که به بازی با کلمات وحشتناکت گوش کنم،
دستت رو بگیرم، و...
اوون، من عاشقت بودم
باید بهت میگفتم
عجب زندگیای میشد
اوون، زندگی محشری نمیشد؟
ها؟
من اینجا رو ترجیح میدم
همین خاطره رو
امروز رو در کنار تو
میدونم، عشقم
ولی گمونم...
خب، باید بهم تذکر بدی، مگه نه؟
باید بهم کمک کنی
به خیالم همین کارو میکنم
اون بیرون
باید اون بیرون بهم کمک کنی
باید اون بیرون به همهمون کمک کنی
اینجا، من تو ام
من خودم نیستم
بلکه تو ام
تو منو دوست داشتی...
برای همین من تا ابد همینجام
ولی تو نمیخوای آسیبی به من برسه
به بچهها هم همینطور
اگه برم، نمیدونم سر از کجا در میارم، و...
موقع مرگ شجاع باش، هنا
جفتمون میدونیم تو اونقدر خودخواه نیستی...
که توی یه خاطره مخفی بشی
بس کن!
تمومش کن!
بس کن!
فلورا! برو داخل!
قایم شو!
ولش کن
یالا!
وایسا!
خواهش میکنم
ولش کن
خواهش میکنم
فلورا
فلورا!
خانم جسل!
کمک!
مایلز! کمکم کن!
من بهت آزادی دادم...
- مایلز! - ... ولی جلوی غرقشدنش رو نمیگیری
کمک!
کمک!
خانم جسل!
آهای!
عمو هنری!
بذارش زمین!
عمو هنری!
- کمک! - یالا، بذارش زمین!
گفتم بذارش زمین
عمو هنری!
کمک!
داری میکُشیش!
کمک! بس کن!
کمک!
عمو هنری!
کمک!
کمک!
اون ماشین هِنریـه؟
اینجا نه. اینجا نه
اوون، اوون، اینجا چه کار میکنی؟
این احمقانه بهنظر میاد، ولی جفتمون یه خواب وحشتناک دیدیم،
و سوار ماشین شدیم و اومدیم...
دریاچه. اونـ...
- کنار دریاچه بهت نیاز دارن - فلورا!
کمک!
کمک!
- کمک کنین! کمک! - هیسسس
تو رو خدا، کمکم کنین
چیزی نیست، عزیزم
تو حسش نمیکنی
خب؟ من به جات حسش میکنم
برای بار آخر میفرستمت توی یه خاطرۀ دیگه
برو، عزیزم
اینو بسپار به من
بذار من جات رو بگیرم
بذار من جات رو بگیرم
تو هستی
من هستم
ما هستیم
مامانی
بیا تو بغلم، عزیزم
چیزی نیست
چیزی نیست
چیزی نیست
اوون!
برو!
- دنی! - آهای، هنری
هنری بین مرگ و زندگی سرگردان بود،
و اوون سعی کرد اونو زنده کنه
چیزی نمونده بود تا فلورا وارد یک خاطرهگردی بیپایان در بلای بشه
و اگر پرستار بچهها در اون لحظۀ حساس
چیزی نمیگفت، همین اتفاق هم میافتاد
حرفی که معنیش رو کاملاً درک نمیکرد،
منتها از اعماق وجود حسش کرد
باید سعیش رو میکرد
تو... تو هستی!
من هستم!
ما هستیم!
دنی!
ما هستیم
حسش کردی؟
لطفاً وقتی اوون توی چاه رو نگاه کرد... بهش بگو متأسفم
بهش بگو دوستش دارم
و الباقی، خب...
فقط...
خلیی متأسفم، مایلز
متأسفم
ما... ماییم. ماییم
نه! چیزی نیست
چیزی نیست. چـ... چیزی نیست
چیزی نیست. چیزی... نیـ... چیزی...
چیزی نیست
هیسسس. هیس
باشه
- خیلیخب - چیزی نیست
پرستار عملاً از وایولا دعوت کرد که وارد وجودش بشه،
وایولا هم دعوتش رو پذیرفت
وایولا قبلاً بلای رو طلسم کرده بود و در اون لحظه، طلسم شکسته شد...
- فلورا! - عمری هنری!
و تمام ارواحی که در جاذبهش به دام افتاده بودن، آزاد شدن
عمو هنری!
مایلز!
من خیلی متأسفم، بچهها
خیلی خیلی متأسفم
هنا، کجاسـ...
هنا کجاست؟
فرداش، اوون به ۵ نفر از اهالی شهرک که داشتن
به آرومی جسد خدمتکار رو از توی چاه بیرون میکِشیدن، کمک کرد
همه فکر کردن مرگش اتفاقی بوده
یه لغزش تأسفآور
بعد از اون اتفاق، برای اولین بار پس از چند قرن، آرامش خاصی
بر عمارت بلای حکمفرما شد
جوش از این رو به اون رو شده بود، سبکتر شده بود
تمام چیزهایی که زمانی در زمینهای عمارت به دام افتاده بودند...
به جای دیگهای رفته بودن
پدرت... اینو بهم یاد داد
ترفندش رو بلد بود
در واقع، لمِ خیلی چیزها دستش بود
وصلهزدن به...
زانوهای شلوارم، ترفند مورد علاقهم بود
بابا دوخت و دوز بلد بود؟
راستش، توش اوستا بود
میشه وصلهزدن رو بهم یاد بدی؟
اگه دوست داشته باشی آره
داستان دیگهای نداری، عمو هنری؟
راجع به پدرت؟
چرا، دارم
کلی داستان دارم
درمورد مادرت هم همینطور
تمام داستانهامو براتون تعریف میکنم
توی روستا شایعه شد که بعد از درآوردنِ
جسد خدمتکار از داخل چاه، آشپز توی راه پزشکی قانونی کنارش بوده
وقتی هم که رسیدن، اصرار داشته خودش جسدش رو تمیز کنه،
و با دقت تمام هم جسدش رو با یه صابون با رایحۀ اسطوخودوس
و یه حولۀ نرم تمیز کرده
تا خاکسپاریش کنارش موند،
و همیشه هم عاشقش بود
شنیدم و باور دارم که
هنوزم عاشقشه
اینجا دیگه کاری نداری؟
حواسم پرت شد
عبیی نداره. کمکت میکنم
چی شده؟
No comments yet. Be the first to leave one.