Prvních 200 řádků.
.رسیدیم
.بله
.صبر کنید. صبر کنید
نمی شه فقط یه کم همینطوری بمونیم؟
.میتونیم اینجا بشینیم
.باشه
خوبه؟
.آره
.درسته. خوبه
.چی گفتم؟ حتی گرفتن دستای همدیگه هم خوبه
.میخوام با تو همه چیز اینطوری آروم آروم پیش بره
هرچقدر هم که یه غذا خوشمزه باشه اگه .تند تند بخوریش سوءهاضمه می گیری
اینکه قلب سوءهاضمه بگیره خیلی بدتر
از سوءهاضمه گرفتن بدنه، فهمیدی؟
...اما، خب
...زمان
اگه من زیاد زمان نداشته باشم چی؟
چرا نباید زمان داشته باشی؟
.قرار نیست فردا بمیری که
.فقط اینُ می گی چون حرف دیگه ای واسه گفتن نداری
چیه؟ باز می خوای سرزنشم کنی، آره؟
.واقعا می خوام سرزنشت کنم
.اینطوری نمی شه. بیا بریم داخل
.صبر کنید. فقط پنج دقیقه ی دیگه
.نه، حتی 5 دقیقه دیگه هم نه- .پس فقط یه دقیقه ی دیگه-
.یه دقیقه ی دیگه...فقط یه دقیقه ی دیگه می مونم
.باشه
.نه، من اصلا نوشیدنی نخوردم
.فقط دارم برای برادرت یکم نون خامه ای می برم
.همیشه اینها رو دوست داشته
.نمی دونم. شاید ناراحت شه که اومدم
وقتی اینها رو بهش دادم، میام. باشه؟
.باشه، باشه
.حالا من کاملا مضطربم
.مثل پسرم نیست که. عین پادشاه می مونه
.ببین چطور فقط واسه اینکه دستای همُ گرفتیم داری لبخند می زنی
اینقدر منُ دوست داری؟
.بله، دوسِتون دارم
.سرآشپز. دستتون خیلی گرمه
.نه، مال من اونقدرام گرم نیست، تویی که یخی
واقعا چرا اینقدر دستات سردن؟ خون توشون جریان نداره؟
باید بهت چای زالزالک بدم؟
.خدای من، چرا اینجا اینقدر تاریکه
...دستم، دستم
.سون وو
.سلام
.اوه، این بیرون بودی
این ساعت اینجا چی کار می کنید؟
توی ته سونگ ران بودم، یادم افتاد که تو .نون خامه ای های اونجا رو دوست داری
.اوه
اما چرا بونگ سوک این وقت شب اینجاست؟
.اوه، من بونگ سونم نه بونگ سوک
...واقعا؟ حالا هر چی که هست
این وقت شب اینجا چی کار کنی؟
فرستاده بودمت یه کاری بکنی، مگه نه؟
.خوبه. می تونی بری
چی...چی؟
.حالا دیگه می تونی بری خونه
.اوه بله! من دیگه دارم می رم. خداحافظ
.خدای من
فرستاده بودمش یه چیزی بگیره و .تمام این مدت داشته دنبالش می گشته
.اون خیلی دختر کاردانی نیست
چرا؟ چی شده؟
این روزها خیلی ناامیدی؟- چی؟-
.در غیر این صورت، من سطح اون دختر و سایزش رو درک نمی کنم
.حتی سعی هم نکن در این مورد دروغ بگی
شاید نتونم وقتی شاگردهام جای همدیگه حاضر می شن تشخیص بدم
.اما چیزی که همیشه می تونم بفهمم اینه که کی با کی قرار می ذاره
.توی این حوضه من کمربند سیاه دارم
شما دو تا یه چیزهایی بینتون هست، مگه نه؟
چه چیزهایی؟ منظورتون چیه؟
.وای، خیلی وقته از این نون خامه ای ها نخوردم
!ببین چطور بحثُ عوض می کنی
این سگه دیگه چیه؟
تو جلوگیری می کنی، مگه نه؟
.پسرم، تو باید از روش های جلوگیری استفاده کنی
!مامان- نمی کنی؟-
.خدایا، واقعا که
!اوه خدا
.اوه خدای من
من که کار اشتباهی نکردم، چرا قلبم اینقدر تند می زنه؟
...به خاطر اون خانمه است یا
اوه روح من قسمت دهم
می دونی این روزها جوون ها چقدر ترسناک شدن؟
...اگه اوضاع با کارمندهات خوب پیش نره و اون ازت کینه بگیره
.هیچ راه حلی واسش نیست
.اینطوری نیست مامان. اینطوری نیست
.باشه، اگه تو اینطور می گی، پس باشه
.نه فقط چون من اینطوری میگم. واقعا اینطوری نیست
.گفتم باشه
.کار واست خیلی سخته
.فکر کنم یه مرد جوون به یه راه در رو نیاز داره
.اگه زیادی جلوی خودتُ بگیری برات خوب نیست
.اما، طالعت امسال خوب نیست
.پس حتما جلوگیری کن- .مامان، لطفا-
