Informace o verzi

★ ★ Man Who Sets The Table E27 ★ ★ Man in the Kitchen ★ ★
Komentář od Mehdi_Rain
➤➤➤Translator : Mehdi_Rain ➨ ➨ ➨ Telegram : @Mehdi_Rain

Tagy

TS
Zveřejněno: 2017-12-12
Stažení: 10
Pro sluchově postižené: No

Náhled titulků v jazyce Farsi Persian

Prvních 200 řádků.

‫بعضی موقع ها گیر میکنه

‫آیگو. خیلی وقته دارن اینکارو میکنن

‫بهشون نمیخوره جوون یا همچین چیزی باشن

‫آیگو. خیلی حال بهم زنه

‫مامان. انقدر راجبِ اونا حرف نزن ‫زود باش پیاده شو

‫خدای من ‫خدای من

‫یون جو. ببین. اون کیه؟

‫خدای من ‫خدای من

‫ای وای. اون مادر شوهرمه

‫شنیده بودم طلاق گرفته

‫پس واسه همین طلاق گرفتن؟

‫وای. اون آجوشیِ بیکار نابود شد رفت

‫خدای من. آجوشیِ بیکارِ بیچاره

‫معرفی میکنم

‫ایشون شوهرمه

‫تعریفتون رو زیاد شنیدم

‫این کارت ویزیتِ بنده ـس ‫بله

‫ سونگ سونگ جون، بیمارستان جه ایلِ ژاپن

‫رئیس بیمارستان جه ایل از ژاپن؟

‫آیگو. شما دکترین؟

‫منم کارت ویزیتمو بهتون میدم ‫صبر کنین

‫آیگو. بعد از اینکه خیلی ها رو دیدم ...

‫کارت ویزیتم تموم شد

‫بعدا بهتون میدم

‫آه، باشه

‫داری به چی فکر میکنی، مامان؟

‫به پوچ بودنِ زندگی

‫خيلي درد آوره که به اشتباه متهم بشی

‫چی داری میگی؟

‫دیروز سَرِ پدر شوهرت داد کشیدم

‫حالا که بهش فکر می کنم،

‫می فهمم که اون بخاطرِ تو نیومده بود اینجا

‫اومده بود اینجا تا مُچِ زنش ‫که بهش خیانت میکنه رو بگیره

‫مامان. امکان نداره

‫منو نمیشناسی؟

‫من کارآگاهِ چونگدام دونگَم

‫با یه نگاه،

‫میتونم همه چی رو بفهمم

‫مَردا وقتی خیانت می کنن ‫خانواده ـشون رو وِل نمیکنن،

‫اما وقتی زَنا خیانت میکنن،

‫همه چی رو وِل میکنن ‫دیگه به هیچی اهمیت نمیدن

‫اون زَن مُدام راجبِ...

‫طلاق گرفتن و فارغ شدن از ازدواج حرف میزد...

‫چون داشت به شوهرش خیانت میکرد

‫مامان، اصلا اینطور نیس

‫اون هیچوقت همچین کاری نمیکنه

‫ولش کن. وقت ندارم غصه بقیه رو بخورم

‫مامان، کجا داری میری؟

‫کلینیکِ طبقه بالا امروز افتتاح میشه

‫میخوام برم یه سَلامی کنم

‫مامان. مامان

‫حالا چیکار کنم؟

‫(قسمت بیست و هفتم)

‫آجوشیِ بیکار

‫خيلی تنها به نظر ميای

‫ببخشید

‫تعجب نکن

‫درک میکنم چه حسی داری

‫آیگو، خدای من

‫اون مَرد خیلی فوق العاده ـس، نه؟

‫سطحش بالاتر از توئه

‫اون جوون، باهوش و پولداره

‫تو اینو از کجا میدونی؟

‫موقع جُرم، مُچشون رو گرفتم

‫موقع جُرم؟ ‫آره

‫چی... این... این چیه؟

‫این واقعا زَنمه

‫چطور... این واقعیه؟

‫باید همچین موقع هایی آرامشِ خودتُ حفظ کنی

‫فقط یه لحظه. آروم باش

‫آروم باش. اگه کسی صداتُ بشنوه، ‫دردسرِ بزرگی میشه

‫چطور میتونم عصبانی نباشم؟ چطور؟

‫تو این 34 سال، ‫اون به عنوان یه زن وفادار زندگی کرده،

‫اما حالا، تو روزِ روشن ‫یه مَردِ دیگه ای رو بغل میکنه

‫چطور میتونم...

