Prvních 167 řádků.
لاتینا یه نامه دیگه فرستاده!
حالش خوبه؟
اینجور به نظر یاد. می دونی که اون چطوریه.
انگار داره بهش خوش می گذره.
می گن یه نامه از لاتینا رسیده!
جدی؟ شرط می بندم الان داره همه جور غذای جدید باحال می خوره!
خب، تا وقتی حالش خوب باشه مشکلی نیست.
چطورین بچه ها؟
ما بالاخره به دهکده تیسرو رسیدیم.
دور وبرش همش کوهه و زمین های بزرگ پوشیده از گل داره
یه آبشار بلندم داره.
دهکده ای که دیل توش بزرگ شده جای فوق العادیه ایه.
اونجا مثل کرویز مدرسه بزرگی نداره
ولی من دارم از کشیش کورنولیو-سنسی درس می گیرم.
اون قبلا هم به دیل خیلی چیزا یاد داده.
و دخترش کلاریسا-سان بهم یاد می ده چطوری شیرینی درست کنم.
مادربزرگ و پدر و مادر دیل خیلی باهام مهربونن.
و برادر کوچکترش یورک قراره به زودی ازدواج کنه.
یه لباس برای عروسی شون گرفتم تا کمک کنم جشن بگیرن.
دارم واسش لحظه شماری می کنم.
صحیح و سالم می مونم و زودی به کرویز برمی گردم.
ریتا، حتما مراقب خودت و بچه ات باش.
بذار کنیت و مشتریا بدونن من در چه حالم.
مرد جوان همراه با دختر جوان به عروسی برادرش می رود.
توی تیسرو زیاد نون نخوردی، ها؟
غذاهایی که توی شهر سرو می کنن رو ترجیح می دی لاتینا-چان؟
نه. به نظر من امتحان کردن غذاهای مختلف تو جاهای مختلف خیلی باحاله.
می خوام خیلی چیزا ازت یاد بگیرم
اینجوری می تونم از این خوراک ها تو کرویز واسه دیل درست کنم!
عزیزم. پس بهتره هر چی باب میلشه رو یادت بدم.
آره!
مردای این اطراف همه شون یکمی ساده ان
واسه همین اگه خوب بهشون غذا بدی، هر کار دلت بخواد برات می کنن.
چند سالته لاتینا-چان؟
به زودی ده سالم میشه.
که اینطور. پس ده سالته؟ خب، خب.
بچه هام تو ه چشم بهم زدن بزرگ میشن.
لاتینا-چان! وقتی کارت تموم شد میای بریم خونه سوناها؟
سونا؟
اونا مراقب سگ های شکاریمونن و تربیت شون می کنن.
سگ هم دارین؟
آره، یه دسته!
من عاشق سگ هام!
نگاهشون کن!
اینجا تو کوهستان یه عالمه حیوان وحشی داریم
واسه همین سگ ها رو می ذاریم اینجا تا کار کنن.
می تونم یکی شون رو نوازش کنم؟
سوال خوبیه...
اونا معمولا با کسی جز سوناها گرم نمی گیرن.
نظرت چیه ایزابین؟
این یکی باید خوب باشه.
چه نازه!
یکم شونه کشیدن خوشحالشون می کنه.
باشه!
خیلی خب.
برو!
انگار هنوز تیرانداز قابلی هستی دیل.
معلومه نمی خوای این اطراف مسئول چیزی بشی، درسته داداش؟
احمق نباش. قراره تو مسئولیت رهبر دهکده رو به عهده بگیری یورک.
من یه رکی هستم.
بیرون می جنگم تا امنیت اینجا رو تامین کنم.
اون سگه خیلی نازنازی بود!
که اینطور، که اینطور! فردا بازم می ری بهش سر بزنی؟
آره!
به این زودی کشیدیش طرف خودت...
می دونی لاتینا کمکم کرد اینو درست کنم.
جدی؟
خوشمزه شده!
فقط یکم کمک کردم.
بی خیال عزیزم! همین که می دونم تو درستش کردی باعث می شه بهم بیشتر بچسبه.
خیلی خوبه! این چه جور گوشتیه؟
این یکی از پرنده های کوهستانیه که امروز گرفتیم.
همون موقع که رفتین شکار گرفتینش؟
آره. داداش برای گرفتنش خوش درخشید.
کارت عالی بود دیل!
آره. ترشی نخوره یه چیزی می شه.
توی شکار همگی با هم کار می کردیم.
من فقط تیراندازی کردم.
ولی بازم کارت خیلی درسته.
یورک هنوز در مورد همه اینا احساس گناه می کنه؟
این که تو بشی رهبر...
یه چیزی بود که اون موقع به نظر همه درست بود.
آره.
