Prvních 200 řádků.
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی "فیلامینگو" تقدیم میکند
... چند ماه بعد از اعدام آرکادیو
... سرهنگ آئورلیانو بوئندیا درست قبل از اینکه
به مرز جبهه غربی برسه، دستگیر شد
از 21 مردی که توی جنگ همراهش بودن فقط یک نفر زنده موند
سرهنگ گرینلدو مارکز
دستت چی شده؟ - هیچی. سوخته -
آئورلیانو خوزه بزرگ شده
برید عقب
!آئورلیانو - برو عقب -
!آئورلیانو - گفتم برو عقب -
مگنیفیکو کجاست؟ ها؟ - پسرمون کجاست؟ -
کجاست؟ - برید عقب -
!بهم دست نزنید - !برید عقب -
!ولم کنید! ولم کنید - !برو خونه مامان -
از مقامات اجازه بگیر و !توی زندان بیا ملاقاتم
!آئورلیانو
!ولم کن
!زندهباد سرهنگ بوئندیا
!کافیه - !آئورلیانو -
!مهمونی دیگه تمومه
!چیزی برای تماشا نیست !برید
!همه برگردید خونههاتون
حکم سرهنگ آئورلیانو بوئندیا ... توی ماکوندو برگزار میشد
تا درس عبرتی برای مردم باشه
!خانم، خانم
باید سرهنگ آئورلیانو بوئندیا رو ببینم پسرمه
بذارید برم داخل - !خانم -
!سروان! گفتم بذارید برم داخل - !بیاید عقب -
!میتونه بیاد داخل
میخوام پسرم رو ببینم
سرهنگ آئورلیانو بوئندیا
... ببخشید
منظورت آقای بوئندیاست؟
هر پسوندی میخوای بذار
فقط بذار آئورلیانو رو ببینم
منتظریم دولت حکمش رو تایید کنه
کدوم حکم؟
اعدام
تا اون موقع، نمیتونه ملاقاتی داشته باشه
من باید پسرم رو ببینم
میرم داخل، پس اگه دستور داری بهم شلیک کن
ببریدش
«Overhaul :مترجم»
بهت نگفتم، اما آرکادیو اسم بچهاش رو گذاشت رمدیوس
... میخواست اسمش رو بذاره اورسولا اما
این اسم درد و رنج زیادی رو با خودش میاره
بهم نگفته بودی
اما میدونستم
وقتی بهدنیا اومدی، چشمهات باز بود
دوروبَر رو نگاه میکردی
خیلی کنجکاو اما آروم بودی
هیچوقت این رو فراموش نمیکنم
... و موقعی که تو و آمارانتا رو تنها گذاشتم
تا برم برادرت رو پیدا کنم ... اما دست خالی برگشتم
هیچوقت اون غمِ توی نگاهت رو فراموش نمیکنم
اون نگاهت هنوز هم قلبم رو به درد میاره
حس میکنم قبلا تمام اینا رو پشتسر گذاشتم
اما نمیتونم مرگ خودم رو ببینم
انگار نمیتونم برای خودم پیشگویی کنم
یه چیزی برات دارم
اینا شعرهاییه که برای رمدیوس نوشتم
... بهم قول بده
که میسوزونیشون
نمیخوام هیچکس بخوندشون
!وقت تمومه خانم !بریم
خداحافظی نکن
بهخاطر من، به هیچکس التماس نکن و خودت رو کوچک نکن
این جنگـه
باید جوری رفتار کنی انگار چندین سال قبل اعدام شدم
میخوای امشب یهخرده خوش بگذرونی سروان؟
عصر بخیر
عصر بخیر
... میدونی جناب
نیومدیم دنبال کسی
من و همکارهام فقط یه نوشیدنی میخوایم
و میخوایم خوش بگذرونیم
هیچکس نمیخواد با کسی همبستر بشه که مرگش نزدیکـه، سروان کارنیسرو
شگون نداره
کسایی که قراره بمیرن، شورشیهان
شاید
... اما کل مردم شهر میدونن
که افسری که سرهنگ آئورلیانو بوئندیا ... رو اعدام کنه
... به همراه تمام سربازهاش
... دونهدونه
بالاخره کُشته میشن
حتی اگه فرار کنن و برن اون سر دنیا
... خب
ببینید، من هیچ مشکلی با سرهنگ ندارم
در واقع، شجاعتش رو تحسین میکنم
... اما متاسفانه اگه بهمون دستور بدن
مجبوریم اعدامش کنیم
وظیفهمونه
پس دعا کنید
دعا کنید بهتون دستور ندن
ببخشید سروان
خودشه؟
... گرینلدو مارکز
محکوم به هفت سال حبس هستی
بهنظر میاد من و تو خیلی خوششانس نبودیم
محکوم به اعدام بهخاطر شورش شدی
توی تلگراف نوشته که اعدام باید فورا انجام بشه
چه خبر عالیای
این اولین تلگرافمون توی ماکوندوئه
