Prvních 200 řádků.
به مهمانی آشکار سازی ما خوش آمدید،
جایی که ما فاش می کنیم، قاتل بانی چه کسیست.
از امروز بعد از ظهر توی نخت بودیم.
من فقط می خواستم سیندا به من توجه کنـه.
به این ترتیب، معمایی دیگر حل شد.
- دوتا قتل پشت به پشت. - بله.
داری واقعاً بازسازی میکنی.
- خب، دیگه وقتـش بود. - هی، جو.
داری دعوتم میکنی به یک قرار عاشقانه؟
بله.
برادوی؟
فکر میکنم من برای این کار معرکهام.
و ستارهاش کیـه؟
بن؟
همه توی شب افتتاحیه دلهره میگیرن!
- من خوبم! - کمربندهاتون رو ببندید.
چه چیزی مرا تبدیل به یک موجود شبگرد کرد؟
!یکی کمک کنـه
تکون نمیخوره!
بن! زنگ بزنید اورژانس!
حتماً دارید شوخی میکنید.
دنیا صحنه تئاتری بیش نیست
و بقیهاش. همهمون بقیهاش رو میدونیم.
اما اگه از اون دسته باشید که تئاتر توی خونشونه
احتمالـش زیاده که توی سن خیلی پایین
دلباختۀ تئاتر بشید.
شگفتیهای یک دنیا رو میبینید
که روزی ممکنـه بخشی از اون بشید،
دنیایی پر از تجربه و داستان
که میتونید از ردیف هشتم درموردش رویاپردازی کنید،
از پشت دوتا کله گنده توی ردیف هفتم.
وقتی دلباختۀ تئاتر میشی
بعدش کار شروع میشه.
شروع میکنی به کلاس رفتن و تمرین کردن
روی بیان و تکنیک کار میکنی...
خودت رو بهتر میکنی
بعد خیابونهای نیویورک سیتی رو گز میکنی
و هرچقد و هرجا که میتونی، تست بازیگری میدی
و همه این کارها رو در درپی اون لحظه اصلی انجام میدی
لحظهای که امید داری یکی تو رو ببینـه
یعنی واقعاً ببینه، و اون کلمات جادویی رو بگه.
"تاحالا کجا بودی؟"
اما اگه اون کلمات جادویی هیچوقت بیان نشن چی؟
و فقط مردود بشی،
بارها و بارها،
سال به سال،
تلاش ناموفق پشت تلاش ناموفق
و انقد ادامه پیدا میکنه که میبینی اون تلاش ناموفق
تبدیل شده به زندگیـت.
با این اوصاف، چطوری میتونی با امید ادامه بدی؟
ممنون، خیلی هم خوب.
سر و کلۀ یکی پیدا شده
که اسمـش توی لیستمون نیست، احتمالاً قرار قبلی نداشته.
میشناسمـش، با استعداده.،
یخورده یجوریه، اما تا ناهار ده دقیقه وقت داریم...
آره، حتماً.
آماده، درکین، هنوز اونجایی؟
بله!
بله! سلام!
سلام، خیلی متاسفم، فکر میکردم...
آژانس بهم گفته بود که اسمـم توی لیست هست...
اشکالی نداره.
صفحههای مربوط به نقش دایه رو داری؟
بله، فقط یک صحنه هست؟
درسته. هرموقع آماده بودی شروع کن.
کافیـه!
سوال کافی ست، کاراگاه.
خوشحال میشم که بهتون بگم من کی هستم و چیکار میکنم
بدون نیار به پا فشاری... بدون نیاز به تفحص شما.
من از بچه هایی مراقبت می کنم
که مسئولیتشون بهم داده شده.
آیا من جایگزین مادر واقعی کودک هستم؟
برخی ترجیح میدن که من جواب من، به این سوال منفی باشه، اما من باور دارم
که به همین شکلـه. وقتی که تنها...
منم که کنارشون هستم، باید مادرشون باشم.
چون...
چون یه بچه، همواره باید احساس
امنیت کنـه.
اونا نیاز دارن که حس کنن که به شدت تحت مراقبت هستند
نوعی از مراقبـت که فقط یک مادر میتونه به فرزندش بده.
اهمیتی نداره که از گوشت و پوست خودم هستن یا نه.
آیا برای مراقبت از کودکی که مسئولیتـش با من است، مرتکب قتل میشوم؟
فرض میکنم همین سوالـیه که از بنده دارید، کاراگاه.
در جواب باید بگویم...
بدون حتی پلک زدن،
بدون لحظهای تردید، برای مراقبت از کودکی که مسئولیتـش بر گردنـم است،
مرتکب قتل میشوم.
خب...
حالا به جوابتون رسیدید.
تاحالا کجا بودی؟
آم...
اما وقتی که به رویاهاتون دست پیدا میکنید،
وقتی لحظه اصلی فرا میرسه...
گفتم کجا بودی؟
اوه.
برای حفظـش، تا کجا پیش میرید؟
اوه!
ممنونـم.
اوه، ممنونـم! وای، خدا!
جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت دیجی موویز را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید @DigiMoviez
« فقط و فقط قتلهای داخل ساختمان »
« این قسمت: اجرا باید... »
کمکم کنید...
یکی کمکـش کنـه!
تکون نمیخوره!
بن! زنگ بزنید اورژانس.
نبض نداره.
دارم سعی میکنم خودم حلـش کنم.
نه، تو متوجه نیسـ...
