Prvních 200 řádků.
.:. ترجمـــــه و زيـــرنـــويـس .:. © highbury © داوود
تاریخچه مختصر زمان
کدام اول بوجود آمد؟
مرغ یا تخممرغ؟
آیا کیهان آغازی دارد؟
و اگر دارد، پیش از آن چه اتفاقی افتاده؟
کیهان از کجا آمده؟
و قرار است به کجا برود؟
.خوششانسی
.خب، خوششانسی
.ما خیلی خوششانس بودیم
...منظورم، خانوادم، و "استیفن"، همگی
چندین مشکل خیلی جدی داشتیم .اما مهم اینکه تونستیم از پسشون بربیایم
همه مشکل دارن، و با این حال ...برخی از مردم از بین میرن
.و هرگز دوباره دیده نمیشن
...بمبهای هوایی خیلی هشداردهنده بودند
با سروصدا از بالای .سر رد میشدن و بعدش به زمین میخوردن
و وقتی صدای بنگ رو میشنیدی ...متوجه میشدی که به تو نخورده
اونوقت برمیگشتی سر غذا خوردن .یا هر کار دیگهای که میکردی
.اما یکی خیلی نزدیک خونه ما افتاد
...و پنجرهها پشتی رو شکست
و شیشه مثل خنجر .به دیوار روبهرو چسبید
...وقتی "استیفن" به دنیا اومد
تصمیم گرفتیم بهتره در .آکسفورد باشه
...پس با اینکه در بیمارستان مونده بودم
...به "بلکولز" آکسفورد رفتم
...و یه اطلس نجومی
.خریدم
...یکی از خواهرشوهرام گفت
.این کارت خیلی آیندهنگرانه بوده
زمان حقیقی چگونه است؟
آیا قرار است هرگز به پایان برسد؟
تفاوت بین گذشته و آینده از کجا میآید؟
چرا گذشته را به یاد میآوریم اما آینده را نه؟
اون روز رو یادم میاد ...که در لندن سفر میکردیم
.و خاموشی تموم شده بود
...و قطارها به جای اینکه متوقف بشن
در تاریکی حرکت میکردن .پس فقط در قطار میتونستی مسافرت کنی
...داشتیم از روی یکی از پلها رد میشدیم
...و کلی چراغ داشت، از اون چراغهایی
.که در لندن هستن
...اما شب هم پر از ستاره بود
.میتونستی تمام انرژی کل رو ببینی
یادم میاد که همیشه ...عادت داشتیم روی چمن دراز بکشیم
...و با یه تلسکوپ مستقیم به بالا نگاه کنیم
.و شگفتی ستارهها رو ببینیم
...استیفن" همیشه حس شگفتی قوی داشت"
و میتونستم ببینم که ستارهها ..اونو به خودشون جذب میکنن
.و فراتر از ستارهها اونو جذب میکردن
من دقیقا 300 سال بعد از .مرگ "گالیله" به دنیا اومدم
...تخمین میزنم که در حدود 200،000
.کودک دیگه تا به امروز متولد شدن
...نمیدونم که آیا هیچکدوم از اونا
.در بعدها به اخترشناسی علاقهمند میشه یا نه
اولین خاطرهم در مورد ...هل دادن یه گاری به نسبت قدیمی
...کالسکه بچه
...در طول یه جادهاس
...که "استیفن" و "ماری" توش بودن
یه جورایی خیلی بزرگ بود، به خاطر اینکه ...سرشون خیلی بزرگ بود
و گونههای سرخی داشتن و .خیلی جلبتوجه میکردن
.با مردم عادی فرق داشتن
...یادم میاد که از خونه "هاوکینگ
.چندین بار دیدن کردم
یه جور جایی بود که اگر ...دعوت میشدی تا برای شام بمونی
ممکن بود اجازه پیدا کنی ...بتونی با "استیفن" صحبت کنی
.اما بقیه خانواده نشسته بودن و یه کتاب میخوندن
...رفتاری که در نظر من چندان مناسب نیست
"اما از طرف خانواده "هاوکینگ ...تحمل میشد به خاطر اینکه
...به عجیب بودن شناخته میشدن