نه احساس ترس میکرد، نه غربت
... اما فکرِ اینکه مرگ باعث میشه
نتونه پایانِ خیلی از کارهای ناتمومش رو ببینه اون رو عصبانی میکرد
حرف آخری نداری سرهنگ بوئندیا؟
... سرهنگ آئورلیانو بوئندیا
... در این حین که روبهروی جوخه اعدام بود
... یاد اون بعدازظهری افتاد که
پدرش بردش تا اولین یخ رو ببینه
دوباره کودکیش اومد جلوی چشمش
شلوارک پوشیده بود و کراوات داشت
به خوزه آرکادیو بوئندیا فکر کرد
که اونم در همون لحظه داشت به آئورلیانو فکر میکرد
زیر سایه سنگین اون درخت بلوط
سربازها
آماده
هدف بگیرید
شلیک نکنید
... سربازها
اسلحههاتون رو بیارید پایین
مشیت الهی شما رو فرستاده اینجا
!آزادش کنید
!گفتم آزادش کنید
در خدمتت هستم سرهنگ بوئندیا
به انقلاب خوش اومدی کارنیسرو
خب، گمون کنم واقعا مشیت الهی هستی
هوم
خب، فکر نمیکنی یه نفر باید نجاتت میداد؟
هوم - دوباره خودت رو به کُشتن نده -
دیگه نجاتت نمیدم آئورلیانو
... هیچکس خبر از این دخالت برای
متوقف کردن اعدام نداشت
سروان روکه کارنیسرو و افرادش با سرهنگ آئورلیانو بوئندیا شهر رو ترک کردن
و عضو نیروهای انقلابی سرهنگ ویکتوریانو مدینا شدن
... یک سال بعد از فرار سرهنگ آئورلیانو بوئندیا
منزل خانواده بوئندیا، دوباره پُر از بچه شده بود
... اورسولا سانتا سوفیا د لا پیداد
... و دختر بزرگش، رمدیوس
چند بار باید بهت بگم این کار رو نکن؟
و یه دوقلو که بعد از اعدام ... پدرشون متولد شده بودن
به اسمهای آئورلیانو سگوندو و خوزه آرکادیو سگوندو
شنبه
سنبه
یه بار دیگه
آمارانتا از همهشون مراقبت میکرد
این یکی؟
اینجا رو ببین
... بعد از چندین سال مبارزه"
... دولت برای اولین بار با
سیاستمداران لیبرال جهت گفتوگو "در مورد شرایط آتشبس، دیدار خواهد کرد
هوم
پیشبینی کرده بودی خوزه آرکادیو
نیازی به پیشگویی نبود که بفهمی سیاست، یهجور بیماریـه
پنجشنبه - آفرین -
!صبح بخیر !کاسهست
بقیهاش کجاست؟
پسرهام دارن توی حومه شهر کنار لیبرالها مبارزه میکنن
با برادرت، سرهنگ بوئندیا
چه ربطی داره؟
خب ... فقط ما دوتا هستیم
و نمیتونیم تنهایی کل برداشت رو انجام بدیم
لطفا بهمون بیشتر وقت بده
بهشون بگو بیان سر کار
و بیخیال جنگ و این چرتوپرتها بشن
درد داره؟
آره
عمه؟ - هوم؟ -
میشه امشب پیش تو بخوابم؟
آئورلیانو خوزه، باید به تنهایی خوابیدن عادت کنی
آخرین باره قول میدم
خیلیخب
... خوزه آرکادیو و ربکا که از
زندگی بین مُردهها خسته شده بودن رفتن به خونهای که آرکادیو ساخته بود
... اونجا زندگی کردن
و آزادانه به عشقشون ادامه دادن
هوم
خیلیخب، دوباره سه ضربدر سه؟
... سه ضربدر سه - فکر کن -
!نُه - ... پنج ضربدر دو -
ربکا اظهار کرد که هیچی ندیده
... باورش سخت بود
اما هیچ روایت دیگهای قابل باور نبود
چون کسی نمیتونست دلیلی قانعکننده ... بیاره که چرا ربکا باید مردی که
خوشحالش میکرده رو به قتل برسونه
شاید این تنها معمای ماکوندو بود که هیچوقت حل نشد
ربکا درهای خونهاش رو بست و خودش رو زنده به گور کرد
با پوشش ضخیمی از حقارت
که هیچ وسوسه زمینیای نمیتونست بهش نفوذ کنه
سرهنگ، منتظرمون هستن خوبی؟
داشتم به برادرم فکر میکردم
حالا میدونم که چرا دو شب خوابش رو دیدم
... شما بهعنوان رهبران منطقه دعوت شدید
تا حمایتتون از حزب لیبرال رو در این !روز حیاتی برای کشورمون، نشون بدید
دولت محافظهکار ... آماده صحبتـه
!و باید درخواستشون رو جواب بدیم
!باید با اسلحه جواب بدیم
!درسته - !آره -
No comments yet. Be the first to leave one.