نه، الانـشم هم مرگـش رو اعلام کردن!
مرگـش رو اعلام کردن!
کف دور دهنـش بود؟ کف نشونۀ سمـه.
من فقط خون دیدم. میبل! داری چیکار می کنی؟
ممکنه به دلایل طبیعی بوده باشه، یا مثلاً رگی چیزیش پاره شده.
چارلز، خواهش میکنم! شب افتتاحیهست،
و یک ستاره بزرگ توی اوج جوونی روح صحنه مُرده؟
وای خدای من. وای خدای من. وای خدای من. اون مُرده.
اون مرده. بن مرده. بازیگر نقش اول مردم مرده!
- تقصیر تو نیست الیور. - نه، درسته تقصیر من که نـ....
چی؟ معلومـه که تقصیر من نیست.
خیلی خب هوارد
برو به همه بگو که همه چی درست میشه.
بهشون بگو، برای مهمونی افتتاحیه که برنامه ریزی کرده بودم
همه توی خونه من دور هم جمع میشیم،
اونجا یجوری حلـش میکنیم.
فکر نمیکنم الان توی مود مهمونی باشن...
فقط انجام بده، هوارد! انجامـش بده.
- هی الیور. - تو خوبی رفیق؟
وای خدای من، این داره واقعاً اتفاق میوفته؟
چطوری کارم به اینجا کشید؟
- این واقعاً داره اتفاق میوفته؟ - اولین روز دورخوانی مبارک!
واقعاً دارم برمیگردم به برادوی؟
امیدوارم همینطور باشه. چرا من باید اینجا باشم؟
برای حمایت، نت برداری،
برای ترجمه چیزایی که جوونها به چارلز میگن.
- گذشته از اینا، که بتونیم ببینیمت. - درسته! خوبه که ببینیمـت.
خب میدونید، همهمون سرمون شلوغـه
و میدونی، بدون یه قتل ما کی هستیم؟
الیور، میدونم که استرس داری.
میدونم که آخرین نمایـش برادویای که داشتی یه فاجعه بود.
همه میدونن. کل دنیا میدونه.
- بریم، بریم. - اما تو مرد، تو یه مرد با استعداد جوونی.
تو استعداد رهبری کردن رو داری، و وقتی که ازم خواستی که به پروژه اضافه بشم، من...
وایسید لطفاً.
- من ازت خواستم؟ - معلومه که تو ازم خواستی!
- میدونی چیـه، فراموشش کن. - نه، نه، نه.
لطفاً شعر نگو که من التماسـت کردم که توی اجرای من باشی
اونم با این وجود که آخرین باری که روی صحنه بودی وقتی بود که مردا نقش زنا رو بازی میکردن.
لازم نیست توضیح بدی.
مربوط به دوران شکسپیره، مردها مجبور بودن نقش زنا رو بازی کنن.
زنها اجازه بازی نداشتن.
- یه شوخی با سن و سالـه. - همچنین یه شوخی با حرفه.
من عاشق این چیزام، اما میشه فعلاً درمورد من صحبت کنیم
و این که باور نمیشه
قراره با "بن گلنروی" توی یک اتاق باشم؟
موهام بالا باشه یا پایین؟ فکر میکنید از گوش خوشش میاد؟
میبل، بازیگرا آدمهای عادیای هستن.
یادته اولین باری که من رو دیدی چقد استرس داشتی؟
- یادم نیست. - آره، حالا نگامون کن.
وقتی که رسیدیم چطوری میخوای ورودمون رو مدیریت کنی؟
- شاید بهتره اول معرفیم کنی و بعد من بیام داخل. - معرفی؟
یه دورخوانیـه، چارلز. "دونا رید شو" که نیست.
- دونا رید یه... - ارزشـش رو نداره وایسم.
خب، خواهش می کنم که همین اول راه
دل همکارات رو
با یه مشت خودنمایی، نزن.
خودنمایی بی خودنمایی!
الیور پاتنام اینجاست!
یه سوال دارم.
کی میخواد بره به برادوی؟
تشکر بابت توجهتون.
میخوام یه روایت کوتاه بگم.
لحظهای که برای این نمایش پیش آقای الیور پاتنام
- تست بازیگری دادم رو یادمه. - درسته.
یادتـه چی بهم گفتی، الیور؟
معلومـه که یادمه. گفتم...
چطوره که بجاش بشی دستیارم؟
- درسته. - بله.
کلمه به کلمه.
خدمت شما.
ممنون هوارد.
آه...
بازیگر نقش اول مردمون یکم دیر کرده،
اما بیایید ادامه بدیم و شروع کنیم.
ورود همه شما رو خوش آمد میگم، به دنیای...
جان کندن!
- اوه خدای من. - آره.
داستان مرگ
که توی یک فانوس
در یک شب مه آلود در شمال "نوا اسکوشیا" اتفاق میوفته
جایی که هنگامی که مرگ فرا میرسه
تنها یک طفل شیرخوار درش حضور داره.
بعضیها شاید به این نمایش
بگن یه نمایش عهد بوقی،
که صادقانه خودمم چندبار
همچین چیزی بهش گفتم
وقتی که تهیه کننده فوق العادهمون، خانم دونا دمئو
- برای اولین بار بهم زنگ زد... - به همراه کلیفورد.
پسرم، کلیف،
که داره اولین کار تهیه کنندگیـش رو انجام میده.
No comments yet. Be the first to leave one.