‫خواهش میکنم. ما الان تو راه پله ایم ‫اینجا صدا پخش میشه

‫اینجا صدا بلندتر میشه، ‫پس باید آروم باشی

‫گوش کن، آجوشی، کسی که...

‫از روزیِ میزِت ماهی رو برداشته...

‫گربه ای هست که خیلی بهش اعتماد کردی

‫تمام مردم دنیا دارن دیوونه میشن

‫اونایی که خیانت میکنن، زرنگن

‫اما اونایی که سختی میکشن، زرنگ نیستن

‫پس، منظورت اینه که...

‫باید بیخیال این قضیه بشم؟

‫نه، اگه این کارو کنم، ‫مردونگیم زیر سوال میره

‫واسه همین باید خونسرد به نظر برسی ‫و وانمود کنی این قضیه اذیتت نمیکنه

‫باید یه نقشه بکشی ‫و فکر کنی چطوری از پسش بر بیای

‫نه، نه. نمیخوام ‫نمیخوام اینکارو کنم

‫نه میتونم خونسرد باشم ‫و نه میتونم تظاهر کنم که اذیتم نمیکنه

‫به روشِ خودم حَلش میکنم

‫اون زن خیلی خائنه

‫ای خدا، ای خدا ‫خیلی بازنده ای

‫واسه همین میخواد ازت طلاق بگیره

‫ یون جو

‫الو؟ شما کی هستین؟

‫تو هان گیولی؟ ‫من یون جو ام

‫بابات کجاس؟

‫بابام اینجا نیس

‫پس به بابات بگو زود جواب گوشی رو بده

‫باشه. میشه یه لحظه منتظر بمونی؟

‫یه روز میام سَرِ کارِ مامانم ‫و یه وعده غذا مهمونِ ـتون میکنم

‫نه، بذارین من این افتخارُ داشته باشم

‫بابا، یون جو اونی...

‫اوه...

‫وقتی بریم خونه ‫باهات "قورباغه چشم بزرگ" رو بازی می کنم ‫ تلفظ قورباغه چشم بزرگ و یون جو اونی مثل همدیگه ـس

‫سو وون، من دیگه باید برگردم سَرِ کارم

‫لطفا یه کم بیشتر بمونین ‫و بعدش برگردین

‫من و آقای کیم تو فروشگاه می مونیم

‫نه، شما به اندازه کافی زحمت کشیدین ‫و برای افتتاحیه تشریف آوردین اینجا

‫پس یه لحظه منتظرم بمون

‫فقط باید یه عکس بگیرم ‫و بعدش کارم تموم میشه

‫اما پدر کجاس؟

‫يه خورده پيش پدربزرگ رفت بیرون

‫رفتن بیرون ‫ داشت غیر رسمی حرف میزد و بعدش پسوند رسمی داد

‫میرم دنبال پدرت بگردم

‫چی شد؟ ‫یعنی انقدر سرش شلوغه که نمیتونه جوابمو بده؟

‫وقتی بفهمه ‫سو وون طبقه بالا کلینیک باز کرده،

‫عصبانی میشه و قِشقِرق به پا میکنه

‫نباید بذارم این اتفاق بیفته ‫باید خودم برم چِکش کنم

‫اوه ‫خدای من

‫یون جو

‫مادر

‫چی شده اومدی اینجا؟

‫نکنه... واسه مراسم افتتاحیه ‫کلینیک سو وون اومدی اینجا؟

‫چی؟ مراسم افتتاحیه؟

‫نه

‫سو وون کلینیک باز کرده؟

‫آه، نمیدونستی؟

‫سو وون تو طبقه دومِ این ساختمون ‫یه کلینیک باز کرده

‫آها، که اینطور

‫اما تو چرا اینجایی؟ ‫من...