و دراصل قرار بود یورک بشه رکی.
فرصت پیدا کردم تا با دوک در موردش مذاکره کنم...
اگه طرف آدم بااستعدادی مثل من نبود، همچین چیزی ممکن نمی شد.
اون عجوزه کار خودش رو کرده بود.
و حالا با اینکه هنوز قضیه رسمی نشده، این حقیقت که تیسرو پشتیبانی سلطنتی ها رو داره
یه راز برملا شده بین مسئولان شده.
رکی های بقیه جاها تا این حد تائید شدن.
من فقط کار خودم رو می کنم.
و یورک هم باید روی کار خودش تمرکز کنه.
انگار باهاش کنار اومدی.
آره. الان روبراه شدم.
اون دختر کوچولو کمکت کرده از اون حالت دربیای؟
لاتینا کمکم کرده حالم بهتر بشه.
ظاهرا اون همیشه می دونه چی بگه.
هی، لاتینا.
الان خوشحالی؟
دیل؟
خوشحالم. چون پیش تو هستم.
تو چی دیل؟
آره.
اگه تو خوشحال باشی منم خوشحالم.
همش داری به اون دفتر یادداشت نگاه می کنی.
دفتر خاطراتته، درسته؟
آره. الان خیلی خوشحالم
و دارم می نویسمشون تا یادم نره.
اینجوری،ح تی اگه یه روز مجبور شم تو و بقیه رو ترک کنم، یا تو ازم بدت بیاد...
بازم یادم می مونه الان چقدر خوشحال بودم.
می خوام مطمئن بشم که چیزی یادم نمی ره.
آخه چطور ممکنه من ازت متنفر بشم؟
هیچ وقت نمی دونی وقتی من بزرگ بشم ممکنه چطوری تغییر کنم.
ولی اگه بزرگ شدم و بد شدم
اونوقت دلم می خواد بهم بگی کاری که دارم می کنم اشتباهه.
اگه اینطور بگی
می دونم حرفات به خاطر خودمه.
می دونی، شاید من اونقدرام که تو فکر می کنی کامل نباشم.
با وجود این تو هنوزم مورد علاقه می!
تو یه جورایی ازمن جالب تری لاتینا.
خب، این چیزی نیست؟
همه سگا چسبیدن بهش.
تا حالا همچین چیزی ندیده بودم.
خیلی بیشتر از بقیه طول کشد تا با این رفیق بشم.
چون اون سردسته شونه
و معمولا نباید همچین دوستای صمیمی ای پیدا کنه.
حتما خیلی سگ ها رو دوست داری لاتینا!
آره! خیلی نازن.
انگار اونا هم خیلی ازت خوششون اومده.
فردا می برمت جایی که شاید خوشت بیاد.
یه جایی که شاید خوشم بیاد؟
آره! به کسی چیزی نگو، باشه؟
حتی به دیل؟
اگه اون بدونه، شرط می بندم می گه نباید بری.
جای خطرناکیه؟
واقعا خیال می کنی من جون لاتینای عزیزم رو به خطر می ندازم؟
مادربزرگ تو هم مثل دیل می مونی.
کجا داریم می ریم؟
می ریم یکی از دوستام رو ببینیم.
یکی از دوستاتون رو؟
آره. خیلی وقته همدیگه رو می شناسیم
و من می خوام تو رو بهش معرفی کنم.
ایناهاش.
گوشت خشک؟
تازگیا هر روز با یکی می ره بیرون.
مطمئنم پیش مادربزرگ یه چیزی خورده
ولی کنجکاوم کجا می خواستن برن.
اون می خواست بره پیش سوناها، درسته؟
شاید رفته به سگا غذا بده.
ولی اون سگا آموزش دیدن تا فقط از سوناها غذا بگیرن.
به نظرم شاید مادربزرگ بدونه جریان چیه، ولی...
پرسیدنش وقت تلف کردنه.
اگه بخواد بازی مون بده، لب تر نمی کنه.
دقیقا.
خودم ته توش رو در میارم.
ماگدا-کاسان!
من یکمی می رم بیرون.
باشه، مراقب خودت باش. تا دیر وقت بیرون نمون.
می تونم بازم یکم گوشت خشک بردارم؟
هر چقدر دلت می خواد بردار.
ممنون!
هیچ فکرش رو نمی کردم که لاتینا تک و تنها راه بیوفته بره تو کوهستان.
بهتره واسه این دفعه دعواش کنم.
این علامت گذاری... اون پیرزن!
حتی من تا حالا نیومده بودم این جاها. کجا داره می ره؟
امروز واست یکم گوشت خشک آوردم. می خوای؟
خوشت میاد؟ خوشمزه اس! بازم می خوای؟
No comments yet. Be the first to leave one.