واقعا می خوای با پسرت در مورد همچین مسائلی صحبت کنی؟
.دلیلی نمی بینم که نتونم
.بهتر از اینه که اتفاق بیوفته
.فقط برو مامان. داری باعث سردردم می شی
.باشه. دارم می رم. حتی اگه جلومُ بگیری هم می رم
.همینطور واسه خودت فرضیات درست نکن و برو
!گفتم باشه
.هم تو هم اون هی اخیرا بیشتر و بیشتر سرم نق نق می کنید
.وقتی بچه بودید هر دوتاتون خیلی ساکت بودید
.شب خیر بچه ی لوس
.خداحافظ
.رفتم. دارم می رم
.دارم می رم
.مامانم رفت
به سرعت تیر میام اونجا. وییژژ
ویژ؟
کی اینقدر بامزه شد؟
!سرآشپز
!اوه، ترسوندیم
.متاسفم
مامانتون چطور شد؟ فکر کرد وضعیت خیلی عجیب بوده؟
.البته که فکر کرد خیلی عجیب بوده
.تو همیشه خیلی عجیبی و همه اینُ متوجه می شن
.من باهاش حرف زدم. خیلی نگران نباش
.خدا رو شکر
.حالا بیا بریم داخل و استراحت کن
.حتما از جشن گرفتن با اون پسرها خسته شدی
.من توی متل خوابیدم واسه همین الان خوبم
.آه، یه دفعه ای دوباره دارم ناراحت می شم
.از این به بعد حتی م "متل "رو جلوی من به زبون نمیاری
.باشه...متل
!...هی واقعا
.بلند شو. می رسونمت خونه
کجا زندگی می کنی؟
.اونجا- .باشه-
منُ می برید خونه؟- .آره-
.اینجاست
.رسیدیم
.پس خداحافظ- .حالا من می رسونمتون خونه-
.نه، مردها باید دخترها رو برسونن خونه
.نه، من می خوام. می خوام
زود باش. می خوای کل شبُ بیدار باشی؟
.برگرد برو پایین
.پس بیا تا سه بشمریم و بریم داخل
.باشه- چیه؟-
.یک، دو، سه
.هی، ببینش
.باشه...یک، دو، سه
.شب بخیر- .باشه-
.بامزه است
.شب بخیر نا بونگ سون
.من رسیدم خونه
.زود برگشتید
داداش بهتون گفت برید؟
پس فکر می کنی با آغوش باز ازم استقبال می کنه؟
.داداش دوسِتون داره
.اینطوریه چون به احساساتی بودن عادت نداره
.می دونم. بالاخره پسرمه
.اوه درسته، اون هی- بله؟-
اون دختره رو که به عنوان دستیار آشپز توی آشپزخونه کار می کنه
...بونگ سوکه یا هرچیه
.بونگ سون- .هرچی که اسمش هست-
اون چطوریه؟
زیاد می ره این ور اون ور قرار می ذاره؟
.نه نه! اون اصلا اینطوری نیست
.برعکس بچه های این دوره و زمونه خیلی خوش رفتاره
خوش رفتار؟
.با همین خوش رفتاری ها همه ی مردها رو تور می کنه
.باید بهتر در مورد مردم قضاوت کنی
.همیشه فقط خوبی های مردمُ نبین
.می رم صورتمُ بشورم
چرا این روزها همه در مورد بونگ سون کنجکاو شدن؟
چه فکری با خودم می کنم که اونُ واقعا دوست دارم، وقتی که فقط یه روحم؟
.من واقعا دیوونه ام
خب، من فقط دارم احساساتی رو تجربه می .کنم که با قرار گذاشتن به وجود میاد
حتی این کارُ هم نمی تونم بکنم؟
تو اونجا چی کار می کنی؟
.اوه، فقط حوصله ام سر رفته بود
.فقط دارم این طرف اون طرفُ می بینم
چرا؟ نمیتونی بخوابی؟
.نه، تشنه ام شده بود
.این روزها دیگه روح نمی بینم
.واسه همین فکر کنم این روزها بالاخره می تونم یکم بخوابم
اوه واقعا؟- .آره-
.اینها همش به لطف توئه خواهر
.حس عجیبی بهم می ده، می شنوم بهم می گی خواهر
.واقعا؟ منم همین فکرُ می کنم
.هیچ وقت فکرش رو هم نمی کردم به یه روح بگم خواهر
چرا نصفه شبی داری با خودت حرف می زنی؟
چی؟
.اوه، چیزی نیست
نمی تونی بخوابی؟- چی؟-
چون خیلی گرمه؟
.هاه؟ بله
.اینطوری نمی شه. صبر کن
.بیا اینجا
هاه؟- .بیا داخل-
.خیلی خب، بشین
.باشه
.خیلی خب. خوب شد ننداختمش دور. حالا به درد خورد
.خدای من
.اگه اینُ روشن کنی، بخوابی بهتر می شه
.خیلی خب
.و مطمئن شو که وقتی می خوابی درُ باز بذاری
وگرنه ممکنه خفه شی، باشه؟
No comments yet. Be the first to leave one.