‫میخوام یه نفرُ تو طبقه پنجمِ این ساختمون ببینم

‫واقعا؟

‫چه تصادفی

‫میخواستم بدونم حالت خوبه یا نه

‫حالت خوبه؟

‫آه، بله، معلومه

‫خیلی خب. روز خوبی داشته باشی

‫ممنون، مادر. خدافظ

@Mehdi_Rain : کانال تلگرام

‫پس میگی این یه ترفندیه که ‫هونگ یونگ هه نقشه ـش رو کشیده؟

‫آره، واسه همین باید یه کم بهش فکر کنی

‫ببین. اون بیشتر از سه دهه خونه دار بوده

‫برای اینکه از دست شوهرش راحت باشه...

‫چه نقشه ای باید بکشه؟

‫فکر نمیکنی حتما یه نقشه هایی کشیده؟

‫حالا که بهش فکر میکنم، بخاطرِ همین ‫تو فروشگاهِ اون مَرد مشغول به کار شده

‫این یه مدرکِ قطعیه

‫حتی فارغ التحصیلای دانشگاه های معتبر بیکارن...

‫چون نمیتونن کار پیدا کنن

‫چرا اون باید زنی که همچین سِنی داره رو ‫استخدام کنه؟ برای چی؟

‫دلیلش اینه که معشوقه یِ اون مَرده

‫هونگ یونگ هه

‫تو این سن هنوزم خیلی خوشکله، ‫میدونستم دردسر درست میکنه

‫ای کاش میتونستم یه نفرُ بزنم

‫ای خدا، بهت گفتم که جلویِ عصبانیتت رو بگیر

‫"من یه شوهر بیچاره ام ‫چون زنم بهم خیانت کرده"

‫میخوای مردم اینطوری راجبت فکر کنن؟

‫همچنین، با اون حالتی که تو ماشین داشتن،

‫به نظر میومد رابطه عشقی ـشون تازه شروع شده

‫فعلا دارن با هم لاس میزنن

‫پس... میگی حالا چیکار کنم؟

‫نگاش کن ‫عجبا!

‫همه میخوان اینو بفهمن

‫فقط باید مدرک قطعی گیر بیاری

‫یه مدرک از اون مَرد پیدا کن،

‫و از زَنِت پول بگیر یا یه درس حسابی بهش بده

‫دارم بهت میگم باید یه نقشه بکشی

‫عزیزم

‫خدای من

‫ای وای

‫سلام

‫آیگو، لباسِت خیلی...

‫متفاوت تر از قبل به نظر میرسه

‫ممکنه مردم فکر کنن...

‫رابطه عشقی داری

‫منظورتون چیه؟

‫مطمئنم خیلی خوب منظورشو میفهمی

‫چرا اومدی اینجا؟

‫چرا نمی چسبی به رئیس یا دکترت؟

‫باید برای مراسم افتتاحیه عکس بگیریم ‫زود باش بیا بریم

‫صبر کن. شما...

‫واسه مراسم افتتاحیه کلینیکِ ‫طبقه دوم اومدین اینجا؟

‫ای وای. ‫نکنه شما هم واسه مراسم افتتاحیه اومدین اینجا؟

‫خدای من. چه سرنوشت عجیبی

‫حالا فهمیدم. حتما دکترا همدیگه رو میشناسن

‫شما هم میاین مهمونی؟

‫من از قبلا دکترِ کلینیک رو کاملا میشناسم

‫اگه اونجا نباشم ‫ازم نااُمید میشه

‫عجیبه

‫یعنی با این قضیه مشکلی نداره؟

‫کجاس؟

‫تو نباید اینجا باشی

‫جواب تماسمُ نمیدادی ‫چرا بهم زنگ زدی؟

‫مامانم داره میاد اینجا

‫چی گفتی؟

‫دنبالم بیا ‫باشه

‫اوه، سلام

‫سلام، دکتر

Komentáře

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left