Prvních 200 řádků.
.زماني قومي از تاريکي بودند که در برابر آنهايي که رزمي کار نبودند ايستادند
زندگي فقط براي جنگ,اينها«جنگجويان سايه» هستند...؛
.که «شينوبي» نام داشتند
سال 1614
پس از سالها جنگ، صلح به سرزمين مي آيد
مردي از قبيله شينوبي، زني از قبيله ديگر را ملاقات مي کند
.و بدين گونه داستان ما آغاز مي شود
.من هرگز از اون ملاقات افسوس نمي خورم
Nakama Yukie
Odagiri Joe
Kurotani Tomoka
Sawajiri Erika
Ishibashi Ren ji Kitamura Kazuo
Shiina Kippei
Original Story Yamada Futaro
Directed by Shimoyama Ten
Manjidani و Tsubagakure
بله، قربان
ايگا و کوگا
در کوهستان قبايل نينجا دردوروستا مخفي اند
جايي که دست هيچ کسي بهشون نمي رسه
مانجيداني از کوگا و تسوباگاکو از ايگا
بمدت 400 سال
اونها نينجاها رو تربيت کردند
در هنر هاي اسرار آميز شينوبي
هنرهاي اسرار آميز"؟"
اولين هاتوري هانزو
ميترسيد از آنها استفاده کنند، چون آنها خيلي نيرومند بودند
بعلاوه مانجيداني از کوگا و تسوباگاکو از ايگا
دشمنان هم پيمان يکديگرند
....افرادي از روستا استخدام کن
و افرادي از روستاي ديگه که با حريفاشون جور باشن
سالها پيش، براي اينکه آنها نبايد مي جنگيدند
اولين هاتوري هانزو آنها را واداشت پيماني ببندند
سنگي را در مرز بين سرزمينشون علامت گذاشتند
....شايعه است که
دشمنايي که تو براي يکي کردن سرزمين شکستشون دادي،دارن از اونها استفاده ميکنن
ومنتظر فرصتي براي توطئه هستند
تو صلح رو به سرزمين آوردي
اما شينوبي اينها را با تجهيزاتشان ترک کرد
و آنها جرقه اي براي شعله ور شدن دوباره جنگ ميشوند
مادر بزرگم به سامپو فرا خوانده شد
او به دستور هاتوري بايد بهترين جنگجو رو براش بياره
فکر کنم که رئيس قبيله مانجيداني هم فرا خوانده شده
....رئيس دانجو هم
مي خوام درباره خودمون باهاش حرف بزنم
نه؟
....پدر بزرگت رئيس قبيله مانجيداني و مادر بزرگم رئيس قبيله
سرزمين متحد شده
دليلي براي دشمني نيست
....حتي اگر سرزمين متحد باشه 400 سال دشمني و کشتار
به راحتي فراموش نميشه
....من وتو باهم مي مونيم
فقط توي روياهامون
اوبورو
باهام ازدواج ميکني؟
اين مال مادر مرحوممه
از حالا به بعد هيچ کس ما رو از هم جدا نميکنه
...گنوسکه
ناراحت نباش،يه روزي اونا مي فهمن
!هاياته
!تو شاهد ما باش
...گنوسکه
من هميشه افسوس مي خوردم که يه شينوبي بدنيا اومدم
اما حالا نيستم
حتي اگه اين يه خواب زودگذر باشه بازم خوشحالم
از بچگي فقط جنگ کردنو ياد گرفتم
حالا که همديگه رو ديديم
براي اولين بار از زنده بودنم لذت مي برم
اوبورو
روزي مي آيد که ما باهم زندگي کنيم
اون روز رو باور دارم
در تسوباگاکوره برگها دارن مي ريزن
اونها تو مانجيداني چه رنگي اند؟
...يه روز ميخوام روستايي رو که توش زندگي ميکني ببينم
با چشمهاي خودم
اوه، با بالهايي مثل بالهاي هاياته
به طرف تو پرواز کنم
باد خطرناکي رو احساس ميکنم
اميدوارم در قلعه سومپو هيچ اتفاق نيفته
حالا هر دو روستا مهارتهاشونو نمايش ميدن
....قبيله مانجيداني شروع کنه
ميتونم بکشم؟
فقط از نيروت بايد استفاده کني
بعدي، قبيله تسوباگاکوري
!شروع کن
!دست بکش
دست توئه؟
بله، قربان
اين بايد ذهن ارباب اربابان را راحت کنه