...و بسیار روشنفکر و افرادی باهوش بودن
.اما بازم یکم عجیبه
"تصور من از خانواده "هاوکینگ ...این بود که همگی مثل هم هستن
..."به جز "استیفن
که به نظر میرسید تنها .عضو معمولی خانواده باشه
...استیفن"، فکر میکنم، که قبلا"
.11راه مختلف برای وارد شدن به خونه رو بلد بود
.اما من فقط تونستم 10 تا رو پیدا کنم
.مطمئن نیستم که راه دیگه چی بود
...در بخش شمالی خونه یه انباری دوچرخه بود
.که یه در در جلو و یه در در عقب داشت
...بالای اون
.شکل بود L یه پنجره به اتاق
و در جلوی اتاق میتونستی .یه جوری خودتو به سقف برسونی
و از اون قسمت میتونستی .به پشتبام اصلی برسی
فکر کنم یکی از راههایی که ...استیفن" برای وارد شدن استفاده میکرد"
.روی پشتبام اصلی بود
.باید بگم که اون از من خیلی بهتر بالا میرفت
.هنوز نمیدونم که راه یازدهم چی بود
...قبل از قرن بیستم
این تصور وجود داشت که کیهان ...برای همیشه وجود خواهد داشت
...و یا درنقطهای در زمان گذشته بوجود آمده
.که کم و بیش امروز آن را مشاهده میکنیم
....مردم با این ایده بهتر کنار آمدند
که با وجود اینکه آنها رشد ...میکنند و پیر میشوند و میمیرند
.کیهان ابدی و ازلی است و غیرقابل تغییر
...وقتی "استیفن" در حدود 12 سالگی بیمار شد
.دیگه باهاش بازی نمیکردم
.به خاطر اینکه بازیها رو بدجور جدی میگرفت
.مونوپولی بازی میکردیم
...و
...اول از همه میزد زیر تخته مونوپولی
...انگار که قطار از روش رد شده
.سعی میکرد اوضاع رو پیچیده کنه
.و اینکه مونوپولی به اندازه کافی سازگار نبود
...اما به یه بازی ترسناک به اسم "دینستی" رسید
که تا جایی که میتونم به یاد بیارم ...هرگز بازی نکردمش
و تا ابد ادامه داشت !به خاطر اینکه راهی برای تموم شدن نداشت
تا جایی که یادم میاد ...تقریبا میتونست جایگزین کارهای روزمره بشه
.ساعتها و ساعتها و ساعتها زمان میبرد
.فکر میکردم واقعا بازی افتضاحی ـه
تصور نمیکردم کسی بتونه .این بازی رو تحمل کنه
...اما "استیفن" همیشه ذهن خیلی پیچیدهای داشت
...و همیشه حس میکردم
که این پیچیدگی بازی بود که .اونو جذب میکرد
...وقتی در دبیرستان بودم
...یاد گرفتم که نور کهکشانهای دوردست
.به قرمز متمایل میشوند
...به این معنی که دارند از ما دور میشوند
.و یعنی اینکه کیهان در حال منبسط شدن است
.اما من باورم نمیشد
یک کیهان پایدار و ایستا .به نظر خیلی معمولیتر میآمد
میتوانسته از ابتدا وجود داشته باشد .و تا ابد به وجودش ادامه دهد
در مورد احتمال بوجود آمدن ...خودبهخودی نسلهای حیات صحبت میکردیم
...و فکر کنم "استیفن" به نکته مهمی اشاره کرد
که نه تنها نشان میداد ...او اینگونه فکر میکنه، بلکه حتی
...محاسباتی را انجام میده
که نشون میده چقدر زمان میبره .تا این اتفاق بیافته
در اون زمان فکر میکنم ...به یکی از دوستانم "جان مکلنان" پیامی فرستادم
"فکر میکنم که "استیفن .معلوم میشه که استعداد غیرمعمولی داره
...دقیقا با این کلمات بیانش نکردم
