Prvních 180 řádků.
10:28
...بار اولی که دیدمش
مسیح گفت دنیام قراره خیلی بزرگتر بشه
ما اون دنیا رو پیدا کردیم
همدیگه رو پیدا کردیم
اون "دنیای بزرگتر" حق ماست
...و اینکه همهمون به خاطرش متحد شدیم
همه ما
نشون میده که واقعا
این دنیا حق ماست
هرکسی که بتونه با آرامش زندگی کنه
و خوبی
...و با بقیه به تفاهم برسه
حق اونا هم هست
بشین
اما اونایی که آدم میکشن
و از دنیا طوری سوءاستفاده میکنن
...که انگار فقط مال خودشونه
از شر اونا خلاص میشیم
بابتش جشن نمیگیریم
ولی به خاطر انجامش شرمنده هم نمیشیم
...فقط یک نفر باید بمیره
و اونم خودم میکشمش
حتما میکشمش
حتما
...اما شاید بازم باشن
اونایی که از نیگان حمایت میکنن ،و در کنارش میایستن
...حتی اونایی که چشمشونو به کاراش میبندن
اونا هم می میرن
10:28
...بعدش
دنیا رو بزرگتر میکنیم
باهمدیگه
باهمدیگه
!متحد تا ابد
بارد" شاعر گفت"
مردی که امروز خونش در کنار "من" بریزد
برادرم خواهد بود
...و آن زن
خواهرم
ما تمرین کردیم
چندین و چند بار نقشه رو مرور کردیم
همه میدونیم نقشهمون امروز صبح تموم نمیشه
و ما شاید مجبور بشیم تا چندین روز در شک و تردید زندگی کنیم،شاید بیشتر
و باید به همدیگه ایمان داشته باشیم
اگه بتونیم با تمام وجود ،برای هدفمون تلاش کنیم
آینده مال ماست
دنیا مال ماست
سلام
من حالم خوبه
...البته... خوب نیستم اما
بهم شلیک کردن
یه نفر به سمتم ماکروفر پرتاب کرد
برای همین فقط ی چیزی رو میگم که ...
مامانم میگفت
و امیدوارم به یه دردی بخوره
،هر نوع غذایی که داری" "رو با مسافر شریک شو
...مامانم اینو هم میگفت که ،کمک به مسافر
کمک به کسی که خونه نداره ... همه چیزه
مطمئنم تو چیزهای زیادی دیدی
و به خاطر این چیزها تو دیگه به مردم اعتماد نداری
درک میکنم ، درک میکنم
منم اعتماد نمیکنم
منم سختیهای زیادی کشیدم
:مامانم اینو هم میگفت
"الهی بخشش من بر خشمم غلبه کند"
البته از خود مامانم نبود
اون جمله حقیقتش از قرآنه
احتمالا نباید اینو میگفتم
من اصلا نمیشناسمت
اما چند روزه هیچی نخوردم
تو شاید حتی واقعی هم نباشی
دستا بالا
گوش کن من رفتم
مشکلی نیست
...من فقط
فقط یکم غذا میخواستم
قرار بود توی تقاطع همدیگه رو ببینیم
تیر هوایی شلیک کردم
فقط میخواستم بره ..اون گفت که
شنیدم چی گفت. اکثر حرفاشو
اما ممکن بود یکی از اونا باشه
مثل یه جاسوس؟
تیر هوایی شلیک کردم
اگه یکی از اونا نباشه، امیدوارم زنده بمونه
این کافی نیست بابا - چی کافی نیست؟ -
امید
نگاه کردن به: سکوی درختی خونه های محلی ساختمان صنعتی
تا نیم ساعت دیگه همه آماده هستن
و تو؟
تمام این کارا فقط زیر سر یک نفره
یک نفر
همیشه با یک نفر شروع میشه
اینم همینطور
کاری که الان داریم میکنیم
این... به خاطر من نیست
آره. نیستش
اینطوری نشون دادیش
بیا اینجا
این آخرشه
میدونم میخواستی باهاش بری
منم میخواستم
همه چی درد میاره
اما بهت کمک میکنم از اینجا دفاع کنی
به من کمک کنی؟ - آره -
این برنامهی توئه
...باشه
خودت میبینی
میخوای چکار کنی ریک؟
فکر میکنی میتونی شکستمون بدی؟
...من دیدمت
که التماس میکردی
گریه میکردی
دوباره به التماس کردن میوفتی ریک
پسرت ... پسرت می میره
خانهی متروکهی کنار جاده
!نه! نه
تعدادمون زیاده
من هواتو دارم
واقعا؟ همین الان باهام آشنا شدی
ما همه الان باهم آشنا شدیم
داری دعا میکنی؟
همیشه میخواستم شروع کنم
دیر بهتر از هیچوقته
بیا
روی قفسه سینهت
نه، بعدش با مگی برمیگردم
رفیق، بپوشش
رفیق
میخوای بیای؟
من هیلتاپ رو متقاعد کردم با منجیها وارد جنگ بشن
باید اونجا باشم
حداقل برای قسمت اولش
میگن ما تو دوره سه ماههی دوم حاملگیمون میتونیم جنگ راه بندازیم
من از وقتی از مزرعه اومدیم میجنگیدم
نمیتونم الان دست نگهدارم
فردا چطور؟
داشتی به اینی که چطوری میشه فکر میکردی؟
آره
نمیدونم بتونم براش صبر کنم یا نه
فقط یک جنگ دیگه
و من همراهت هستم
حداقل برای قسمت اولش
بهم گفتن هیلتاپ دکترشونو از دست داده
که متخصص زایمان هم بود
ما توی پادشاهی یک دکتر داریم
خانوم با استعدادیه به ما ملحق شو
ما دکترمونو پس میگیریم
بله مسیح
بله پس میگیریش
همونطوری که پیروزی روز بر شب قطعیه
،و در این روز ما تغییر شکل دادن دنیا رو شروع میکنیم
برای بچهی تو و بچههایی که بدنیا میان
پس بیاین شروع کنیم
چیه؟
هیلتاپ خوششانسه که تو رو داره
تو بهم نشون دادی چطوری یک رهبر لایق باشم
خوبه
...بعد از این
من از تو پیروی میکنم
:شروع میکنیم
...ده ...نه
...هشت
...هفت... شیش
...پنج
...چهار
...سه
...دو
یک
لعنتی
نه. اونجان
خیلیخب به اندازه کافی نزدیک بود
خیلیخب بریم - ردیفه؟ -
آره
توی مسیر زامبیها منفجر شد
با دو تا ماشین و ده نفر برین
الان نمیتونیم ریسکی بکنیم
از جادهی "خواهر" برین. اونجا امنه
فکر میکنی کار اونا بود؟
نه
No comments yet. Be the first to leave one.