همه آماده اند؟
بله، قربان
اين عزت از دست رفته تو را بر ميگرداند، ،به عنوان استاد شمشير زني
و عزت از دست رفته تو را هانزو
....تو قادر نيستي
که شينوبي رو به روش اجدادت مهار کني
ميدوني چي به سرت مياد اگه اونها رو
با تجهيزاتشان ترک کني
سراتونو بلند کنين
اوگن از تسوباگاکوري
دانجو از مانجيداني
اعليحضرت با ديدن مهارتهاي شما خيلي تحت تأثير قرار گرفتند
من به عنوان مارشال شينوبي مفتخرم بگم که کارتون خوب بوده
بدينسان شما به کار ويژه اي مفتخر شده ايد
من هاتوري هانزوي سوم
به موجب اين حکم اعلام ميکنم
پيمان صلح قديمي بين ايگا و کوگا
.باطل شد
هر يک از شما اسم 5 نفر از بهترين جنگجويانتان را بنويسيد
مانجيداني از کوگا و تسوباگاکو از ايگا
بعد از 2 روز جنگجويانتان با هم ميجنگند
آنهايي که زنده موندن ميان اينجا به معبد سامپو
يک طرف بايد ببره
اگر ايگا برنده شد
تاکشي، پسر ارشد شوگان جانشين پدرش ميشه
اگر کوگا برنده بشه
کانيشيو، پسر دوم شوگان جانشين پدرش ميشه
....بنابراين، حاصل اين نبرد
شوگان بعدي را تعيين خواهد کرد
!براي افتخار روستاي خود مبارزه کنيد
همه جمع بشيد
به خونه خوش آمديد
به خونه خوش آمديد
صبح دو روز بعد 5 نفر از تسوباگاکوري
و 5 نفر از مانجيداني
.بايد با يکديگر مبارزه کنند
....به دستور
....ارباب اربابان
!اين جنگه
!جنگ با مانجيداني
و اون 5 نفر چه کساني هستند؟
....از روستاي ما اينها هستند
مورگا يوما
ياکاشيجي تنزه
شيکوما کوشيرو
ياشامارو
کاگرو
مينو ننکي
کيساراگي سائمون
هاتاروبي
....و
گنوسکه
اوبورو
گنوسکه
....و رهبرشان
اوبورو
سرنوشت روستاي ما در دستهاي شماست
اوبورو
....من اين رو به تو مي سپارم
ارباب اوبورو
....زندگيمان تحت فرمان توست
گنوسکه
چرا بايد زندگيمان را به خاطر هوي و هوس ارباب اربابان به خطر بياندازيم؟
.ما يک سلاح هستيم
....اگر بدست کسي بکار گرفته نشيم
.هيچ استفاده اي نداريم
.ما بدون دشمن، نمي تونيم زندگي کنيم
....آن هست
«شيـنوبـي»
!اون نگاه
تنها با يه شمشير نميتوني خيلي خوب و چابک باشي
....اما اين چشمهاي توئه که
.که با استفاده از هنرشون کسي قادر به شکست تو نيست
تو خيلي نجيب و مهربوني
....با قلبي از آهن
....هرگز در هنرت
.يعني «چشمهاي نابودي» ترديدي نداري
حالا بايد بار مسئوليت تسوباگاکوري را به دوش بگيري
فکر کردم هيچ وقت نمياي
ماچطور ميتونستيم با همديگه روبرو نشيم؟
....دنيا تغيير کرده
.اما ستاره هايي که ما رو از هم جدا کردند ديگر نيستند
چرا بايد اينطور باشه؟
.نميدونم
.ولي ما مجبوريم از اين جنگ ديوانه وار جلوگيري کنيم
.اين تقدير ماست
ستاره هاي ما از هم دور است
.اين تقدير نيست
اوگن منو رئيس روستامون کرده
.مي دونستم
....من بايد با تو باشم
.فقط تو روياها
ترکم نکن
.ما سرنوشت رو ميسازيم
گنوسکه
تو نميتوني سرنوشت رو عوض کني
!بفرماييد، اينجاست
!قربان
کجا بودي؟
اون با اوگن سردسته قبلي تسوباگاکوري ملاقات داشت
در جنگي منجر به مرگ
!ديوانگي
....زندگي ها از بين ميره
توي بازي ارباب اربابان
....قربان
آماده رفتن شويد
من به سومپو ميرم
تا بفهمم اين جنک واقعا سر چيه؟
!چي؟
.با من بيا
No comments yet. Be the first to leave one.