...اما من در موردش چنین چیزی گفتم
.و دوستم مخالفت کرد
.و بنابراین در مورد اون موضوع با هم شرط بستیم
...به شکلی بچهگانه سر یه بسته شکلات
.سر اون موضوع شرط بستیم
و بلافاصله متوجه شدم که ...شرط من درست از آب درمیاد
...و فکر کنم باید حقم رو بگیرم
.که هنوز پرداخت نشده
...انبساط کیهان
این احتمال را ارائه میدهد ...که کیهان آغازی داشته
.در زمانی در گذشته
...نقطهای که در آن کیهان شروع شده
.که مهبانگ شهرت یافته
...اولین سالی که در مدرسه "سنت آلبانس" بود
.فکر میکنم از آخر سوم شد
..."خب من گفتم، خب، "استیفن
واقعا لازمه اینقدر رتبهات پایین بشه؟
...و اون گفت: خب
.خیلیها نتونستن حتی این کار رو هم انجام بدن
.اون کاملا خونسرد بود
یه جوری همیشه اون ...به عنوان یه فرد خیلی باهوش درنظر گرفته میشد
و در واقع همین باعث شد .یک سال بهش جایزه "دوینیتی" رو بدن
این موضوع تعجببرانگیز نبود ...به این خاطر که پدرش عادت داشت داستانهای انجیل
...رو از همون کودکی براش بخونه
...و خیلی خوب اونا رو بلد بود
و اون کاملا در مورد مذهب ...آگاه بود با این حال
.فکر نمیکنم الان چندان ازش استفاده کنه
.همگی عادت دارن در مورد خداشناسی بحث کنن
.یه موضوع خوب و در دسترسه
...نیازی به هیچ واقعیتی ندارید
.یا چیزهای گمراه کننده
...اگر بخواهید بحث کنید
،میدونید، مناظره کردن ...با خوشحالی میتوانید در مورد هر چیزی مناظره کنید
...از جمله
.خداشناسی و وجود خدا
...و بعد خسته میشید یا
بحث سفر به فضا مطرح میشه ...یا چیزی شبیه به اون
.و بحث رها میشه
...در یک کیهان غیرقابل تغییر
کسی میتواند تصور کند ...که خدا کیهان را بوجود آورده
.در هر زمانی در گذشته
...به عبارت دیگر، اگر کیهان در حال انبساط باشد
...شاید دلایل فیزیکی وجود داشته باشد
.برای اینکه چرا باید آغازی وجود داشته باشد
یک کیهان در حال انبساط ...مانع وجود داشتن آفریدگار نیست
اما محدودیتهایی .بر این میگذارد که چه موقع میخواهد کارش را ادامه دهد
...وقتی خانواده رفت به هند
"ترتیبی داده شده تا "استیفن .برای یکسال بیاد و با ما زندگی کنه
...تصمیم گرفت خیلی خوب میشه
.اگر در بعدازظهر رقص اسکاتلندی یاد بگیره
حالا باید به شما یادآوری کنم ...که این خونه کاملا معمولی بود
اما به نسبت اتاقهای زیادی داشتیم ...و یه تالار بزرگ
...و بنابراین
...چند تا صفحه موسیقی خریدیم
...یک کتاب که در موردش توضیح میداد
.و "استیفن" کار رو به عهده گرفت
.و اصرار داشت یه ژاکت و کراوات بپوشه
.و بعدش تبدیل شد به استاد انجام دادن رقص
...و "استیفن" خیلی جدی گرفتش
.اما از این گذشته رقصیدن رو دوست داشت
...در دوره من 4 فیزیکدان بودن
..."گوردون بری"
..."ریچارد براث"
..."استیفن"
.خودم
...یادم میاد برای بار اول
استیفن" رو موقعی دیدم که" ...گوردون" و من برای شام رفته بودیم به اتاقش"
.تا سعی کنیم پیداش کنیم
...و "استیفن" اون بالا بود
...با یه جعبه آبجو
No comments yet. Be the first to leave one.